تجربه سزارین پارت ۲
خلاصه قبل از ۱۰ ازم ان اس تی گرفتن همه چی خوب بود سرم و سندمم زدن و با ویلچر بردنم توی اتاق نشوندنم روی تخت دکتر بیهوشی اومد یه پسر جوون ۳۰ ساله بود خیلی عالی و بدون درد منو بی حس کرد جوری نفهمیدم که فکر کردم دارو رو تزریق نکردن که پرسید پاهات مگه داغ نشده گفتم چرا گفت پس داری سر میشی دیگه که دیدم آره پاهام سنگینه پرده کشیدنو دکتر اومد و با آرامش تمام برام پسرمو کشیدن بیرون تمام پرسنل داخل اتاق همه هواسشون به من بود خوابم گرفته بود که دکتر بیهوشی گفت اگه چیزیته بهم بگو گفتم نه خوابم گرفته گفت بخواب عیب نداره حالت دیگه بود صدام کن بعد چند دقیقه گفتم چی شد پس چرا بچمو به دنیا نمیارین گفت به دنبا اومد عزیزم مبارکت باشه پسرت آرومه گفتم خیلی ممنون از دکترم خواهش کردم چند سانت پوستمو بکشه موقع بخیه گفت زمان بر میشه کارت عیبی نداره اذیت نمیشی گفتم نه تحمل میکنم گفت باشه شروع کردو۳ الی ۴سانت پوستمو بیشتر کشید و بهم نشون داد گفت خوبه؟ گفتم هر چی بیشتر بهتر که گفت بیشتر نمیشه که اذیت میشی تو انجام کارات و بهتر شدن زخمت طولانی تر میشه گفتم هر جور پس خودتون صلاح میدونید دیگه کلی همشونو دعا کردم سر زایمانم رحممو گفت شره یه دارو زیر زبونی داد بهم دهنمو خیلی خشک کردش

۳ پاسخ

خداروشکر عزیزم قدم نورسیده مبارک منم سز شدم خیلی راضیم بچه اولم کلی درد کشیدم ولی این بارنه خداروشکر خیلی راضیم

خدا خیرت بده که توضیح دادی
منم سه هفته دیگه سزارین میشم خیلی نگرانم چون اطلاعاتی درباره اش ندارم
لطفا بگو چه چیزایی با خودت بردی و چه چیزایی واقعا ضروریه که باشه
پمپ درد هم گرفتی؟
هزینه هاتم بگو

عزیزم خداروشکر ک راضی بودی و بسلامتی زایمان کردی
من فردا انشالله نوبت سز دارم از آمپول بی حسی و سوند و ماساژ رحمی میترسم ممنون میشم راهنماییم کنی

سوال های مرتبط

مامان تیام مامان تیام ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
یهو بعد دوساعت‌ دیدم دکتر اومد دوباره معاینه کرد به ماما گفت هنوز یک سانت پیشرفتی نکرده ماما ازم پرسید درد داری اومدم بگم اره میگیره ول می‌کنه دیدم دکتر با ابرو اشاره کرد که بگو نه
گفتم نه دردی ندارم گفت باشه سروم رو تا آخر کم کرد رفتن و یک ساعت بعد دوباره ماما اومد گفت درد داری الکی گفتم نه هنوز اومد معاینه کرد و دستشو در آورد دیدم خونیه گفتم چرا خونه گفت معاینه تحریکی انجام دادم گفتم خب پس اگر واقعانم دهانه رحمم باز نشده بود از الان دیگه سریع باز میشه
ازش پرسیدم اینجا اپیدورال میزنن برا زایمان گفتم حداقل باز اگر طبیعی زاییدم یخوردع دردامو کم کنه یهو گفت نه کسی اپیدورال بخواد اینجا باید از قبل بره پیش دکتر بیهوشی و اینا تا موقع زایمان بزنن براش هیچی دیگه دنیا انگار رو سر من خراب شده بود
ماما رفت و غصه دنیا انگار تو دل من بود یهو بعد بیست دقیقه اومد گفت آماده شو برای سزارین من هم شوکه شدم هم یک استرس عجیب و خوشحالی اومد سراغم برا اینکه مثلاً سوتی ندم گفتم چی چرا گفت خانم دکتر گفته دهانه رحمت پیشرفت نداشته بفرستیمت سزارین گفتم وای نه من سزارین نمی‌خوام طبیعی می‌خوام یهو گفت خب پس بخواب به خانم دکتر میگم اگر خودت میخوای بمون تا شاید دهانه رحمت باز بشه😂پیش خودم گفتم چ زری بود زدم
گفتم نه خانم دکتر حتما بهتر می‌دونه میترسم هم درد طبیعی بکشم هم سزارین همون سزارین کنیم دیگه
مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۴ ماهگی
باز گریه کردم التماس کردم دکترو گفت چاره ای نیست حالا بیا داخل...
