۱۸ پاسخ

ای خاهر چ توقع هایی از خانواده شوهر دا ری

تا بوده همین بوده مادر شوهر من بچه پسر خدانکرده بمیره هم ازشون خبر نمیگیره وااا فقط ببین بچه دخترش یه وعده غذا نخوره تو سر خودش میزنه که وای لا۵ر میشه جون نداری بیا بهت غذا بدم......مادر شوهر من برا بچه های دخترش گوشی و زمین خریده با تین گه کوچیکن...ولی برا بچه من ده هزاری نمیده زورش میاد

من باردار بودم دوران کرونا یبار نگفت عروس هوس چی کردی برات درست کنم یا غذا نپز حالت خوب نیس یباز شوهرم دل درد واسهال گرفت چهارکیلو هویج نشسته تو پلاستیک اورده میگه بشور براش اب هویج درست کن اونوقت من بااون شکم گنده ام بزور غذا درست میکردم

عزیزم خب معلومه که دخترشو بیشتر ازعروس دوست داره دوست نداره دخترش اذیت بشه

عزیزم مادر شوهر من دقیقا همینه که میگی من بچه مو هر جا بودیم خودم بغل میکردم این ور و اون ور می‌بردم شوهرم اصلا هیچی به هیچی بعدیه حا با هم بودیم سر شوهر من دعوا که بچه ی خواهرتو ازش بگیر کمرش درد میگیره از بس دختراشونو جلو داماداشون می‌خوان بالا ببرن بعد ما که عروسیم باید بمیریم به پای پسراشون

مثل مادرشوهر من میشینه دامادشو نصیحت می کنه ولی اگه من گله کنم از پسرش حاظر نیست بچشو نصیحت کنه میگه اون سرکار میره گناه داره توقع ازش نداشته باش

دیگه بین عروس همشهری خودش و عروس شهردیگه بیاببین چکارمیکنه،تادیروز میگفتیم دخترشه عیب نداره فرق بذاره،خدابنظرم بهترین قاضی و جوابدهندست

والا من هیچ دلم نمیخواست بیاد سر بزنه
مثل شما یه جاییم
هیچ کاری از کاری بچه رو نمیکرد
ن جا عوض میکرد ن شیرخشک میداد
یبار بهش شیر داد کل شیررفت گردن بچه
وقتی کار داشت میخواست کارشو من انجام بدم بچه رو میگرفت میگف من نگ میدارم تو فلان کارو انجام بده....
منم همیشه پیش بچه میشستم
وقتی میاومد خونمون مدام ایراد میکرد
خونه سرده لباس زیاد بپوشون
اینجوری شیر نده اونجور شیر بده کاش شیر خودتو میخورد ...بچه رو زیاد نخوابون
انقدر رفت اومد ک بچه منو بد خواب کرد
یعنی وقت خوابش درباز میکرد میاومد نصيحت
بچه ک خوابش میپرید میرفت.‌..
الانم بد خوابیش از اون موقع مونده سرش
ی حموم بردنش تا ۶ ماه با اون بود چون من میترسیدم دوهفته یبار میبرد باهزار منت ...
داغ دل منم تازه شد😂😂😂
اینو گفتم بدونی کمک کردنشون ب درد خودشون میخوره کمک نکنن بهتره
از دل به دخترای خودشون میرسن‌‌‌‌‌...

پدر شوهرا معمولا جنسشون بهتره
به عبارتی اصلترن😀

معلومه ک نوه دختر دوسدارن تا پسر.چرا جدا نمیشی ازشون

خدا ازشون نگذره

هیچوقت از مادرشوهر توقع مادری کردن نداشته باش چون اونم همیشه تورو به چشم دختر غریبه میبینه

دیگ عزیزم شعورشون در این حده . بخاطر بیشعوریه بقیه نمیشه ناراحت شی .

