تجربه زایمانم پارت اخر
خودم بعد 24 ساعت مرخص شدم ولی بچه هام تو دستگاه بودن، تا 5 روز نزاشتن بچه هام رو بغل کنم روز 5 بود گفتن بیا بچه هات رو بغل کن رفتم بغلشون کردم دوباره روز 6 رفتم که بغلشون کنم وقتی پرسیدم میتونم بهشون شیر بدم یا ن گفتن ن نمیشه ، وقتی قل دومم رو بغل کردم دیدم خودش نوک سینه‌م رو گرفته و داره شیر میخوره اولش ترسیدم و در اوردم ولی بعد دلم سوخت دوباره بهش دادم دیدم قشنگ داره شیر میخوره وقتی به پرستار گفتم گفت اون یکی بچت رو هم امتحان کن ببینم میتونه بخوره یا ن وقتی اون یکی رو هم امتحان کردم خورد خیلی سخت گرفت ولی خورد ، پرستار بهم گفت باید بری طبقه بالا تو اتاق هروقت لازم بو صدات میکنیم بیای شیر بدی ، من دو روز و دو شب همش میرفتم به بچه هام شیر میدادم هر دو ساعت یکبار تا بلاخره روز سدم جواب ازمایش هاشون خوب اومد و خداروشکر مرخص شدن خودم خیلی اذیت شدم بخیه هام عفونت کرده بود و ورم کرده بود به شدت میسوخت ولی خداروشکر بچه هام خوب شدن.

۱۵ پاسخ

عاخی عزیزم خداروشکر بخیر گذشته انشالله جشن فارغ التحصیلیشون بگیری

خداروشکر به خوبی و خوشی تموم شد رف
این روزای پر چالش هم گذشت

خداروشکر عزیزم خدا حفظشون کنه ان شاء الله بخیه هات خوب بشن به زودی زود

عزیزززززم ایشالاااا همتون با هم همیشه سالم و سلامت باشید..🥰😍

خداراشکر عزیزم
حتما از اولین تجربه مادریت با دوتا فنچ کوچولو هم برامون بگو🥹😍
انشالله که همیشه حالتون خوب باشه و کنارهم با یه عالمه عشق زندگی کنین❤

منم دو روز تو دستگاه بود بچم تو عسکریه... منم با بخیه هام پیشش بودم ...خداروشکر خوب شد آوردیم خونه

خداروشکر چه خوب که شیر داشتی حداقل من که همونم نداشتم جگرم خون بود 😢

خداروشکر که حالشون خوبه و اومدین خونتون😍

آخیش اخرشو که خواندم خیالم راحت شد یه نفس راحت کشیدم با استرس داشتم می‌خوندم خداروشکر عزیزم انشاالله که همیشه حالشون خوب باشه برای منم دعا کن کوچولوم رو به سلامتی بغل بگیرم ♥️

چقدر اذیت شدی😢

خداروشکر عزیزم
شما امپول ریه هم زده بودی ؟؟
یعنی بخاطر ریه بستری بودن یا ن

خدا حفظشون کنه عزیزم ❤️

چند هفته زایمان کردی وزن بچه ها چقد بود

خداروشکر عزیزدلم

خداروشکر به خیر گذشت

سوال های مرتبط

مامان دو تا جوجه🐣❤️ مامان دو تا جوجه🐣❤️ ۷ ماهگی
تجربه زایمانم پارت 3
موقعی که منو بردن بخش یکی از پرستار ها اومد بهم گفت که یکی از بچه هات رفته دستگاه اون یکی نرفته اون یکی رو بعدن میاریم پیشت من خیلیییییییی ناراحت شدم از اینکه یکی از بچه هام رفته بود دستگاه ولی از طرفی خوشحال بودم که اون یکی نرفته ، وقتی ساعت 10 مامانم اومد پیشم تا دیدمش بغضم ترکید گریه کردم مامانم اومد دلداریم داد که اشکالی نداره و ... ، وقتی شوهرم بهم زنگ زد حالمو بپرسه ازش پرسیدم که رفته بچه هارو ببینه یا ن که بهم گفت هردوتاش رفتن دستگاه و حال بکیشون خیلی بده منم حالم بدتر شد دوباره گریه کردم ، به پرستارا گفتم کی میتونم برم پیش بچه هام گفتن هروقت بتونی راه بری و بی حسیت کامل بره ، همش منتظر بودم بی حسیم بره و بلند شم راه برم وقتی بی حسیم رفت میخاستم بلند بشم درد وحشتناک داشتم کلا اولین بلند شدن و نشستن با اولین راه رفتن خیلییییییی وحشتناک درد داشت ولی خوب تحمل میکردم و همش بلند میشدم راه میرفتم که زودتر برم پیش بچه هام
مامان پیشوا💙✨️ مامان پیشوا💙✨️ ۶ ماهگی
تجربه بعد سزارین

