۲۵ پاسخ

تو ماه های اول همهههه این احساس طبیعیه ، تا چند ماه دیگه همه چی درست میشه✨

حس و حالم دقيقا تاپيك شما بود با ديدن دلدلري هاي بقيه منم اروم شدم🥲🥲

اینا مبگذرن گلم تا ۴و۵ ماهگی یخورده سخته بعد خوب میشه باید صبوری کنی تو دیگ مادری

بچه داری خیلی سخته فقط اینو‌میتونم بگم

عزیزم من با تک تک سلول هام درکت میکنم.
حداقل ۵ یا ۶ ماه اول خیلی فشار رو مادره. شوهر منم ساعت ده شب میاد یک ساعت بیداره بعد خوابش میبره. نسبت ب اوایل حس و حالم بهتره ولی در کل نه. توی فشار روحی هستم. اکثرا هم تنهام. ولی بدون تا چندماه دیگه کم کم بهتر میشی

شوهر منم الان خابه
و من دو شبانه روز نخابیدم
می‌تونستم بخابم ولی دائم مهمان داشتم
در کل هممون همینیم و خسته ایم

اینو بدون تنها نیستی منم امشب اینقدر دلم گرفته بود همش همین فکرارو میکنم که چقدر تنهام

منم همینجوری شذم داغونم

یکم بزرگتر بشه خوب میشید الآن فشار زیاد و وارد یه زندگی جدید شدید
اگه بچت سالمه هزاربار شکر کن صبور باش این روزا میره و دلت برا کوچیکی هاش تنگ میشه بیشتر لذت ببر به خودت بگو بالاخره میگذره

عزیزم برای منم هست این مشکل روز تا شبتو بزاری برای بچه ،تازه صبحانه ناهار شام هم بپزی کارای خونه هم هست
تازشم از خانوادت دور باشی و کسی رو نداشته باشی
امیدت به خدا باشه و فرشته کوچولوت
گریه نکن عزیزم اگه شیر خودتو میدی رو شیرت اثر میزاره ،سعی کن قوی باشی

دقیقا مثل من .ولی با این تفاوت که من بچه دوست داشتم اصرار از من بود.
با اینکه شوهرم خیلی خیلی کمک میکنه ولی خیلی وقتا حالم خوب نیس ناشکری نمیکنم خیلی پسرمو دوست دارم
ولی با خودم میگم شاید زود بود...
ولی بعد که میبینم میخنده تموم میشه همچی باز عاشقانه ادامه میدم

همه همین حال تورو داریم

عزیزم تنها نیستی گلم منم همینم هنوز تو سرکاره من ک بیکاره چی با این اوضاع گرونی
کم اوردم ولی میریزم تو خودم

عزیزم من با دو تا بچه مث شمام. اعصاب و روانم شده 0
خدا لعنت کنه باعث و بانی کسایی که آرامش رو از خانواده ها گرفتن،نه شوهر میبینم،نه مسافرت و یه تفریح درست حسابی...

دقیقا منم همینم..بدون تنها نیستی🫂
کلمه به کلمه حرفات رو میفهمم
فقط باید زمان بگذره تا به شرایط جدید عادت کنیم
باید قبول کنیم زندگی قبلی تموم شده و این روزهارو قشنگ تر ببینیم....

پس خدایی نکرده جای من بودی چیکار میکردی.شوهرم معتاده.نیست.حتی تو بیمارستانم نیومد من موندم ی نوزاد که هزار و یک خرج داره.شیرخشکیه.شوهرمم نیس کسی هم حمایت مالی نمیکنه غیر از پدر خودم.زندگی بهم خیلی فشار اورده.ولی بخاطر بچه هام قوی هستم🙃

عزیزم قشنگ احساساتو درک میکنم
این که دلت برای زندگی قبلیت تنگ شده نشون میده زندگی خیلی قشنگی باهمسرت تجربه کردی .
اگه برای مادری کم بودی هیچوقت خدا اجازه نمیداد همچین حسی تجربه کنی
و میدوووونم همه امید یه زن به مردشه که ازدر خونه بیاد تو تاحال و هواش وعوض بشه
ولی اوضاع سخته اکثر اقایون سخت کار میکنن تااب تو‌دل زن و‌بچشون‌تکون نخوره
خداروشکر که شوهرت شاغله و دنبال نون حلال .
پسر منم بیقراری داره منم مثل شما بعضی وقتا کم‌میارم و حس میکنم مادر خوبی نیستم
ولی همه اینا برای سختگی
مطمئنم تو برای دخترت و همسرت بهترینی🌹

ببین عزیزم این احساس طبیعیه
همه ی مادرا این حس رو تجربه میکنن
خصوصا مامان اولیا
ببین گلم زمان نیازه
اوایل تا عادت کنی یا قلق هر چیزی دستت بیاد
تا بتونی مدیریت کنی زمان نیاز داری
کم کم همه چی بهتر میشه
کم کم یاد میگیری
کم کم حرفه ای و بلد میشی چطور مدیریت کنی که به کل کارا و زندگی برسی .الان به خودت این حقو بده که نتونی
چون هنوز گیجی هنوز نمیدونی چی به چیه
اولین تجربته گلم
انقدر بگذره که بخندی به این روزات

