۵ پاسخ

از بس همه چی براشون اماده شده دیگه چیزی خوشحالشون نمیکنه اونقدری که مارو خوشحال می کرد

عزيزم اين ربطي به قدر شناسي نداره چون بچه ها دركي ندارن از اين چيزها قسمت همدلي و منطق كه جلوي مغز هست از ٧ سالگي كار ميكنه تا قبل از اون كنترلي روي احساسشون زياد ندارن واسه همين طبق خلق و خويي كه دارن رفتار ميكنن همه ي اينا با رفتار درست پدر و مادر توي بزرگسالي درست ميشه

شاید چون میگید زود خواسته هاش رو براورده نمیکنیم. اون خواسته هاش که زودبراورده میشه هم همینجوریه؟؟ منظورم اینه شاید چون طولانی میشه از ذوقش میوفته. ادم بزرگام اینجورین یوقت برای یچیزی ذوق دارن وقتی از وقتیش میگذره دیگه ذوقشون کورمیشه

پسر من خیلی تشکر میکنه و خوشحال میشه ولی همون لحظه س و زود یادش میره مثلا گرونترین اسباب بازی ک میخریم بعد چند ساعت میندازه یه طرف اصلا قدرشناس نیس و مقصرش خودم و باباشیم ک هر چی میخواد براش فراهم میکنیم