پارت 3 :

3 روز از بستری شدن من می‌گذشت . 2 روزه پسرم تو بخش تنهاست
سعی کردم با شیر دوش به اندازه 20 سی سی شیر دوشیدم به پرستار دادم بدن بهش
ساعت 11 صبح دکترم اومد و منو مرخص کرد
وسایل هامو جمع کردم رفتم بخش nicu اتاق مادران
گفتن بیا بچه رو شیر بدم
رفتم داخل بچم زیر دستگاه بود هنگ کرده بودم هیچکس کمکم نمیکرد
بخیه داشتم نمیتونستم کمرم رو صاف کنم
بچم همچنان گریه میکرد پرستارا میگفتن زود باش برش دار
یک پرستار اومد گفت بشین بدم بهت شیرش بدی ولی باید خودت یاد بگیری بلند کنی پوشک کنی و شیر بدی
من خیلی ترسیده بودم تمام تصوراتم اینجوری بود بچم بدنیا بیاد میرم خونه حالا مامان یا مادر شوهر هستن بلاخره کمک میکنن برای شیر دادن و پوشک و ....تاریخ بخیه هام و درد هام خوب بشن
ولی اینجوری نشد
نشستم روی صندلی با کلی درد بچه رو گذاشت رو پام و کمک کرد سینه بزارم دهنش
بچم اینقدر گشنه بود که بلافاصله سینه رو گرفت و شروع کرد مکیدن
از این نظر خداروشکر خوب بود که دقدقه گرفتن و نگرفتن سینه رو نداشتم
و این تازه آغاز خستگی ها درد های جدید بود
....
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۴ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی، مراقبت های بعد زایمان
اول اینکه زایمان من کلا ۳ ساعت طول کشید و بچه با وزن ۳/۷۰۰ به دنیا اومد و به نسبت بقیه زایمان خوب و راحتی داشتم، بعد اینکه منو بردن بخش زیاد درد نداشتم ولی اصلا نمیتونستم بشینم یا از بچه مراقبت کنم خیلی سخت شیر میدادم، از طرفی سینه هام اصلا شیر هم نداشتن، اینجا وجود یه همراه خوب و کار بلد و زرنگ تو بیمارستان خیلی واجبه، تو بیمارستان رازی ۲۴ ساعت بعد زایمان مرخص میشی ولی من چون تالاسمی مینور داشتم سطح هموگلوبین خون ام کم بود یه روز نگهداشتن که بهم خون وصل کنن، و چون دیابت بارداری داشتم بچه رو ۴۸ ساعت نگهداشتن که قند خون رو چک کنن، و من بعد ۴۸ ساعت از بیمارستان مرخص شدم، درمورد بخیه ها هم بهم گفتن روزی سه بار تو تشت بتادین بشینم و با سشوار خشک کنم تا بخیه ها جذب بشه، من اومدم خونه به توصیه بزرگترا بعد از بتادین روغن حیوانی هم به بخیه هام زدم امروز بعد ۵ روز خیلی بخیه هام بهتر شده و میتونم بشینم، روزای اول کاملا سر پا دستشویی میکردم حتی از توالت فرنگی هم نمیتونستم استفاده کنم بعد ۴ روز به سختی تونستم از دستشویی ایرانی استفاده کنم، شکمم هم بعد زایمان خیلی شل و ول شده بود و دو روز اول درد میکرد، روز سوم با چادر آروم بستم و از روز چهارم با کمربند شتری سفت و محکم تر بستم تا شکمم جمع بشه، درمورد شیردهی تا ۳ روز سینه هام شیر نداشتن و خیلی کم میومد بچه اصلا سیر نمیشد هر یک ساعت حدود نیم ساعت ب بچه شیر میدادم بازم سیر نمیشد از روز چهارم سینه راستم رگ کشید که متوجه شدم شیر اومده توش ولی سینه چپ رو بچه نمیگرفت بخاطر همین شیرش نمیومد اذیت شدم ولی اونم بعد روز چهارم دوشیدم شیرش اومد، اما کلا بچه خیلی اذیت میکنه و سختی داره باید خیلی صبوری کرد🫠