رفتم داخل گفت ان اس تی میگیرم اگه بچه اوکی بود مرخصت میکنم برو یه تاریخ دیگه میگم بیا...
منم به شوهرم گفتم اگه قرار باشه تاریخ بعدی بیام به برگشت دکتر مصدق میخوره میرم قمر...همسرم گفت باشه...
با این امید رفتم ان اس تی که میرم خونه...که ان اس تی انقباض های بزرگ نشون داد که من هیچ دردی نداشتم....
ابنطوری شد که خانم دکتر گفت مرخصتم بکنم برمیگردی پس حالا که خودمم هستم میریم بالا انشالله سزارینت میکنم....
منم قبول کردم ساعت نه صبح رفتیم بالا دهانه رحمم بسته سوند گذاشتن واقعاااا درد داشت بشدت خونریزی کردم کل تخت پر شده بود ملافه هارو عوض کردن دکتر گفت چه خونریزی شدیدی کردی...از لحظه اول امپول فشار بهم وصل کردن قرص زیر زبونی دادن..‌از ساعت نه صبح تا دوازده شب دهانه رحمم سه سانت مونده بود...
دکتر گفت اماده اش کنین بریم اتاق عمل بچه افت داره پیشرفت نداره بیست دقیقه دیگه میام میبرمش اتاق عمل...
ماما شیفت بشدت بدجنس بود و نگاه ناجوری به منو دکتر کرد تا دکتر رفت اومد بالا سرم با چند نفر دیگه گفت دراز بکش میخوام خودم معاینه ات کنم گفتم نمیخوام گفت مگه به حرف تویه فک کردی من خرم نمیفهمو با دکتر برنامه ریختی ببرتی سزارینت کنه گفتم دراز بکش به زور درازم کردن گفتم چی گیرت میاد من طبیعی زایمان کنم...یه نگاهی کرد گفت به خاطر این حرفت اگه گذاشتم سزاینت کنه..‌اینطوره شد که بزور معانه کرد کل کیسه آبمو خالی کرد خونریزی سدید کردم یه دادی کشیدم گفت حالا بشین تا درداد ریاد بشه...رفت زنگ زد به دکتر لا دکتر دهواشون افتاد زنگ زد اتاق عمل گفت ما سزارینی نداریم...اومد امپول فشار رو زیاد کرد یه چند تا امپول به خودم زد که خمار بشم
#بخیه
مامان آراد مامان آراد ۸ ماهگی
خیلی خوب بود توی اتاق زایمان بعد متخصص زنان که داشت سال اول میخوند بالا سرم بود بعد یه دکتر سال دومی اومد معاینه کرد که خیلی درد داشت گفت ۲ سانتی بعد رفت دکتر سال اولی بالا سرم موند فامیلیش صفایی بود بعد ان اس تی گرفتن و فشار و قند و همه چی چک کردن یکی تز سونو هارو توی اورژانس تاریخشو ننوشته بود هی دنبال اون میگشتن بعد من به حاطر درد معاینه نمیخاستم که طبیعی بیارم با یکی از سال اولی های دیگه صحبت کردم گفت میتونی به استادمون بگی با ۳۰ میلیون سرارین میکنه اختیاری
بعد دیگه ۱ ساعت بعد دکتر اومد گفت اکپول ریه اونایی که دیابت دارن بعد ۳۴ هفته نمیخاد بزنن و گفت بیارین دو ساعت دیگه من سونوگرافی کنم اگر آب دور بچه بیشتر از ۲ بود من یه هفته نگه میدارم به منم گفت راضی گفتم اره
دیگه دو ساعت ان اس تی وصل بود مامانم مدارکمو اورد پیشم موند وقتی هم که میخاستم برم سونو خرما با خودم بردم رفتم
دکتر سونو کرد گفت ۲۷۰۰ هست اب دور بچه هم خیلی کمه نمیتونم نگه دارم باید خاتمه بدیم بعد گفتم میشه سزارین کنیم گفت چرا گفتم اخه خیلی معاینه میکنن و خیلی درد داره گفت اگر به خاطر کعاینه و درد میگی من میگم هر موقع لازم بود معاینه کنن برات میتونم زایمان بدون دردم هم هماهنگ کنم منم چون ورزش اینارو دوس داشتم و دوس داشتم امتحان کنم گفتم پس بگین توپم بهم بدن گفت باشه من مینویسم
