تجربه زایمانم پارت 3
موقعی که منو بردن بخش یکی از پرستار ها اومد بهم گفت که یکی از بچه هات رفته دستگاه اون یکی نرفته اون یکی رو بعدن میاریم پیشت من خیلیییییییی ناراحت شدم از اینکه یکی از بچه هام رفته بود دستگاه ولی از طرفی خوشحال بودم که اون یکی نرفته ، وقتی ساعت 10 مامانم اومد پیشم تا دیدمش بغضم ترکید گریه کردم مامانم اومد دلداریم داد که اشکالی نداره و ... ، وقتی شوهرم بهم زنگ زد حالمو بپرسه ازش پرسیدم که رفته بچه هارو ببینه یا ن که بهم گفت هردوتاش رفتن دستگاه و حال بکیشون خیلی بده منم حالم بدتر شد دوباره گریه کردم ، به پرستارا گفتم کی میتونم برم پیش بچه هام گفتن هروقت بتونی راه بری و بی حسیت کامل بره ، همش منتظر بودم بی حسیم بره و بلند شم راه برم وقتی بی حسیم رفت میخاستم بلند بشم درد وحشتناک داشتم کلا اولین بلند شدن و نشستن با اولین راه رفتن خیلییییییی وحشتناک درد داشت ولی خوب تحمل میکردم و همش بلند میشدم راه میرفتم که زودتر برم پیش بچه هام

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۶...

وقتی ملاقاتی هام رفتن کمک پرستار اومد کمکم کرد که بلند شم اولین بلند شدن سخت بود یکم و قسمت سخت ماجرا به نظرم همین بود ولی بازم نه به اون سختی که نشه تحمل کرد یا انجام داد منو برد سمت دستشویی کارامو انجام داد پد بهداشتی بهم داد از این شورت های توری پام کرد کمکم کرد بلند شدم رفتم سمت تخت به مامانم گفتن تا برام شکم بند بعد زایمان سزارین بگیرن تا برام ببندن مامانم رفت گرفت آورد اونو بستم یکم هم اون دردم رو کمتر کرد بهم گفتن موقعی که میخام بلند شم ببندم اونو و واقعا وقتی میخاستم بلند شم راه برم اونو میبستم دردم کم که بود کمتر میشد یادم رفت بگم سوند هم دراوردنی اذیت نشدم خیلی فقط یکم سوزش بود...اولین بار فقط بلند شدنی اذیت شدم بعد دیگه خودم به کمک مامانم هر دو ساعت از تخت میومدم پایین راه میرفتم تا خون لخته نشه و هرچی بیشتر راه میرفتم سرپا تر میشدم...توی بیمارستان من کلا چهارتا شیاف استفاده کردم که همون کفایت میکرد پمپ درد هم که بود مسکن هم فقط همون اول بهم داده بودن دیگه ندادن...پسرم که ظهر دستشویی کرده بود منم وقتی ملاقاتی هام رفتن یه لیوان چایی آوردن برام با به شربت شیرین که توش گلابی بود دوتا هم خرما دادن که اول خرما رو خوردم اولین چیزی که خوردم بعد چایی رو مامانم با عسلی که داده بودن شیرین کرد داد بعد یکی دو ساعت هم همون شربتی که خودشون دادن رو خوردم مامانم به بابام سپرده بود که برام آب هندوانه بگیره که توش خاکشیر باشه با کمپوت گلابی اوناهم تاثیر داشتن برای اینکه برم دستشویی غروب رفتم دستشویی که بهم گفته بودن دستشویی برم میتونم شام بخورم...
مامان دو تا جوجه🐣❤️ مامان دو تا جوجه🐣❤️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمانم پارت اخر
خودم بعد 24 ساعت مرخص شدم ولی بچه هام تو دستگاه بودن، تا 5 روز نزاشتن بچه هام رو بغل کنم روز 5 بود گفتن بیا بچه هات رو بغل کن رفتم بغلشون کردم دوباره روز 6 رفتم که بغلشون کنم وقتی پرسیدم میتونم بهشون شیر بدم یا ن گفتن ن نمیشه ، وقتی قل دومم رو بغل کردم دیدم خودش نوک سینه‌م رو گرفته و داره شیر میخوره اولش ترسیدم و در اوردم ولی بعد دلم سوخت دوباره بهش دادم دیدم قشنگ داره شیر میخوره وقتی به پرستار گفتم گفت اون یکی بچت رو هم امتحان کن ببینم میتونه بخوره یا ن وقتی اون یکی رو هم امتحان کردم خورد خیلی سخت گرفت ولی خورد ، پرستار بهم گفت باید بری طبقه بالا تو اتاق هروقت لازم بو صدات میکنیم بیای شیر بدی ، من دو روز و دو شب همش میرفتم به بچه هام شیر میدادم هر دو ساعت یکبار تا بلاخره روز سدم جواب ازمایش هاشون خوب اومد و خداروشکر مرخص شدن خودم خیلی اذیت شدم بخیه هام عفونت کرده بود و ورم کرده بود به شدت میسوخت ولی خداروشکر بچه هام خوب شدن.
مامان پسریم و تودلی مامان پسریم و تودلی ۸ ماهگی
تجربه سزارین #پارت اخر
نی نی داشت گریه میکرد همه گفتن گشنشه منم تازه در اومده بودم پامو نمیتونستم تکون بدم که بچرو گذاشتن بغلم سینمو دادن به بچه با سختی اونقدر گشنش بود ول نمی‌کرد، از یطرف بی حسی داشت کم میشد درد داشتم یخورده که پرستار اومد بازم ماساژ رحمی داد این دفعه یکم دردش بیشتر بود ولی قابل تحمل بود، 8 ساعت گذشت من اصلا سر درد نگرفتم هی میگفتن حرف نزن سر درد میگیری که پرستار گفت دیگه تا الان سردرد نگرفتی بعدشم نمیگیری و نگرفتم گفتن یچیزی بخور باید راه بری خرما کمپوت بهم دادن بهیار اومد بلندم کنه خیلی هولم کرد بلند شدن وحشتناک بود جیغ کشیدم گفتن بخیت میپره هر قدم که برمی‌داشتم از شدت درد از چشام اشک می‌ریخت سخت‌ترین قسمتش که خیلیم سخت بود همین راه رفتنه بود من کلا یروز هربار که راه میرفتم چشمام از درد سیاهی میرفت پمپ درد اصلا تاثیری رو من نداشت فرداش میرفتم دستشویی از درد غش کردم آوردن مسکن بهم زدن بعدش خیلی بهتر شدم دیگه راه رفتن راحت‌تر از قبل شد ولی هنوزم یکم سخته راه رفتن
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۸ ماهگی
*پارت ششم*