دقیقا منم دقیقا تو همین شرایطم بعضی وقتا فک می‌کنم داره بهم خیانت میکنه

عزیزم طبیعیه الان دیدم یک خانمی نوشته بود زنی که زایمان میکنه دقیقا مثل یک نوزاد نیاز به توجه داره به نظرم اگر از لحاظ روحی شوهرت ساپورتت کنه میتونی کم کم با سبک زندگی جدیدت عشق کنی شاید افسردگی بعد بارداری هم باشه

عزیزم هممون همین حس حالا داریم
عادیه بعد زایمان
و واقعا شرایط سختیه
ولی میگذره ان شاالله درست میشه کیف زندگی میکنی کنار دختر و‌همسرت

فقط اینوبدون ک تنهانیستی و دقیقا شرایط منم همینه هم رحمم میادبهش هم ب خودم خیییلی سخت میگذره و تنهام...ولی میگذره من ۴۰روزاول فک میکردم میمیرم و دوام نمیارم زیرفشار ولی گذشت و خیلی بهترشدشرایط..

عزیزم افسرده شدی
منم همینمممم تازه خوبه شوهر نو که منت نمیده من این اواخر با شوهرم ناجور دعوا کردم خبری هم ازش ندارم از همه جا هم بلاکش کردم

بمیرم برات منم همینم🥲سخته خیلیییی

دقيقن منم همينطورم🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان جانان مامان جانان ۳ ماهگی
مامان حلماجان💕 مامان حلماجان💕 ۱۱ ماهگی
#موقت
خانوما برای شماهم پیش اومده این فکر وخیالا ک چرا الان بچه خواستم زود بود باید بیشتر تفریح میکردم دیگ وقت نمیکنم زیاد با همسرم باشم این فکرا؟؟؟

من هربار دخترم خیلی گریه میکنه و خیلی کمر و دستم درد میاد شروع ب گریه میکنم خودم🤦‍♀️ و همش میگم چرا اینقد زود بچه خواستم خیلیا چقد سنشون بیشتر ولی بچه ندارم راحت میخورن میخوابن تفریح میکنن با همسرشون بدون فک میرن بیرون 🥲 خیلی دلم گرفته نمیدونم این تنهایی هم خیلی بیشتر بهم فشار اورده حداقل اگ نزدیک خانوادم بودم بعضی روزا دخترمو بهشون میدادم یکم خودم میرفتم بیرون استراحت میکردم الان اینجا توشهر غریب همسرم صب میره عصر میاد بعضی روزا حلما یکساعتم نمیخوابه درست و کل کارام میمونه ..
احساس میکنم خیلی خودم دور سدم از همسرم قبلا همه جا باهم بودیم حتی ی شب تنها نمیخوابیدیم ولی الان بخاطر شرایط جدا میخوابیم کلا خیلی زندگیم تغییر کرده از یطرف خوشحالم از یطرف همش فک ب گذشته میکنم ک راحت خواب و تفریحم بود الان ن😕 همش حس میکنم اونک ازیت میشه همش منم ن کس دیگ
ی دلگرمی یه حرفی یچیزی بگین ک دلم اروم بشه این فکرو حیالا رو نکنم🤦‍♀️🥲
مامان گلی و پسرو مامان گلی و پسرو ۵ ماهگی
میدونی ۴۰ و اندی روز ک گذشته از زایمان من، اما من هنوز شرایطمو نپذیرفتم، برای همین خشم دارم عصبانی‌ام..
بچه دومم خداخواسته بود ، تا قبل اینکه زایمان کنم ک طفل معصوم رو دوست نداشتم، اما وقتی زایمان کردم و دیدمش ، محبتش ب دلم افتاد.
اما بازم هنوز نپذیرفتم ک دوتا بچه دارم..
اخه من هنوز دلم میخواست با دخترم عشق کنم اما الان حتی وقت نمیکنم پوشکش رو عوض کنم 😓
لطفا بهم نگید ناشکری نکن، خودم شکرش رو بجا اوردم ، اما خسته ام خیلی خسته
انقد این بچه بغل منه و گریه میکنه یا خوابه ک نمازام قضا میشه ، غذا وقت نمیکنم بخورم
اصلا نمیفهمم کی صبح میشه کی شب میشه
ای خدا کمکمون کن، ب من ب همه مامانایی ک تو شرایط سختی‌ان😔
تحمل‌م دیگ داره تموم میشه ، گاهی وقتا دلم میخواد این دوتا بچه رو ول کن پیش شوهرم، فرار کنم برم، برم چند روز استراحت کنم
خیلی غر دارم
امسب شوهرم رفت دخترمو بخوابونه اما مریم همش بهونه میکرد و گریه میکرد نمیذاشت لباسش رو عوض کنه ، منم ک طبق معمول داشتم نی نی میخوابوندم
اخر سر شوهرم از اتاق اومد بیرون گفت تحملم تموم شد، نمیتونم بخوابونمش
من ی بچه بغل ک گریه میکرد ی بچه رو پام تکون میدادم ک تروخدا بخواب
کاش منم ب همین راحتی میتونستم بگم تحملم تموم شده، میذاشتم میرفتم، میرفتم استراحت میکردم
خیلی دلم پر بود خیلی حرف زدم