پارت ۲ زایمان🩷

بعدش آمپول فشار وصل کردند و دردا داشت بیشتر میشد منم سرم فشارو قطع میکردم که باز نشم ببرند منو سزارین چون دکترمم گفته بود زایمانت سخته 🥲 یه ماما های بدجنس میفهمید و میومد دوباره سرممو راه مینداخت مامانمم پشت در بیرون بود اجازه نداشتم برم ولی کسی جلو منو نمیتونست بگیره میرفتم مامنمو میدیدم و میومدم🤣 بعدش گفتند ماما همراه میخای گفتم اره بعدش اومد اسکوات و چندتا حرکت گفت که من با اسکوات دردم آروم تر میشد همونو مدام میرفتم یکمم ماساژم داد و مدام تو دستشویی بودم و آب داغ به خودم میریختم اینطوری درد آروم تر میشد ولی ورزشه خیلی خوب بود دردو آروم میکرد گفتند تا ۱۲ شب باید بزایی ولی من مدام گریه میکردم میگفتم غلط کردم درد دادم منو ببرید سزارین🙄 بعدم دیدند نمیتونم آمپول فشارو قطع کردند و رفتند خوابیدند و دردا آروم شد باز ( دردا یه جوری بد بود که من طبیعی بودم اونجا چندتا سزارینی بودند اونا داشتند واسه من صلوات میفرستادند و اونام یه ساعت بعد رفتند بخش که فردا بیاند واسه لملشون و خودم تو زایشگاه تنها بودم🙂) ماما همراهمم کفت من میرم میخوابم کاری داشتی بگو گفتم باشه ولی تا صبح هر به ۴ دقیقه دردم میگرفت و ول میکرد نتونستم بخوابم🥲 و خودم همونجا تنها راه میرفتم و اسکوات میزدم که یکی اومد گفت بخواب که فردا جون داشته باشی گفتم نمیشه خوابید🤦‍♀️ غذا و آبم گفتند نخورم شاید سزارین بشم

۹ پاسخ

یعنی چی ماما ول کرد رفت خوابید؟
مگه میشه؟
ممکنه یهو نیم ساعته ۱۰ سانت بشی

پارت ۳؟

با خوندن این تجربه های سخت چقدر راضیم که از اول رفتم سزارین 🙄

گذاشتی پارت بعد خبر کنم

منتظریم عزیزم

امپول فشار خیلی بده برا من دوتا زدن😫😫🖤پاره شدن کیسه اب خیلی بده زایمان عادی درداش بهترن

یعنی چی رفت خوابید ماما مگه میشه ؟هر لحظه ممکن بوده که فول بشی معلوم نمیکنه که

وای از سختی های مادر شدن🥲 خب بقیش ؟

وای خیلی بده

سوال های مرتبط

مامان مهرسا💖 مامان مهرسا💖 ۷ ماهگی
پارت ۳🩷

تا ساعت ۴ صبح دردا رو تحمل کردم و ۴ تا ۵ یکم خوابیدم یه سرم درد انگار بهم زد و بعدش بیدار شدم و ماما همراه اومد و آمپول فشارو زدند باز منم دوباره قطع میکردم 🤣 همه ازم نا امید بودند دیگه آمپول فشارمم وصل نمیکردند گفتند تو سزارین میشی بعد یهو یکی اومد معاینه کرد گفت خیلی خوب داری باز نیشی با آمپول فشار و ۵ سانتی و گفتند وقتشه سرم بی خسی بزنیم منم تا فهمیدم یکی بهم کفت پاشو که دیگه بقیش با من تو میتونی منم ورزشا رو رفتم و همراهی کردم یه چیزی هم بود مثل اکسیژن اینو میزاشتی گیج میشدی و دردا نمیفهمیدی ولی گفت کم بزن ، من انگار به خدا رسیده بودم اینو دستم گرفته بودم محکم و به هیچ کسم نمیدادم، مدام هم دکمشو میزدم ماسکو میزاشتم در دهنم و گیج میشدم دردا کمتر میفهمیدم چیز خوبی بود بعدش گفتم اپیدورال بزنید الکی سرمو گرم کردند گفتند باشه باید دکتر بیهوشی بیاد و اینا ولی گودم زدند و نزدند😐 اون اکسیژنه رو از بس زدم تو حلقم دیگه گیج گیج بودم نفهمیدم چی شد یکم حرفا رو میفهمیدم که نیگفت ۷ سانت شدی و اینا قبل همه اینام یه شباف گذاشته بودند که کل رودهام خالی شده بود ، دستشویی که میرفتم واسه ادرار بود و اینکه اب داغ بریزم به خودم ،اون اکسیژنه رو اینقدر محکم گرفته بودم که بدبخت ماما هه تا دستشویی میاورد و میبرد. آخر دستم گفت ده سانتی مو بچه رو میبینیم زور بزن زنگ زدند دکتر اومد و وقتی اومد رفتم اتاق زایمان منم از بس اون اکسیژنه رو تنفس کرده بودم گییج بودم غذام نخورده بودم نمیتونستم زور بزنم ۷ ،۸ نفری بالا سرم بودند دو نفر فکر دلمو فشار میدادند بقیم کارای دیگه ،بند ناف هم یک دور دور گردن بچم پیچیده بود
مامان بچه مامان بچه ۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲

