۴۶ پاسخ

خداحفظشون کنه عزیزم زیر سایه پدرومادربزرگ شن ،،ازچشم بدبه دورباشن ،،،اوناهروقت میخوابن توهم بخواب روزهای سختی رو پیش رو داری حالا دوره نوزادی بگذره صبح تاشب دنبالشون میدویی اینوراونور😂

الهی بگردمشون🥹🥹

خوشکلای من خدا حفظشون کنه

زیر سایه پدر مادر ان‌شاءالله 🤎

اخی عزیزم‌ خداروشکر ک‌صحیح و سالم هستین قدمشون‌پر‌خیر و برکت باشه😍

عزیزممممممم مبارکه چه قندونین ماشاءالله خدا حفظشون کنه 😍❤️

ای جانممم😍😍😍🩵

الهی خداحفظشون کنه نینی که چشاش بازه شبیه خودته🫠

عیجانم خداحفظشون کنه برات🥹💙

ای خودااا اینا رو دلم براشون رف🥺❤️💋

مبارکه عزیزم 😍😍😍😍😍😍😍

عزیزم هزینه بیمارستان چقدر شد

خووووشگلای من،خدا حفظشون کنه ان شاءالله 🤲❤️

ای جونم ماشالله بهشون 😍😍🥹🥹🥹❤️❤️چقد جیگر اونی که چشاش بازه خیلی شبیه خودته 😍🥹
براشون اسپند دو کن عزیزدلم

چقد نازن خدا حفظشون عزیزم🥺♥️

ایجانم خداحفظشون کنه ایشالا دمادیشونو ببینی

ولی بازم خداروشکر صحیح وسالم به دنیا اومدن

ای جانم ماشاالله اولش سایلنتن بعد که ازسایلنت دراومدن میبینی هی گریه باهم دوتایی دستشویی دوتایی شیر واینا

ای جانم خدا حفظشون کنه درپناه حق بزرگ شن انشالله مراقب خودت و جوجه ها باش عزیزم

ای جووووووون دلم
ماشالله هزار ماشالله چه ناز و گوگولی ان ببوسشون
دعا کن مال منم بع موقع دنیا بیان

وای چجوری تو بخش تحمل کردی من ازهمینش وسوند خیلی میترسم بقیش مهم نیس برام😣🥲

بسلامتی عزیزم ماشالله خداحفظشون کنه واست 😍😍🥰🥰🥰😘😘

عزیزم چقدخوشحال شدم بچه هات مرخص شدن چشم بدازشون دور🧿😍

بسلامتی انشاالله خدا حفظشون کنه. اسمشون رو چی گذاشتید

ای خداچ بانمکن ماشالله

عزیززززمممم خداروشکر

ای خداااااا، فعلا دارم از زیبایی های نی نی لذت میبرم بعدا متنو میخونم :)

ای جان خدا حفظشون کنه
۳۵هفته بدنیا اومدن ؟؟؟

عزیزم چه نااااازن
خدا حفظشون کنه

اوخودااا خوشگلای خاله🥹🥹

بسلامتی عزیزم چند هفته بودی

راستی بلاخره شیر اومد توسینت یاهنوز شیر نداری الان سینتو میگیرن

ای خدا. نانازیا ماشالله لاحول ولاقوة الا بلا.خداحفظشون کنه انشالله که درپناه خدا زیرسایه پدرمادرشون بزرگ بشن.عزیزکم تا خوابن بخواب از فرصت استفاده کن یکم دیگه بزرگتربشن دل پیچه ودندون وتب وسینه خیزو راه رفتن و دعواهاشون😍😍😍شروع میشه بامزگیاشون پسربچها خیلی شلوغ کارتروبامزه تراز دختران.

عزیزوووم 💋 چقد‌تفاوت🫠

ای جانممممم چقدر نازن خداحفظشون کنه😍🥰

بچه جاری من اولش ک بود خیلی زشت بود الان انقد ناناز شده تپل شده ک نگو همه بچه ها فک کنم از اول لاغر و یکمی زشتن ولی ب شیر ک میفتن تپل میشن 😍ولی بچه های تو خیلی نانازننن🥹🧿ایشالا بسلامتی بزرگ بشن و همینجوری اروم باشن

وزن موقع تولدشون چقد بود؟

آخی خدا ماشالله چه نازن 🥹🥰

ای خدااااچه نازن چشم بدازشون دورباشه گلم خداحفظشون کنه برات ♥️🌹♥️🌹قدمشون خیرباشه انشاالله