منو بردن ریکاوری و به شدت اونجا چون سرد بود با اینکه پتو هم داشتم لرز کرده بودم...
بعد یه خانم اومد حالمو پرسید و یکم شروع کرد شکممو تا اونجا که میتونست چلوند و ماساژ داد در حد چند ثانیه.. چون هنوز بی حس بودم چیزی زیاد درد حس نکردم..

بعد دوتا نوزاد انگار تو ریکاوری بودن صدای یکی آرومتر بود صدای یکی جیغ وحشتناک که فهمیدم اون جیغ جیغو بچه منه🤣🤣

آوردن گذاشتنش رو سینم و سینمو یکم مک زد و یکم آروم شد بعد دوباره بردش...

حدود ۱ ساعت تو بخش ریکاوری بودیم که بعد اومدن و منو دیگه ببرن بخش..
همون قسمت خروجی دوباره یه خانم دیگه اومد منو ماساژ رحمی داد که دروغ نگم اون وحشتناک درد داشت چون بی حسی رفته بود
البته از اتاق عمل پمپ درد هم داشتم دردی حس نمیکردم تا اینکه شکممو ماساژ دادن..

بعد بچه رو روی سینم گذاشتن و من اونجا تازه اشک شوق ریختم که واقعا این بچه و زحمات ۹ ماهه ی منه روی سینمه🥹🥹🥹

همینطور که منو میبردن یهو همسرم و مامانمو و بابامو بالا سرم دیدن و کلی مبارک باشه و قربون صدقه منو بچه رفتن منم هم میخندیدم هم اشک میریختم😅

دیگه منو بردن تو اتاقم و بچه رو هم گذاشتن توی تخت شیشه ای کنارم که هر از گاهی بهش شیر بدم..