برای تو تازگی داره، چون تازه صاحب نوه دختری شده، یه چند وقت دیگه برای تو هم عادی میشه مثل من

مادرشوهر منم همیطوره من دوبار سزارین شدم یروز منو یکی ازجام بلند نکرد حتا شوهرم یه غذای بهتر برام درست نکرد الان خود مادرشوهرم عمل کرده تا ۱۰ روز ازجاش بلند نمیشد که ازشونه هام بگیرید بلندم کنید تقریبن یک ماه میشه تاالان غذاشو گرم نمیکنه اونو میبینم میام خونه ی خودم گریه میکنم باخودم میگم منم سزارین شدم اینم

حالا من برعکس واسم مامانم اینقدر واسه عروسش خوبه و بچه های داداشم رو سرش میگیره ولی من و بچه هام نه

همین طوره من مادرشوهرم داشت قربون صدقه پسرشو میرفت بعد من ی لحظه نگاش کردم برگشت گفت تو هم برو مادرت قربون صدقت بره منم هیچ نگفتم
بعد این دفعش دانست گند زده گفت ببخشید منظوری نداشتم

خخخ همشان جنسشان خرابه به خدا من هفته پیش به خاطر دخترم باهام دعوا کردن

سوال های مرتبط

مامان آقامحمدفرهان🤍 مامان آقامحمدفرهان🤍 ۶ سالگی
سلام .خانما لطفا بخونید و نظرتون بدید بچه های شمام مثل پسر من وابسته ان؟؟؟ینی تنها ی بازار نمیتونم برم حتی .میشینه گریه می‌کنه ک منم بیام
ی مدت میرف مهد بهتر بود هرچند ک اونم چون پسر خالش اونجا بود میرف راحت الآنم باشگاه می‌ره باید خودم ببرمش بیارمش
دیروز مامانم اینا اینجا بودن ب خواهر کوچیکم گفتم تو ببرش باشگاه
من دیگ مهمون دارم نرم
لباس پوشیدن حاضر رفتن پایین جلو در دیدم خواهرم زنگ زد ک فرهان گریه می‌کنه میگه من نمیام هرچی بهش گفتم تو با خاله برو منم نیم ساعت دیگ میام نرف ک نرف منم گفتم ولش کن بیاید بالا
مامانم اینام کلی ناراحت شدن ک کاش ما نمیومد طفلک بچه از کلاسش جا موند
ینی ب حدی عصابم بهم ریخته ک از دیشب با پسرم حرف نمی‌زنم
با همسرمم قهر کردم گفتم یخورده ام تو وقت بزار بچه با توام بیاد بیرون با توام بگرده شاید بهتر شد انقد با من می‌ره میاد فقط منو میبینه
نمیخام مقایسه کنم ولی بچه میشناسم از فرهان کوچیکتر خیلی مستقلن
چن روز پیش با خواهرم اینا رفتیم پارک پسرش از فرهانم کوچیکتره چن ماه میرف برای خودش دوست پیدا میکرد میرف بازی فرهان میگف چرا سامیار دوست پیدا می‌کنه بیاد با من بازی میگفتم توام برو باهاشون دوست شو بازی کن میگف ن نمیخام
امسال باید بره پیش دبستانی میترسم واینسته گریه کنه
مامان گل پسر مامان گل پسر ۶ سالگی
سلام خانما خوبین خیلی حالم بده حالم گرفتس تورخدا بیان بگین چ کار کنمپسرم یه دوست داره همسن خودش همسایمونن بعد پسرم همیشه عشق فوتبال همش دوست داره فوتبال بازی کنه .چشم گوشش کلا بستس تااینکه این دوستش میاد باهم بازی میکنن پسره همش میگ بریم تو تختت پسرم میگ بیا فوتبال اون فوتبال دوست نداره یکی دوبار تو تخت شک کردم بهشون نزاشتم برن تواتاق بازی کنن تا پسره میومد میگف بریم تواتاق درهم ببندیم من نمیزاشتم امروز خودم زدم ب خواب ببینم چ میکنن امدن گوشی بردن ازخودشو عکس گرفتن پسرم رمز گوشی بلد نیس فقط دوربین روصفحع هست امد گف مامان گوشی باز کن تو نبین من شک کردم گوشی باز کردم رفتم تو گالری دیدم پسره شلوارش دراورد واینکه پش هم دیدن میگن امپول بازی .خیلی حالم بد شد امروز سه نفر بودن یکی دیگ هم پیشش بود خیلی حالم بده پسرم کلی دعوا کردم اونا انداختم بیرون پسرم کلی گریه ک ب بابام نگو میکشم .من قصدپ این ب باباش بگم ولی ن جلو خودش خیلی حالم بده چ کارکنم زنگ مامان پسره میزنم میگ کمال سنشون داشتن امپول بازی میکردن ولی باباش میگم خودمم دعولش میکنم .