خدا حفظشون کنه🥰♥️

ای ننه ماشاالله اشون باشه خدا حفظشون کنه براتون🥹😍😍🌱🧿🧿🧿

ای خدا 😍😍😍 مبارکه عزیزم..راهشون پر نور باشه انشالله 🥹🥹⚘️⚘️⚘️❤️❤️❤️

وایییی نننهههههه😍😍😍 نی نی
بوشون تا اینجا اومد 🥰
در پناه حق باشن

عزیزم چقد نازننننن😍😍😍

وای یاد خودم افتادم🥲
من آخراش شکمم داشت پاره میشد جوری بود که نمیتونستم حتی راه برم راه رفتنی هم احساس میکردم دارن شکمم پاره میکنن

الهییییی😍😍😍😍چقد اینا نازنننننن نننه🥹♥️😍😀خدا برات ببخشه عزیزم

وای خدا چقد نازن🥹❤️

گلم همسانن

سوال های مرتبط

مامان دو تا جوجه🐣❤️ مامان دو تا جوجه🐣❤️ ۵ ماهگی
تجربه زایمانم پارت اخر
خودم بعد 24 ساعت مرخص شدم ولی بچه هام تو دستگاه بودن، تا 5 روز نزاشتن بچه هام رو بغل کنم روز 5 بود گفتن بیا بچه هات رو بغل کن رفتم بغلشون کردم دوباره روز 6 رفتم که بغلشون کنم وقتی پرسیدم میتونم بهشون شیر بدم یا ن گفتن ن نمیشه ، وقتی قل دومم رو بغل کردم دیدم خودش نوک سینه‌م رو گرفته و داره شیر میخوره اولش ترسیدم و در اوردم ولی بعد دلم سوخت دوباره بهش دادم دیدم قشنگ داره شیر میخوره وقتی به پرستار گفتم گفت اون یکی بچت رو هم امتحان کن ببینم میتونه بخوره یا ن وقتی اون یکی رو هم امتحان کردم خورد خیلی سخت گرفت ولی خورد ، پرستار بهم گفت باید بری طبقه بالا تو اتاق هروقت لازم بو صدات میکنیم بیای شیر بدی ، من دو روز و دو شب همش میرفتم به بچه هام شیر میدادم هر دو ساعت یکبار تا بلاخره روز سدم جواب ازمایش هاشون خوب اومد و خداروشکر مرخص شدن خودم خیلی اذیت شدم بخیه هام عفونت کرده بود و ورم کرده بود به شدت میسوخت ولی خداروشکر بچه هام خوب شدن.
مامان لنا مامان لنا روزهای ابتدایی تولد
بالاخره توی چهل هفته و ۵ روز بدون هیچ علائم و دردی بدون هیج نشونه زایمانی روز یکشنبه ۱۷ ام که برای چکاب و نوار قلب رفته بودم بستری شدم ساعت یک ظهر بستری شدم ساعت هفت و نیم شب با سوزن فشار که بهم زدن دردام شروع شد و تا ساعت ۱۱ ظهر فردا درد کشیدم خیلی درد وحشت ناکی بود غیر قابل تحمل ولی تند تند همونجا توی زایشگاه روی توپ ورزش کردم پیاده رفتم سجده و هر ورزشی که گفتن انجام دادم ماما خیلی تلاش کرد حتی کیسه آب هم پاره شد ولی سر بچه پشت دهانه رحم نبود و میگفتن بچه خیلی بالا هست و پایین نمیاد خلاصه بعد از تحمل ۱۸ ساعت درد زایمان طبیعی حس کردم بچه مدفوع کردن یه چیز سبز رنگ همراه با آب ازم خارج شد خیلی ترسیدم خواهش کردم سزارینم کنند و در نهایت رفتم اتاق عمل از درد زیاد بیهوش شدم و چیزی نفهمیدم وقتی بهوش اومدم توی تریاژ بودم و بچه به دنیا اومده بود کاش از اول سزارین شده بودم درد با سوزن فشار خیلی غیر قابل تحمل هست سعی کنید درداتون شروع بشه بعد برید بیمارستان درد طبیعی خیلی بد نیست اما سوزن فشار بهت درد کاذب غیر قابل تحمل میده 🥲
مامان ایلیا و حلما مامان ایلیا و حلما ۱۳ ماهگی
پارت سوم
بعدش بردن ریکاوری حدود نیم ساعت موندم دیدن حالم خیلی خوبه چون گفته بودن دو ساعت میمونم ولی چون عمل خوبی داشتم و خوب رفتم جلو بعد نیم ساعت انتقال دادن بخش.
همه داشتن از بچه هام تعریف میکردن خوشگل تپل زیبا 😍و سفید😁اونجا شکمم رو ماساژ دادن قسمت ریکاوری
بخش هم ماساژ دادن ولی چون من همچنان بی حسی داشتم دردی احساس نکردم و گفتن خودت هم هرازگاهی اینکارو بکن ک خون بیاد بیرون و لخته نشه منم به خواهرم گفتم هعی ماساژ میداد تا شکمم لخته ایجاد نشه