مامان پسرسوم مامان پسرسوم ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی #شش

خلاصه یه مامای دیگه اومد گفت عزیزم اگه بی دردی میخوای بهم بگو همینجاست برات میذارم. یکم فکر کردم گفتم نه نمیخوام. بعد رفت پیش سرپرستارش انگاری بهش گفت ببین شاهد باش تخت ۶ گفتم بیدردی میخوای گفت نه. سرپرستاره ازم پرسید عزیزم اگه میخوای اسپاینال برات بزنیم از کمر. گفتم نه نه اصلا نمیخوام. با اینکه گفته بود اینجا بی دردی رایگانه. مامای مسئول خودم اومد با دانشجوها فشارمو گرفتن ضربان قلبو چک کردن و ماما معاینه کرد گفت هر وقت فشار اومد به مقعدت خبرم کن (دیگه توی این دردای شدید معاینه ها واقعا دردناک بود، منم میدونستم بیشتر دهانه رحمو تحریک میکنه که زودتر زایمان کنم)
این وسط هم به دانشجوها میگفت هرطور شده قبل ۱۲ اینو بزائونین وگرنه من زایمانشو براتون نمیگیرم.(که اینام ببینن یادبگیرن) دیگه باز دانشجوها آمدن حسابی ماساژ و ورزش دادن همونطوری گهواره میرفتم. که توی اخرین درد دیدم داره فشار میاد به مقعدم. به دانشجو ها گفتم. ماما اومد معاینه کرد گفت بخواب هروقت درد داشتی یه زور خوب بده که بعدش بریم روی تخت زایمان. دردم که شروع شد بهش گفتم. اونم گفت یه زور بده. دستشم برد داخل منم زور دادم حس کردم سر جنین یکم اومد جلو تر.
مامان توت فرنگی🩵 مامان توت فرنگی🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
دیگه رومو کشیدن فقط شکمم معلوم بود
دکتر بیهوشی که قبول کرده بود منو بیهوش کنه اومد با همسرم دوست بود یه مرد خیلی خوش اخلاق گفت دخترم چرا داری گریه می‌کنی من اینجا کنارتم همسرت خیلی دوستت داره آنقدر این مدت سفارشات رو کرده نگران نباش دستمو نوازش کرد دوتا آمپول زد برای آمپول سوم گفت به چیزای خوب فکر کن گریه نکن به این فکر کن که بیدار شی پسرت بغلته گفت من دارم آمپول سوم‌رو‌میزنم تو این ماسک نفس عمیق بکش که دیگه من خوابم برد یهو چشام باز کردم دیدم تو یه اتاق دیگه ام دکتر و‌یه پرستار کنارم هستند گیج و منگ بودم ولی درد نداشتم چون قبل عمل شیاف دیکلو گذاشته بودم فقط پرسیدم دکتر بچم‌ کو‌میخوام ببینمش گفت رفت nicuگقتم چرا گفت یکم مدفوع خورده بود خیلی حالم بد شد گیج و منگ بودم یهو دیدم دکتر بیهوشی دستم رو گرفت گفت خوبی گفتم آره گفت درد داری پمپ درد میخوای گفتم آره گفت الان دستور میدم برات بزارن‌ باز احساس کردم خوابم دوباره یهو دیدم دستم تو‌دست یکیه چشمام باز کردم دیدم همسرم کنار داره بوسم می‌کنه گریه کردم بچم‌ کو‌ گفت آروم باش بردنش nicuوبی حالش خوبه
مامان آرن جون 🥹 مامان آرن جون 🥹 ۷ ماهگی
اومدم با تجربه سزارین داغ داااغ
قسمت اول

شنبه ۶ صبح رفتم بیمارستان و کارای پذیرشو انجام دادن رفتم پیش متخصص بیهوشی و مشاوره شدم . بعدشم ان اس تی گرفتن و فرستادن واسه زایمان و جراحی