بیمارستان حکیم جرجانی رفته بودم همون اول متخصص زنان اومد معاینه کرد گفت کیسه اب نداری گفتم من هیچ ترشحی چیزی نداشتم گفت نه من دارم موهاشو حس میکنم همینجوری داشت صحبت می‌کرد کیسه اب رو پاره کرد تازه فهمید کیسه اب داشتم از اونجا نیم ساعت بعدش دردام شروع شد سرم هم وصل کرده بودن ولی باز نبود ۳۰ ۴۰ ثانیه میگرفت ۲ دقیقه آروم بودم اولا سعی می‌کردم قرآن بخونم صلوات بفرستم که زایمانم راحت باشه جیغ نزنم ی وقت دهنه رحمم ورم نکنه ولی کم‌کم که دردا زیاد تر میشد دیگ نشد ناخداگاه موقع درد داد میزم میگفتم بزارین بلند بشم یکم راه برم چون کیسه آبم ترکیده بود نمیذاشتن تا ساعت دو دانشجو ها بودن ماساژم میدادن بنده خدا ها بعدش که اونا رفتن تنها شدم خیلی بد بود بهشون گفتم بزارین همراهم بیاد ماساژم بده آبجیم اومد یکم که ماساژ داد گفتم نمیخوام دیگ تو برو مامان رو بگو بیاد چوم من داد میزدم گریه افتاده بودبیچاره😂🤦🏻‍♀️اون رفتو یکم تو تنهایی درد کشیدم بهشون گفتم تروخدا این سرم قطع کن خیلی درد دارم ماماعه گفت این چهار قطره بیشتر نمیاد دردا خودته چون فک میکردم دردا مال آمپول فشاره خلاصه هردفعه که معاینه می‌کرد دوسانت پیشرفت کرده بود مامانم که اومد حدودا ساعت چهار بود یکم ماساژم داد خیلی حس دسشویی داشتم رفتم یکم ادرار کردم ولی گلاب روتون نتونستم مدفوع کنم چون یبوست داشتم نصف دردام مال همون بود دکتر قبلش قرص روغن کرچک داده بود نخورده بودم اگه شنا یبوست دارین حتما درمانش کنین که هم موقع زایمان هم بعدش راحت باشین ..
مامان کیارش مامان کیارش ۱ ماهگی
ادامه پارت دوم:(تجربه زایمان طبیعی و سزارین باهم)
منو بردن اتاق عمل ...داشتم گریه میکردم دکترم گفت نگران نباش به خدا توکل کن مجدد معاینه کرد و من سه سانت بازشده بودم ولی خودم خواستم سزارین بشم
بیهوشم کردن انگار دردای طبیعی از قبلش داشتن منو میکشتن
وقتی به هوش اومدم تو ریکاوری بودم خیلی شکمم درد میکرد یه تخت دیگه کنارم بود که بچش سرش رو سینه مادرش بود ولی بچه من نبود با همون درد شدید شکمم که هر لحظه احساس میکردم دارم پاره میشم گفتم بچه من کجاست؟چرا بچم رو سینم نیست؟
پرستارا سریع اومدن که منو آروم کنن گفتن بچه تو زودتر به دنیا اومده بردیم بخش توهم بری بخش حالت بهتر بشه می‌بینیش
شکم دردم انقد زیاد بود همون موقع هم تازه یه پرستار اومد دوباره شکممو فشار داد به معنای واقعی نفسم از درد رف
داد زدم توروخدا پمپ درد وصل کنید دارم میمیرم
برام پمپ دردو که وصل کردن انگار از دنیا آزاد شدم خیلی دردم کمتر شد
اومدم بخش ... بچمو نیاوردن ...شروع کردم با شکم داغون و پردرد گریه کردن تا بهم گفتم بچت تو ان آی سیو هست
میخواستم بچمو ببینم ولی تا قسمت نوزادان باید راه میرفتم تا بتونم ببینمش...
از قبل عمل خودم خواستم که سوند وصل نکنن و واقعا هم خیلی خوب و راحت بودم
شروع کردم بعد ۴ساعت تکون خوردن و اینکه بتونم راه برم
خیلی درد داشتم ولی مدام دکمه پمپ درد رو فشار میدادم تا دردمو آروم کنه و بتونم راه برم و برم بچمو ببینم
(اتمام پارت۳)
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵
همسرم اومد و منم دردام بیشتر شده بود
ماما می‌گفت خیلیا با همسرشون میان با هم آهنگ می‌زارن و ورزش میکنن البته خودشونم برام آهنگ گذاشته بودن رو اسپیکر پخش میشد
منم ورزش میکردم و اسکات میزدم بعد یواش یواش ازم خون می‌ریخت و دردام خیلی زیاد شده بود ماما رو صدا کردم و گفت رو تخت بخواب تا معاینت کنم و معاینم کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ۴ سانتی بهم گاز انتونوکس دادن و گفتن فقط موقع دردات دم عمیق بگیر و آروم آروم بده بیرون تا اثر کنه