بعدش دو ساعت بچه هامو آوردن من هنوز صدام درنمیومد نمیتونستم حرف بزنم فقط با سر جواب بقیه رو میدادم خداروشکر بچه هام سالم و سلامت به دنیا اومدن و نرفتن دستگاه
دکترم فردا صبحش اومد منو معاینه کرد همه چی اوکی بود پزشک نوزاد هم بچها رو نگا کرد همه چی اوکی بود دیگ همون روز ساعت۲ظهر اینا بودن مرخص شدم.
بارداری خوب،زایمان سزارین خوب و عالی داشتم ولی فقط اونجا بد شد ک سرفه داشتم جای بخیه هام رسما میسوخت وقتی سرفه میکردم داد میزدم صدام همه جارو برمیداشت الانم همین دردو فقط دارم وگرنه همه چی خوب بود ولی این درد سرفه همچنان بامن باقیست و شب و روز رو ازم گرقته 😑
مامان ❄دونه برف❄ مامان ❄دونه برف❄ ۷ ماهگی
بچه ها همتون گفتین بگین کسایی میترسین نخونین
تجربه سزارین
خب من فشارم رفت بالا رفتم بیمارستان و قرار شد فردای همون روز عمل بشم
استرس خیلی زیادی داشتم صبح زود رفتیم بیمارستان ولی چون تاریخ رند بود هیلی خیلی شلوغ بود خلاصه نوبتم شد صدام زدن رفتم اون قسمتی که بعدش وارد اتاق عمل بشیم، اونجا قالب تهی کردم و هی فکرای مسخره میومد تو ذهنم خلاصه دکترم منو دید دارم گریه میکنم نشست کنارم فیلم گرفت مسخره بازی دراوردیم یکم از اون حال در اومدم تا یهو گفت بیا بریم اتاق عمل، اتاق عمل تاریک بود یه چراغ داشت یه تخت داشت با وسایل عمل و دوتا اقا که کار بیهوشی میکردن و تخت بچه حقیقتش فضاش خیلی برام بد و حس خوبی بهم. نیمداد خیلی ترسیده بودم مثل قبری بود اقا خلاصه من رث تخت خوابیدم شلوارم دراوردن سوند وصل کردن خیلی بد نبود فقط حس بدی داشت درد نداشت خلاصه یه اقا بد اخلاقی اومد اسپاینال زد برام منم چون خیلی استرس داشتم داخل کمرم نمیرفت دو سه بار زد هی میگفت شل کن نمیتونستم شل کنم اصلا، پارت بعد منتظر باشین
مامان آراد مامان آراد روزهای ابتدایی تولد
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان فندوق مامان فندوق ۴ ماهگی
پارت دوم
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه حس خوب همراه با ترس و استرس داشتم بار اولم بود پا تو اتاق عمل میزاشتم نشستم رو تخت و اومدن برام سرم وصل کردن و چن تا پرستار دورم بود داشتن همه چیزو آماده میکردن دکتر بیهوشی اومد و گفت بشین برات بیحسی بزنم دکتر خودمم همزمان رسید و خیلی دلداریم داد ک نترسم وای از ترس پاهام می‌لرزید نخاعم سفت و محکم بود آمپول نمیرفت تو ۳ بار آمپول بیحسی رو کردن تو کمرم سریع درازم کردن و دکترم گفت هروقت حس کردی بی‌حس شدی بگو تا شروع کنم زودی بیحس شدم و به دکترم گفتم ک شروع کردن اینم بگم ک دستگاه فشار هم وصل کردن و فشارم رو چک‌ میکردن ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و شروع کردن خیلی زود بچه رو در آوردن شاید در حد ۵ دقیقه هم طول نکشید ک بچه رو درآوردن و آوردنش پیشم بوسش کردم دکترم تو شکمم رو ساکشن کرد ک خونی تو شکمم نمونه هم فشار داد فقط اون فشار ک داد رو فهمیدم و یه ریزه دردم گرفت دکترم گفت ساکشن کردم ک خونریزی نداشته باشی زود بخیه زد و تموم بعد اومدن گذاشتنم رو یه تخت دیگ و بردن ریکاوری وقتی رفتم ریکاوری یه جورایی درد داشتم و کلافه بودم دلم میخواست زودتر برم پیش بچم‌ من ساعت ۶ و بیست دقیقه رفتم اتاق عمل ۶ و نیم اومدم ریکاوری ساعت ۸ هم بردنم بخش دیگ وقتی رفتم بخش دردام شروع شد بیحسی از بین رفته بود شوهرم برام شیاف گرفته بود داده بود مامانم مامانم ۴ تا پشت سر هم برام گذاشت تا درد نکشم و دردم ول شد دیگ اومدن برام مسکن زدن تو سرم و اینا طاقت نشستن نداشتم از درد بیزارم اصلا تحمل درد ندارم ساعت ۱ و نیم پرستار رو صدا زدم و گفتم می‌خوام پاشم راه برم اینجوری اذیتم اومدن کمکم کردن و پاشدم رفتم سرویس و یکم راه رفتم اومدم نشستم رو تخت