اونجا اول قد و وزنمو گرفتن و یکی اومد سوند زد. من خیلی اذیت شدم از اون حس چندش و سوزشش و اونجا بود ک تصمیم گرفتم بچه اول و اخرم باشه 😬
بعد با برانکارد بردنم اتاق عمل. خیلی جو خوبی داشت و همه میگفتن و میخندیدن اما خب من از استرس داشتم ب چوخ میرفتم
دکتر خودم اومد و گفنم خانوم دکتر میشه برم طبیعی ؟ 🤣گفت اره دودیقه ای کاراتو کنسل میکنم و برو منتظر بمون دردات شروع شه گفتم نه الکی گفتم 🫤 بعدش دکتر بیهوشی اومد و یکم از موهام ک هلندی بافته بودم تعریف کرد🤣 گفت میخای بیحسی باشه یا بیهوشی؟ گفتم نظر شما چیه؟ گفت اولا ک خیلی استرس داری بعدشم بنظر من بیهوشی بهتره چون عوارض بعدش کمتره و دیگه سردرد و کمردرد نمیگیری گفتم خب باشه بیهوشم کن و پمپ دردم میخام. پرسید اسم بچتو چی میذاری گفتم آرن گفت به به چقد قشنگ و شبیه اسم منه و حدس بزن اسم من چیه گفتم آرمین؟ گفت نه یه اسم خیلی اصیل ایرانی گفتم مغزم کار نمیکنه خودت بگو و گفت آرش. یهو حس کردم تو گلوم یجوری شد گفتم اقای دکتر تو گلوم یه گازی پیچیده ک گفت واسه تزریقه و بعدم یهو چشم باز کردم دیدم تو ریکاوری ام😎
مامان حسینی مامان حسینی روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من پارت دو؛
شوهرم رفت مراحل بستری مو پیش ببره دکترم گفت چطوری دخترم گفتم خوبم و از دیشب ساعت سه درد زایمانم شروع شد ام صبح هم به لکه بینی افتادم گفت بیا معاینه ت کنم دستشو کرد ت ودید کلی خون ازم اومد گفت از کی اینجوری شدی گفتم همین صبح گفت بچه اصلاااااااً ت لگن نیومده خیلیییی بالاست بعد ی دکتر دیگه رو صدا زد اون خانمه پیر بود اومد دستشو کرد ت حس کردم خیلییی جلو برد از شدت درد داشتم چیغ میزدم اونم گفت آره خیلی بچه بالاست که ی دفعه ت معاینه کردن که ببر داخل داخل کیسه آبم شد دکتر گفت سزارین میشی
هر زود اتاق عمل رو آماده کنین بچه مدفوع کرده منم که از بس معاینه کردن هم درد داشتم ،هم ترس ،بردن سوند برام رد کنن گفتم موقع بی حسی برام سون رد کنین ولی نه آمدن سون رد کردن خیلی می‌سوخت بردنم اتاق عمل گفت این اوژانسی است منو گفت دختر وقت کم داری خودتم با ما همکاری کن منم داشتم بی سر صدا اشک میرختم ی آغایی اومد بی حسی مو زد دیگه دکترم خودش آمد واسه عمل ی دفعه پاهام گرم شد دکترمم عجله دست بکار شد همه چیو می دیدم میشنیدم ولی حرکت نداشتم جلو چشمم پرده انداخت بودن دکتر میگفت دخترم دارم میشورمت که ۵ دقیقه نشد صدایی بچه مو شنیدم دکتر گفت مامان جان اینم بچه ت گفت خداروشکر صحت وسالمی و بعد دیدم پرستار ت پتو کردش آورد گفت این بچه ت سرشو گذاشت رو صورتم منم بوسیش کردم بردنش دکترمم بخیه مو زد بعد ی موقع چشام باز کردم دیدم که از اتاق ریکاوری منو بیرون کشیدن بردنم اتاق بستری دیگه ی شبانه روز بستری بود ظهرشم مرخص شدم ولی خیلی درد داشتم الانم دارم خوب موقع که به بچه نم گاه میکنم حالم بهتر میشه
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۰ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان نيكي مامان نيكي روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارين پارت دوم