منم رو تخت دراز کشیده بودم و دردم خیلی بود هی گاز میدادم داخل و آروم میدادم بیرون بعد یه ساعت همین طور که بودم کامل گیج شده بودم و درد داشتم و چشمام خمار شده بود به شوهرم میگفتم آهنگ ساقی هایده بزار برام😂
دردام شده بود هر دو دقیقه و تا ۳۰ ثانیه درد داشتم که هر بار که درد داشتم گاز تنفس میکردم و با دست میزدم تو سر و صورت خودم 🥲
زنگ دکترم زدن که بیاد
منم اینقدر دردم زیاد بود که به شوهرم میگفتم بگو بیان منو بکشن من دیگه نمیتونم اونم هی پیشونیمو بوس میکرد و اشک می‌ریخت و به ماماها می‌گفت یه کاری کنین کمتر درد بکشه ماماها گفتن باید دهانه رحمش کامل باز بشه برای همین داره درد می‌کشه
و منو معاینه کردن بهم میگفتن نفس عمیق بکش اصلا زور نزن
مامان سلین مامان سلین ۴ ماهگی
من با رضایت نامه خودم رفتم بیمارستان مردم
که دکترم اونجا بود ساعت ۱۲ رسیدم بیمارستان یه کم درد داشتم‌زنگ‌زدن به دکترم گفتن مریضت اومده گفت هیچی بهش نزن من صبح میام
اون ها هم فقط یه سرم زدن رفتن هریه ساعت میومدن میگفت معاینه کنیم چون میخوام ببینم چنده گفتم‌اره ولی اصلا درد نداشتم چون توی انقباض معاینه نداشتم گفتم ماما همراه میخوام گفتن صبح من هیچی نداشتم حتا برام امپول فشار هم نزدن هرموقع میومدن میگفت خیلی خوبی چون من کیسه ابم ترکیده بود نمیزاشتن تکون بخورم فقط دستشویی میرفتم تا ساعت شد ۵ صبح من تا ۶ سانت واقعا دردش قابل تحمل بود تا صبح دوباره مامانم اومد پیشم یه بار شوهرم که اومد کمر رو ماساژ داد دیگه ساعت ۵ گفتم خانم دکتر خیلی درد دارم من نمیتونم گفت پاشو بابا یه ساعت دیگه تموم تومیتونی خیلی خوشحال شدم توی انقباض هام کلا یه دقیقه درد داشتم بعدش ول میکرد دوباره میگرفت
هرچی به دکتر زنگ زدن نمیاد که نیومد منم گریه گرفته بود میگفتم پس من چکار کنم گفت الان متخصیص شب میاد ساعت ۶ اومد گفت شبیه دست شویی بشین زور بده منم گفتم چشم ده دقیقه بعد گفت پاشو بریم سرش رو دیدم گفتم بخدا نمیتونم گفت پاشو بیا بریم اومدن کمکم کردن رفتم اتاق زایشگاه گفت کامل کامل دوتا زور بده دردم که گرفت سری زور دادم دوتا امپول بی حسی زد یه برش کوچولو داد نی نی به دنیا اومد ساعت ۶ نیم گذاشت بغلم بخیه درد نداشتم ولی بهش گفتم میخوام تنگ بشه چن تا به پوست زد که واقعا درد داشت شکم‌بعد از زایمان چن بار فشار دادن یه عالمه خون اومد برگردم عقب شاید زایمان طبیعی بیارم ولی لعنت به دکترم که نیومد پیشم به اون ها هم گفت بیمارا منه هیچ‌کاری نکنید شاید من زود تر بچم میشد دخترم هم وزنش ۳ کیلو بود
مامان مهگل🌛🌸 مامان مهگل🌛🌸 ۱۵ ماهگی
ساعت شد حدودا ۲ونیم یه ربع به سه که کم کم یه دردای خفیفی شروع شد ولی تقریبا تو یک ساعت خیلی فاصله انقباض و دردام‌ کم شده بود
یعنی از ساعت ۳ونیم به بعد، دردام‌ هر سه چهار دقیقه بود و تقریبا ۳۰ ثانیه درد داشتم هی داشت شدید تر میشد و به خودم می‌پیچیدم
یک ساعتی درو تحمل کردم اومد معاینه کرد گفتم خیلی درد دارم گفت خیلی خوب پیشرفت کردی الان سه چهار سانتی.همونجا دکترم زنگ زد گفت چرا اپیدورال نمیگیری؟؟ گفتم آخه میگن عوارض داره گفتم خودم دردامو تحمل کنم
گفت نه عزیزم چه عوارضی؟من دکترم. به حرف من بکن آمپول بزن هم دیگه درد نداری هم زمان زایمانت کوتاه تر میشه.اینطوری بخوای پیش بری، هفت هشت ساعت دیگه باید درد بکشی!
منم دیگه تحملم داشت تموم میشد گفتم بزنین چون خیلی درد دارم
دیگه فکر کنم ۵ سانت شده بودم که آمپول و زدن
انصافا از بعد آمپول خیلی آروم شدم و دیگه چیزی حس نکردم
قرار بود ماما همراهم بگیرم که خیلی یهویی این اتفاق افتاد.هماهنگ کردیم همونجا یه ماما همراه فرستادن واسم