مامان فندق مامان فندق ۲ ماهگی
سلام مامانا
بعداز ۲۲ روز اومدم تجربه ی زایمان طبیعی ام رو بهتون بگم
از پارت مارت بدم میاد همه رو توی همین تایپیک براتون میذارم
اول بهتون بگم که من بخاطر اینکه بچه تو شکمم رشدش ۳۶ هفته متوقف شده بود و بچه وزنش کم بود و خونرسانی بهش ضعیف بود دکتر توی ۳۷ هفته ختم بارداری داده بود
سر ۳۷ هفته که میشد ۱ ادریبهشت به بیمارستان رفتم دقیق ساعت ۸ صبح تا اومدن کارای بستریمو کردن و رگمو کرفتن و به زایشگاه منتقلم کردن ساعت ۱۰ شد
اومدن معاینم کردن گفتن که یک سانتی و سر بچه هم پایینه داخل یه اتاق بودم که دوتا تخت داشت هم تختیم سه سانت بود و همش داشت جیغ میزد و گریه میکرد
هی میومدن امپول فشار میزدن و دوزشو زیاد میکرد و معاینه میکردن میگفتن همون یک سانتی تا اینکه یک شب کامل گذشت فردا صبحش که میشد ۲ اردیبهشت هم تختیم فول شده بود و زایمان کرد بعداز اینکه این رفت یه خانم دیگه رو اوردن اونم ۱ سانت بود مثل من
منم توی این کارا میومدن معاینه میکردن و میگفتن دوسانت شدی ساعت ۸ شب یود که هم تختیم فول شد و اونم زایید و خبری از زایمان من نبود
بعداز اینکه این خانم رو به بخش منتقل کردن یه خانم دیگه رو اورده بودن که اون ۵ سانت بود بعداز زدن امپول فشار توی ۱ ساعت یهو شد ۱۰ سانت ساعت ۱۱ شب اونم زایمان کرد
من دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم سه تا زایمان دیده بودم و خبری از خودم نمیشد
مامان 𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃🤍 مامان 𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃🤍 ۴ ماهگی
داشتم بیهوش میشدم دیگ به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت دوازده و ربع بود بعد یهو انگار دیدم دارم خفه میشم دلم میخواست دستو پا بزنم داد بزنم ولی نمیتونستم چشمام باز نمیشد ولی صدا هارو کمو بیش متوجه میشدم یهو انگار چیزی فرو کردن تو گلوم نفسم برگشت دوباره اون حس خفگی رو داشتم که یهو دوتا فشار محکم به شکمم دادن درد داشت زیاد ولی من هنوز گنگ بودم کم کم تاری چشمام کم شد ساعتو نگاه کردم ۲ بود که منو بردن اتاق ریکاوری یه ساعت و خورده ای اونجا بودم خیلی سردم میشد که روم پتو کشیدن و سرم بهم زدن که دردم یه خورده قابل تحمل تر شد نزدیک ساعت ۴ منو بردن بخش و مادر و همسرم رفتن و بچه رو اوردن پیشم یعنی وقتی دخترمو دیدم انگار همه دردامو فراموش کردم گریم گرفته بود خیلی حس قشنگی بود🥰🥲انگار ارزششو داشت این همه سختی که کشیده بودم دوباره تو بخش دکتر اروم دست زد به شکمم گفت رحمت رفته سر جاش دردا با مسکن و فک کنم پمپ درد بود که خود بیمارستان وصل کرد و شیاف قابل تحمل بود من تا فردا صبح ساعت شیش ناشتا بودم و صاف دراز کشیده بودم بعد اون سوند رو در اوردن مایعات خوردم و بلند شدم راه رفتم اولین بار بلند شدن هم درد داشت ولی قابل تحمل بود شربت کارکن دادن و قرص دایمتیکون و اینا درد معدمم کم شد شکمم کار کرد بچه هم اون شب مادرم رو سینم نگه میداشت شیر خورد و شکم اونم کار کرد سر سومین روز مرخص شدیم اومدیم خونه
در کل خیلی راضی بودم از همچی خیلی عالی بود همه ترسام بیخود بود
29 بهمن ۱۴۰۴ دختر نازم ساعت ۱۲و نیم به دنیا اومد ایشالله قسمت همه مامانای چشم انتظار🥰💕💕🤍