پسر منم همینه
ولی دخترم نه

سوال های مرتبط

مامان عمروم حیاتیم مامان عمروم حیاتیم ۵ سالگی
من همیشه با اینکه با ذوق و شوق برا بچه ها قصه بخونم ولی دخترم گوش نده مشکل داشتم دست خودم نیس اصلا
حالا جالبیش اینه خودش اصرار داره قصه بگو منم سعی میکنم شمرده شمرده بگم ک متوجه بشه
بتونه تجسم کنه ولی گاهی خودشو میزنه هپلوت و برا خودش الکی حرف میزنه من اون لحظه تا مرز انفجار عصبی میشم و متاسفانه معمولا خودمو کنترل نمیکنم و از مادر مهربان قصه گو تبدیل میشم یه روانی جانی ک مثل الاغ داد میزنه سرش
امشب همین اتفاق افتاد سر اینکه وسط قصه یهو پسرم از امروزش ک با دوستش فوتبال بازی میکرد ی خاطره ی جالب میگفت ک دخترم شروع کرد ب نامفهوم حرف زدن و سر و صدا کردن ک من صدای داداششو نشنوم منم ی بار تذکر دادم بار دوم داد زدم🥲
بدجوری سر دختر ۵ سالم داد زدم
جوری ک هردو ترسیدن و سکوت کردن
البته من از خیلی وقتا پیش گفتم ک شبا ک خاموشی میزنیم و میریم تو تخت دیگه یواش حرف بزنیم آروم حرف بزنیم
به همیشه گفتم وقتی داداش حرف میزنه وایسا حرفش تموم بشه بعد تو حرف بزن
اما خب راستش اونا بچن خب
مام ک خیلی وقت بود باهم اونجوری در سکوت و ارامش حرف نمیزدیم دخترم هیجان زده شده بود
مامان موچول مامان موچول ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک کودک پوشک فرزند فرزند پروری پوشک پوشک شیرخشک شیرخشک شیرخشک نوزاد نوزاد نوزاد بارداری بارداری بارداری بارداری اضطراب اضطراب
همسرم گفت من دیگه نمیتونم به اینجور زندگی پر از دعوا ادامه بدم بیا جدا شیم به پدرمادرش گفتم اونام اومدن هرکاری کردن همسرم راضی به ادامه زندگی نشد ،گفت من هست ساله دارم عذاب میکشم به روز خوش ندیدم با زنم همش دعوا بعد شروع کرد تک تک بحث‌هایی که باهم سر مادرش یا سر هرچیز دیگه ای رو میکردیم به پدرشپوهر مادر شوهرم گفت ،قشنگ منو سنگ روی یخ کرد اونقدر خجالت کشیدم پیششون و اونقدر دلم شکست که نگو .از اونطرفم پدرم به من اصرار که زود جمع کن بیا اینجا طلاق. راستش من فعلا شرایط طلاق ندارم واسه همون مجبورم بمونم اما جالبه برعکس همیشه اینبار همسرم پاشو کرد تو یه کفش که برو خونه بابات جدا شیم .منم قبل رفتن رفتم پیشش تو چشاش نگاه کردم گفتم بهم بگو دوسم نداری که راحت برم اونم برگشت گفت من دوست دارم تو منو دوست نداری همیشه بهم میگی به خاطر بچه باهات موندم .منم گفتم نه من دوست دارم هرچی ام گفتم از سر عصبانیت بود بعد همو بغل کردیم و قرار شد از این به بعد عوض شیم. می‌دونم افتضاح غرورمو لگد مال کردم مخصوصا منی که همیشه شوهرم همیشه موس موس کنان دنبالم بود برام سخت بود اینهمه خواهش برای ادامه زندگی.به نظرتون کارم اشتباه بود یعنی از این به بعد سوارم میشه؟ خودم دلم داره میترکه از این له شدنم
مامان رایان مامان رایان ۵ سالگی
خیلی ناراحتم قبلا هم اینجا گفتم ک ی خواهر زاده دارم ۱۰ سالشع خیلی پررو و وحشیه یعنی حرف ک میزنه با داد داد .
ی ماه پیش گفتم ک چیکار میکرد با پسرم و آخرش شلوارش رو کشید پایین جیششو پاچید رومون .
دیشبم بیرون بودیم ی سر رفتیم خونه مانانم دست من باشه سالی ی بار میرم ب خدا پسرم ول کن نمیشه هر دوماهیی ی نیم ساعت میریم خونشون . اینم اونجا بود ب پسرم میگفت کور عینکی پیش باباش هیچی نگفتم .
الان با مامانم کار واجب داشتم گوشیش خاموش بود مجبور شدم تنها خودم ی لحظه برم و بیام این اونجا بود خودمو فوش میداد هل میداد بزو بیرون از اینجا من اصلا ب صورت این نگاهم نمیکردما رفتم با مامانم کار داشتم عجله ای .
باز هلم میداد هیچی هیچی حداشاهده نگفتم آخر سر گفت پسر کورت رو نیاوردی پسرت کوچیک مونده نمیدونم چی در حالیکه پسرم نسبت ب هم سن و سالاش قدش بلنده ها .
دیگه نتونستم اینجا هیچی نگم گفتم کور باشه هر چی باشه منو باباش رو سرمون نگهش داشتیم حق نداری از این ب بد اینطوری بگی توام خیلی بی شخصیتی اصلا مثل بچه های شهری نیستی تو ببینیم آینده چی میشی پسر من هر چی باشه سرجاش نشسته آزارش ب مورچه نمیرسه مثل تو آزارش ب مردم نمیرسه .