مامان اَفرا🤍🥹 مامان اَفرا🤍🥹 ۵ ماهگی
سلام دوستان بالاخره بعد ۱۳روز از زایمانم اومدم تاپیک قبلی یه روز قبل عملم نوشته بودم ۱۰ اسفند ساعت ۷صبح رسیدم بیمارستان ساعت ۹صبح بردن اتاق عمل و ساعت ۹/۲۰ دخترم بدنیا اومد عملم هم خداروشکر خوب بود ولی دخترم رو سریع بردن بیمارستان کودکان و بستری کردن چون دو دور بند ناف دور گردنش بود و اکسیژن به مغزش درست نرسیده بود و وقتی بدنیا اومد صورتش کبود شد ۳ روز تو ان آی سیو بستری بود و دو روز تو بخش و پنجمین روز مرخص شد من خودم فردای روز عملم مرخص شدم و اومدم خونه ولی بچم پیشم نبود خیلی حال روحیم بد بود دلم پیش دخترم بود بالاخره ۴مین روز گفتن من باید برم پیشش شیر بدم یه روز موندم پیشش و شیر دادم با اینکه جای بخیه هام میسوخت و نمیتونستم درست بلند بشم و بشینم ولی اینا به چشمم نمیومد همینکه پیش دخترم بودم و بهش شیر میدادم خوشحال ترین بودم واقعا مادر شدن به حس عجیبی هست خدا همه بچه هارو برای پدر مادراشون حفظ کنه و همیشه سلامت باشن و امیدوارم همه اونایی که چشم انتظارن خدا بهشون یه بچه سالم و صالح بده و به سلامتی بغل بگیرن🤲🤲🤲
مامان ایلیا و حلما مامان ایلیا و حلما ۱۴ ماهگی
پارت سوم
بعدش بردن ریکاوری حدود نیم ساعت موندم دیدن حالم خیلی خوبه چون گفته بودن دو ساعت میمونم ولی چون عمل خوبی داشتم و خوب رفتم جلو بعد نیم ساعت انتقال دادن بخش.
همه داشتن از بچه هام تعریف میکردن خوشگل تپل زیبا 😍و سفید😁اونجا شکمم رو ماساژ دادن قسمت ریکاوری
بخش هم ماساژ دادن ولی چون من همچنان بی حسی داشتم دردی احساس نکردم و گفتن خودت هم هرازگاهی اینکارو بکن ک خون بیاد بیرون و لخته نشه منم به خواهرم گفتم هعی ماساژ میداد تا شکمم لخته ایجاد نشه
بعدش دو ساعت بچه هامو آوردن من هنوز صدام درنمیومد نمیتونستم حرف بزنم فقط با سر جواب بقیه رو میدادم خداروشکر بچه هام سالم و سلامت به دنیا اومدن و نرفتن دستگاه
دکترم فردا صبحش اومد منو معاینه کرد همه چی اوکی بود پزشک نوزاد هم بچها رو نگا کرد همه چی اوکی بود دیگ همون روز ساعت۲ظهر اینا بودن مرخص شدم.
بارداری خوب،زایمان سزارین خوب و عالی داشتم ولی فقط اونجا بد شد ک سرفه داشتم جای بخیه هام رسما میسوخت وقتی سرفه میکردم داد میزدم صدام همه جارو برمیداشت الانم همین دردو فقط دارم وگرنه همه چی خوب بود ولی این درد سرفه همچنان بامن باقیست و شب و روز رو ازم گرقته 😑