سلام .خانما لطفا بخونید و نظرتون بدید بچه های شمام مثل پسر من وابسته ان؟؟؟ینی تنها ی بازار نمیتونم برم حتی .میشینه گریه می‌کنه ک منم بیام
ی مدت میرف مهد بهتر بود هرچند ک اونم چون پسر خالش اونجا بود میرف راحت الآنم باشگاه می‌ره باید خودم ببرمش بیارمش
دیروز مامانم اینا اینجا بودن ب خواهر کوچیکم گفتم تو ببرش باشگاه
من دیگ مهمون دارم نرم
لباس پوشیدن حاضر رفتن پایین جلو در دیدم خواهرم زنگ زد ک فرهان گریه می‌کنه میگه من نمیام هرچی بهش گفتم تو با خاله برو منم نیم ساعت دیگ میام نرف ک نرف منم گفتم ولش کن بیاید بالا
مامانم اینام کلی ناراحت شدن ک کاش ما نمیومد طفلک بچه از کلاسش جا موند
ینی ب حدی عصابم بهم ریخته ک از دیشب با پسرم حرف نمی‌زنم
با همسرمم قهر کردم گفتم یخورده ام تو وقت بزار بچه با توام بیاد بیرون با توام بگرده شاید بهتر شد انقد با من می‌ره میاد فقط منو میبینه
نمیخام مقایسه کنم ولی بچه میشناسم از فرهان کوچیکتر خیلی مستقلن
چن روز پیش با خواهرم اینا رفتیم پارک پسرش از فرهانم کوچیکتره چن ماه میرف برای خودش دوست پیدا میکرد میرف بازی فرهان میگف چرا سامیار دوست پیدا می‌کنه بیاد با من بازی میگفتم توام برو باهاشون دوست شو بازی کن میگف ن نمیخام
امسال باید بره پیش دبستانی میترسم واینسته گریه کنه

۷ پاسخ

بچه های من برعکس هستن من دو روز پیش گذاشتم خونه نیم ساعت رفتم ناخن های پام رو ترمیم کردم و اومدم
کم کم آموزش بده اگه خانواده ها بهتون نزدیک هستن کمک بگیر اول در حد ده دقیقه نیم ساعت بعد رمان های بیشتر

بله خیلی وابسته

دخترای من حتی تادر دستشویی هم میان

حالا من غصه اینو میخورم ک دخترم خیلی راحت با بقیه میره. دنبال خاله عمه عمو .‌

عزیزم من ازسه سالگی روی مستقل بودن نرگس کارکردم والان کاملا مستقله

سلام پسرمنم قبل از پیش دبستانی همینطور بود...مهد بردم چن روز نشستم اونجا فایده نداشت تااینکه از کلاس های مادروکودک شروع کردم ۳ماه کلا طول کشیدو رف کلاس تابستونه و واس پیش دبستانی کاملا آمادگی داشت

تو این تابستون حتما ببرش کلاس مادروکودک هرطور شده از وابستگی کم کن که برا پیش دبستانی اذیت میشی

سوال های مرتبط

مامان عمروم حیاتیم مامان عمروم حیاتیم ۵ سالگی
من همیشه با اینکه با ذوق و شوق برا بچه ها قصه بخونم ولی دخترم گوش نده مشکل داشتم دست خودم نیس اصلا
حالا جالبیش اینه خودش اصرار داره قصه بگو منم سعی میکنم شمرده شمرده بگم ک متوجه بشه
بتونه تجسم کنه ولی گاهی خودشو میزنه هپلوت و برا خودش الکی حرف میزنه من اون لحظه تا مرز انفجار عصبی میشم و متاسفانه معمولا خودمو کنترل نمیکنم و از مادر مهربان قصه گو تبدیل میشم یه روانی جانی ک مثل الاغ داد میزنه سرش
امشب همین اتفاق افتاد سر اینکه وسط قصه یهو پسرم از امروزش ک با دوستش فوتبال بازی میکرد ی خاطره ی جالب میگفت ک دخترم شروع کرد ب نامفهوم حرف زدن و سر و صدا کردن ک من صدای داداششو نشنوم منم ی بار تذکر دادم بار دوم داد زدم🥲
بدجوری سر دختر ۵ سالم داد زدم
جوری ک هردو ترسیدن و سکوت کردن
البته من از خیلی وقتا پیش گفتم ک شبا ک خاموشی میزنیم و میریم تو تخت دیگه یواش حرف بزنیم آروم حرف بزنیم
به همیشه گفتم وقتی داداش حرف میزنه وایسا حرفش تموم بشه بعد تو حرف بزن
اما خب راستش اونا بچن خب
مام ک خیلی وقت بود باهم اونجوری در سکوت و ارامش حرف نمیزدیم دخترم هیجان زده شده بود