اون ساختمون ک میشینن از دست این آسی هستن مدرسه هر سال ده بار میندازه بیرون بهشو . ب دخترای مردم تو خیابون میگه قصد ازدواج داری .
اومدم خونه ی ساعته اعصابم خورد و از طرفی میگم چرا اینارو گفتم بهش
مامان آقامحمدفرهان🤍 مامان آقامحمدفرهان🤍 ۶ سالگی
سلام .خانما لطفا بخونید و نظرتون بدید بچه های شمام مثل پسر من وابسته ان؟؟؟ینی تنها ی بازار نمیتونم برم حتی .میشینه گریه می‌کنه ک منم بیام
ی مدت میرف مهد بهتر بود هرچند ک اونم چون پسر خالش اونجا بود میرف راحت الآنم باشگاه می‌ره باید خودم ببرمش بیارمش
دیروز مامانم اینا اینجا بودن ب خواهر کوچیکم گفتم تو ببرش باشگاه
من دیگ مهمون دارم نرم
لباس پوشیدن حاضر رفتن پایین جلو در دیدم خواهرم زنگ زد ک فرهان گریه می‌کنه میگه من نمیام هرچی بهش گفتم تو با خاله برو منم نیم ساعت دیگ میام نرف ک نرف منم گفتم ولش کن بیاید بالا
مامانم اینام کلی ناراحت شدن ک کاش ما نمیومد طفلک بچه از کلاسش جا موند
ینی ب حدی عصابم بهم ریخته ک از دیشب با پسرم حرف نمی‌زنم
با همسرمم قهر کردم گفتم یخورده ام تو وقت بزار بچه با توام بیاد بیرون با توام بگرده شاید بهتر شد انقد با من می‌ره میاد فقط منو میبینه
نمیخام مقایسه کنم ولی بچه میشناسم از فرهان کوچیکتر خیلی مستقلن
چن روز پیش با خواهرم اینا رفتیم پارک پسرش از فرهانم کوچیکتره چن ماه میرف برای خودش دوست پیدا میکرد میرف بازی فرهان میگف چرا سامیار دوست پیدا می‌کنه بیاد با من بازی میگفتم توام برو باهاشون دوست شو بازی کن میگف ن نمیخام
امسال باید بره پیش دبستانی میترسم واینسته گریه کنه
مامان یه پسر شیطون مامان یه پسر شیطون ۵ سالگی
فرزند پروری پوشک بچه واکسن
مامانا چند روز پیش خونه پدرشوهرم بودیم بعد پسر میه کرر اشتباهی کرد ک من خیلی عثابم خورد شد جلو مادرشوهرم اینا سر یه موضوعی بابای منو مسخره کرد بااینکه چند بار هم از قبل بهش تذکر داده بودم ولی بازم این کارو کرد اصلا نمیدونمم این حرفو از کجا اورد که زد بعد مادرشوهرم ایناهم همشون غش غش زدن زیر خنده و من خیلی عصبانی شدم و همون موقع نه اینکه محکم اما خب در حد یه ترس با دست زدم تو دهن پسرم و کلی دعواش کردم و یه جوری هم حرف زدم خطاب به مادرشوهرم اینا که خندیدن البته غیر مستقیم الان شاید خیلی ها بیان بگن نه کارت اشتباه بوده و نباید جلو اونا اینکارو میکردی و این حرفا ولی شاید هر کسی دیگه جای من بود و ببینه بچش داده بابایزرگش و مسخره میکنه و اون جمع هم بهش میخندن همین واکنشو نشون میداد
خلاصه پدرشوهرمم اخماشو کرد تو هم و به من دعوا کردن منم گفتم احترامتون واجبه از زمین تا اسمون ولی اجازه بدین خودم بچمو هر جور ک میدونم تربیت کنم همین دخالتای بیجا کردین ک این بچه به جای یه تربیت صد مدل تربیت شده
بنظرتون حق با من بوده یانه 😑😑
مامان نرگس مامان نرگس ۶ سالگی
سلام..مامانا اعصابم خیلی خرده..دخترم به حرفم گوش نمیده..ما خونه یکی از فامیل ها هیئت بودیم سه شب بود که ما دو شبش رو رفتیم..از قبل به دخترم کلی حرف زدم که جای بازی نیس و اروم باش و اینا..روز اول که رفتیم با بقیه بچه ها افتادن بهم.. سروصدا کردن.. منم همش بهش تذکر دادم.. اخر سرم یه کاره رفت به صاحب خونه گفت شکلات ندارید؟؟ من خیلیی خجالت کشبدم.. چون ظرف شکلات هم که اورد جلوش به جاش ادامس برداشت..برگشتیم خونه گفتم اگر قراره این کارهارو کنی فردا شب نمیریم.. و بستنی و پارک هم فعلا خبری نیس.. شب دوم نرفتیم...امشب هم که رفتیم دوباره افتاد به بچه ها یهو وسط عزاداری با صدای بلتد بچه هارو صدا زد..منم عصبانیشدم رفتم تو اتاق بهش گفتم اینجوری قول دادی و پاشو بریم و اینا.. گفت نه بمونیم.. منم دستش رو یکم فشار دادم گفتم اصلا برای چی با بزرگتر از خودت و پسرا بازی میکنی.. خیلی اعصایم خرد شده.. واقعا انگار دارم با دیوار حرف میزنم.. خسته شدم ازبس حرف میزنم و تذکر میدم اونم کار خودش رو میکنه...اینم بگما..تو اون جمع فقط من داشتم به بچم تذکر میدادم...یکی از مادرا که داشت کمک میکرد و بجه اش زیاد صدا میداد اصلا عین خیالش نبود.. حالا همش عذاب وجدان دارم که من چرا دخترم رو همش دعوا میکنم اینجور جاها..