منم هی نگاهش میکردم باورم نمیشد این فسقلی از شکم من درومده🥹🥹

خلاصه هی پرستارا میومدن بهم سر میزدن، یکی برام غذا میاورد، یکی سرم میزدم، یکی کارهای لازم بعد عمل اومد بهم گفت، یکی کمکم می‌کرد راه برم...
از برخورد پرسنل واقعا راضی بودم و رسیدگیشون خیلی خوب بود🌸🌸
مامان سما💗 مامان سما💗 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت 3
بعد حدودا 10 دقیقه صدای گریه دخترم و شنیدم و دکتر می‌گفت چقد خوشگله صحیح و سالم 🥹 تا آخرین لحظه نگران بودم که بچم ضعیفه و میبرن بستریش میکنن
صدا گریش که اومد منم از چشام اشک میومد خیلی حس قشنگی بود اون لحظه رو واسه همه آرزو کردم
لباساش و پوشوندن و پرستار آورد صورت دخترم و چسبوند به صورتم کلی قربون صدقه اش رفتم و بردنش تو ریکاوری منم بعد چند دقیقه که بخیه زدن بردنم ریکاوری و اونجا پرستار آورد بچه رو شیر دادم یه ساعتی گذشت و رفتیم بخش کم کم اثر بیحسی داشت می‌رفت شکمم درد داشت ولی پاهام تا 3 ،4 عصر هنوز بی حس بود پرستار یکی دو بار اومد مسکن زد دردش قابل تحمل بود برام تا 8 شب هم گفته بودن چیزی نخورم بعد اون شروع کردم و چای و نسکافه و مایعات خوردم بعد شامم گفتن که راه برم اولین بار خیلی درد داشت با کمک مامانم بلند شدم و راه رفتم ولی بعدش دردم کمتر شد و کمی استراحت کردم دومین بار هم بلند شدم راه برم دردم کمتر از بار اول بود فرداش ظهر هم مرخص شدیم و اومدیم‌خونه انشالله قسمت همه مامانای باردار و اونایی که منتظر نی نی هستن🥹😍
مامان اورهان 🐣🧿 مامان اورهان 🐣🧿 ۶ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم

بعدش اومدن بردنم سمت اتاق عمل جلو در خانوادمو دیدم و خداحافظی کردم 🥺 ( اون لحظه برای همتون دعا کردم واقعا ) داخل اتاق عمل خیلی سرده کل بدنم داشت میلرزید دکتر بیهوشی پرسید بی حسی میخوای یا بیهوشی ؟منم سپردم به خودشون اونام گفتن استرست بالاست بدنت داره میلرزه بهتره بیهوش بشی خلاصه بیهوشم کردن یهو با درد وحشتناکی از زیر سینم تا پایین پاهام بیدار شدم همچنان داخل ریکاوری تو خواب و بیداری بودم که دیدم بچه رو اوردم گذاشتن رو سینم وقتی مک زد انگار واقعا یکی از اعضای بدنمو دوباره چسبوندن بهم 🥺 شروع کردم به گریه کردن بعد بردنم بخش خیلی درد داشتم همش گریه میکردم چون بیهوش شده بودم یکم خوابیدم بیدار که شدم دردم خیلی کمتر شده بود ( پمپ درد داشتم ) پمپ درد خیلی خوبه حتما بگیرید من شیاف و فردای عمل گذاشتم . فردای عمل پمپم که تموم شده بود دردم بیشتر شد که شیاف دادن بهم
قبل از بلند شدنم دو تا شیاف بزارید بعد چند دقیقه بلند شید ( من بلند شدنی زیاد درد نداشتم فقط نمیتونستم صاف راه برم انگار کمرم قفل شده بود )
#سزارین
مامان ماهورا مامان ماهورا ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت ۵
از قبل بهش سپرده بودم اول منو بعد عمل بغل کنیااا 😂😂
دیگه دمش گرم اول منو بغل کردو بعدش خوانواده شوهرم اومدن و همه رفتن سر بچه بابام فقط دورو ورم بود و تاحالا حقیقت بابامو انقدر احساسی ندیده بودم:) همینجوری داشتم گریه میکردم حس قشنگی بود اینکه میگن همه میان بچه رو ببینن و فقط باباعه که میاد دختر خودشو ببینه درست بود تو زندگیم اولین بار بود بابامو اینجوری احساسی دیدم 🥹🥹
دیگه قشنگیه کار تموم شد و دردت شروع شد پشت سرهم های بهم سرم وصل میکردن و برام شیاف گذاشتن هیچی ام نمیدادن بخورم من تا ساعت ۷ شب چیزی نخوردم نزاشتن البته دیگه فقط از درد داشتم گریه میکردم یه دوبارم خندم گرفت از درد مردمممممم اولین راه رفتنم خیلی وحشتناک بود ساعت ۹ شب منو بلند کردن برای راه رفتن پرستارم خسته بود فقط میخواستم منو بلند کرده باشه بعد بره شاید اگه میزاشت با آرامش آروم آروم راه برم درد کمتری داشت با گریه حال بدددددد راه رفتم و هنوزم درد دارم ولی خب هعی کم میشه درد ولی وقتی سرمو قطع میکنن دوباره اندازه ی بار اول درد داشت راه رفتن ایشالا که همه به سلامت با یه حال خوب این عمل و تموم کنین اینم از تجربه ی من ایشالا ارومتون کنه❤️