از بعد آمپول ماما همراه اومد کنارم و یه سری حرکات بهم داد گفت انجام بده تا سر بچه کامل بیاد تو لگن
خوبیش این بود هیچ دردی حس نمی‌کردم و فقط ورزش میکردم
...
مامان سبحان🧿❤️ مامان سبحان🧿❤️ ۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۳
خلاصه من با اینکه ورزش کردم ولی هنوز ۳ سانت بودم ، ماما همراه آمد معاینه کرد آفرین الان ۳ سانت خوبی، انگار گولم زده بودن من آمدم گفتم ۲ سانت من مطمئن ام ۲ سانت نبودم ، خلاصه همش ورزش کردم با توپ با کمک ماما همراه بعدش معاینه ، از معاینه متنفرم دیگه، دوباره نیم ساعت دستگاه ان اس تی وصل میکردم دوباره ورزش و معاینه و دستگاه ، دیگه ساعت ۷ که شد من دردام زیاد شد با اون همه درد بازم ورزش و معاینه بعدش رفته رفته من دردام شدید شده بود ماما همراه گفت بریم حمام ۷ سانت که شدم ، من همش روی توپ میپردیم ماما همراه آب نسبتا داغ میریخت روی کمرم و شکمم و پاهام میگفت انقباض ات که شروع شد روی توپ بپر قطع که شد روی توپ بشین و بچرخون باسن ات روش چپ و راست و یه ورزش دیگه و اسکات بزن ، هم درد داشته باش هم روی ورزش کن خیلی سخت بود، بعدش معاینه و ان اس تی ، دستگاه ان اس تی را که وصل میکرد روی شکمم با انقباص که شروع میشد دردم دو برابر میشد میگفتم تروخدا بازش کن میگفت باید نیم ساعت بمونه و من نمیتونستم تحمل کنم یا خودم شل اش میکردم یا نمیزاشتم آخر دیگه من گریه میکردم جیغ و داد میزد دلش میسوخت زود تر باز میکرد
دردام دیگه غیر قابل تحمل شده بود شروع که میشد داد میزدم مامانم و شوهرم بیرون بودن ولی میگفتن صدات میومد مامانم میامد تو سر میزد دردم که شروع میشد میگفتم برو بیرون نبین ولی خب میشنید ، خلاصه دیگه میرفتم حمام اون اب داغ دردم یکم کمتر میکرد میگفتم تروخدا بزارید یکم بخوابم خسته شدم یدفعه حالم بد میشد میافتادم زمین بلندم میکردن میگفتن باید ورزش کمی تا راحت زایمان کنی دیگه آخراش خوب پیشرفت کردی
مهشید مهشید قصد بارداری
تجربه ۳ زایمان طبیعی
تقریبا ساعت دو بود که سرم و آمپول فشارو زدن بعد نیم ساعت دو نیم سانت شدم گفت پیشرفتت خوبه یه آمپول زد عضلانی بود گفت برای اینکه دهانه رحمت باز شه و توپ آورد تا روش بالا پایین شم و چرخش لگن انجام بدم یکم بعد معاینه کرد هنوزم دو نیم بودم گفت اگه میخوای کمکت کنم و تحمل درد داری یه کاری میکنم گفتم اوکی ، گفت ولی درد داره ها گفتم اشکال نداره میتونم تحمل کنم ، اومد دستشو داخل کرد گفت تا میتونی زور بزن دستمو بیرون کن وقتی اینکارو کردم کیسه ابم پاره شد و بعد اون تازه دردای اصلیم شروع شدن طبیعتاً بعد بیشتر شدن دردا دهانه رحمم بیشتر باز میشد و پیشرفت میکرد بخاطر خوراکیایی که خورده بودم و ورزشا دهانه رحمم نرم شده بود بخاطر همین زود جلو میرفتم ،خاهرمم پیشم بود همش کمرمو ماساژ میداد حین دردا و تو ورزشایی که ماما میگفت کمکم میکرد
تا رسیدم ساعت یازده دردارو با نفس عمیق کشیدن رد میکردم وسط دردا موقع استراحت کلا بنظرم از حال میرفتم با اومدن درد چشام باز میشد، به هفت سانت رسیده بودم که ماما گفت بچه افت ضربان قلب پیدا کرده باید زودتر زایمان کنی هی معاینه میکرد و می‌گفت دستمو فشار بده بیرون یکم بعد دکتر و یه مامای دیگه رو صدا کرد چون دید نمیتونم درست حسابی زور بزنم اونا رو شکممو فشار میدادن تا کمکم کنن وقتی دیدم بچه بیرون نمیاد گفتم پارم کنین ماما گفت حیفه هیچوقت اینکارو نمیکنم چون ماساژ پرینه انجام دادی کاملا راحت میتونی بدون پارگی زایمان کنی مخصوصا که بچه هم کوچولوه
مامان تپلی🍼🪺 مامان تپلی🍼🪺 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲

زنگ زدم به ماما خودم گفت برو یه دوش آبگرم بگیر اگه دردت قطع شد که هیچ اگر نشد تایم درد رو بنویس زیر دوش درد رو حس میکردم ولی فوق‌العاده کمتر میشد اومدم بیرون باز درد داشتم این دفعه دو دقیقه یکبار دیگه ماما گفت خیلی سریع بیا بیمارستان منم خودمو میرسونم رفتم بیمارستان معاینه شدم چهار سانت شده بودم بستری شدم دیگه بهم یه سرم زدن و یه آمپول فشار خیلی کم ورزش می‌کردم ولی اصلا راحت نبود که با وجود درد آدم بخواد ورزش کنه از شدت درد میرفتم تو دسشویی شلنگ آب گرم می‌گرفتم آروم میشدم دیگه بعدش ماما گفت برو تو وان من در عرض یکساعت فول شدم خیلی خوشحال بودم گفتم خب هفت و نیم اومدم ۹ زایمان تموم میشه دیگه فول شدم اومدم رو تخت برا زور زدن اصلا جیغ و داد و فریاد نداشتم فقط مشکل کار اینجا بود که کانال لگنم کوچیک بود نسبت به بچه زور میزدم یکم پیشرفت می‌کردم توقف می‌کردم باز بچه بر می‌گشت بالا دیگه دیدن اینطوری نمیشه همزمان ۴ نفر اومدن شکم منو گرفتن و فشار میدادن هنوز جای انگشتاشون رو شکمم کبودیه🥲🫥 یعنی از نه صبح میزدن تو شکم من تا ۱۲ و نیم که بچه به دنیا اومد قسمت سختش همین بود که وسط این فشارا من از هوش میرفتم کلی میزدنم که به هوش بیام اگر ماما نداشتم اصلا نمیدونستم که چطوری باید زور بزنم چیکار کنم مخصوصا با این وضعیتی که من داشتم بچه رو بردن nicu دیگه چون جاش تو کانال لگن تنگ بود تنفسش معمولی نبود