خلاصه منو بردن اتاق عمل خوابوندن رو تخت دكتر بيهوشي اومد گفت بشين از كمر اسپاينال كرد گفت دراز بكش پاهات گرم شد گفتم بله ولي انگشتاي پامو ميتونستم تكون بدم كه نگفتم بعد گفت ببين از زير ناف بي حس شدي ولي بالاي شكمت حس داري كه اونو فشار دادن واسه دراوردن بچه نترس گفتم نه دكتر ميدونم گفت بچه چندمته گفتم اول گفت پس درساتو خوب خوندي گفتم اره (اينقد كه تو گهواره تجربه زايمان خونده بودم از قدم بعديشون باخبر بودم)يه ده ديقه وايسادن من سر شدم بعد دكترم اوكد حال و احوال كردن باهام و بعد شروع كرد همين كه اومد برش زد من سوزش و درد و فهميدم فوري گفتم ااااااي من ميفهمم همه پشماشون ريخت😲دكتر بيهوشي رو صدا زدن اومد دوباره به من دارو زد اين دفعه حالت تهوع سرگيجه نفس تنگي گرفتم گفتم حالم خوب نيس دوباره دارو زد گفت دكتر امتحان كن باز شروع كرد من فهميدم ااااااي درد دارم
اونا مجدد همه پشماشون ريخت😂باز به من دارو زدن ماسك اكسيژن گزاشتن اين دفعه وقتي بريد نفهميدم درد و ولي متوجه حركاتشون بودم ده ديقه بعد نيكي من با سر و صدااااي فراوان ديده به جهان گشود و اونجارو گذاشت رو سرش اولين چيزي هم كه گفتن يه فندوق پر از مو اومده☺️با من كه ارتباط پوستي گرفت و حرف زدم گريه اش قطع شد
مامان زندگی مامان مامان زندگی مامان ۹ ماهگی
تجربه سزارین ۳
خلاصه بهم گفت پس پاشو بشین نشستم همون موقع دکترم اومد باهاش حرف زدم بهش گفتم اگه میشه تو اتاق عمل عکس بگیره که به یکی از دخترا گفت با گوشی خودش عکس بگیره و گفتم توراخدا بهشون بگو تو بی حسی ماساژ شکمی بدن که گفت باشه خیالت راحت باشه من حواسم هست
دیگه دکتر بیهوشی کار خودشو شروع کرد و بهم گفت نترس الان کاریت ندارم فقط دارم به کمرت بتادین میزنم هروقت خواستم آمپول بزنم بهت میگم بعد گفت خب سرت بگیر پایین و بدنتو شل کن میخوام آمپول بزنم دیدم یکم کمرم یه لحظه یه سوزش خیلی ریز گرفت و بعدش شروع شد به داغ شدن و کم کم پاهامم داغ شد و دراز کشیدم
پرده کشیدن جلوم و دکتر بیهوشی و پرستاره بالا سرم وایساده بودن و هی میپرسیدن که حالم خوبه یا نه و دستامو بستن
دکترمم داشت میپرسید اسمشو چی میخوام بپرسم و اینا
منم تکون رو شکمم حس میکردم پرستاره گفت نترس تکون حس میکنی ولی درد حس نمیکنی خیالت راحت باشه
شروع کردم به خوندن آیت الکرسی و صلوات و اینا دیدم هی شکمم تکون میخوره و اون خانوم دکتر که اونجا بود شروع کرد به فشار دادن بالای شکمم و دنده هام که یکم دردم گرفت و آخ گفتم که دکترم گفت نترس تموم شد
بعد دیدم گفت سلااام آقا دیان خوش اومدی و از بالای پرده نشونم دادش گفت بیا ببین پسرت چه خوشگل و نازه گفتم خوبه؟ گفت آره همه چیزش عالیه نترس
و سریع بردنش اونور فهمیدم دارن تمیزش می‌کنن و پسرمم همش گریه می‌کرد منم گریم گرفته بود و داشتم گریه میکردم همشون داشتن از گریه من میخندیدن و فهمیدن از خوشحالیه
من فقط تکون شکمم حس میکردم و فک کنم داشتن جفت درمیاوردن بعدم شروع کردن به بخیه زدن