عشق مجنون
پارت 41 بوسیده..عقب کشیدم...و با چشمای اشکی نگاش کردم....ــ نکن آرشام اشتباهه نکن... همینجور....که لباش مملس با لبام قرار گرفته بود...پر تنش...داغ..و سوزان لب زد ــ هیچ چیز اشتباه نیست...اشتباه تویی..اشتباه عشق منو تو بود...از حرفاش شکستم....پس واقعا..دیگه منو دوست نداره...به عقب هلش دادم...ــ ولم کن آرشام...با گریه نالیدم...انقدر...عذابم نده...گم شد نگاهش تو چشمام...انگار زمان متوقف شد...و هردوتامون تو دنیای دیگه ای بودم...با بوسه های پی در پی اش...با گریه عجز...نالیدم...ــ نکن...آرشام... منو انداخت...روی تخت...و لباساش رو کند...خمیه زد روم...با گریه چشمامو بستم... ــ ولم کن آرشام...ریز گردنمو...بوسید...و گفت ــ خیلی دلم برای بوی تنت...تنگ شده بود... با گریه نگاش کردم.... ــ آرشام...هیچ جانمی..نشنیدم...ــ آرشام... خمار نگام کرد.... با بغض گفتم ــ خیلی دوست دارم.... پوزخندی شکل گرفت روی لبش.... اونشب....آرشام تمام مرز ها رو شکست...هیچ چیز سرجای خودش نبود...نه عقل نه منطق..نه غرور...فقط درد..بود..و فقط خشم و عشق قاطی شده بود... اسمشو با نیا.. ز صدا زدم.... ــ آرشـــام... لب.. شو چسبوند.. به گوشم... و لب زد... ــ تموم شد...دیگه عاشقت نیستم... دیگه نمیخوامت....و از کنارم بلند شد... ناباور نگاش کردم... اشکام سر خورد روی گونم... حرفش... مثل خنجری بود که به قلبم خورد... نگاه هیرت زدم... به مردی بود.. چند لحظه پیش باهام... از جلوی چشمای گریونم... رفت کنار.. و در خونه محکم بهم خورد....ــ آ..آرشام....آرشام... ملافه رو کنار زدم... و دویدم با همون وضع سمت در... که با دردی تیر کشنده ای که پیچید زیر شکمم... افتادم روی زمین.. و با درد و گریه جیغ کشیدم ـــ آرشاااااااااااام

۷ پاسخ

بازم لطفاااا

بقیه رو کی میزاری گلم

امشب تروخدا کلی پارت جدید بزار🥲

بزار دیگه ببینیم چی شد افتاد زنگ بزنیم آمبولانس یا نه

بقیه شو بزار اینجور رمان عذاب آور هست هی صبر کنی ببینی چی میشه وصبرکنی تا چندساعت یکبار

یه پارت دیگه بزار🥺❤️

یعنی بهش تجاوز کرده بود

سوال های مرتبط

مامان فرزانه🍋🍓🍍 مامان فرزانه🍋🍓🍍 هفته سیزدهم بارداری
خب اینم باکس سورپرایز همسرم 😍😍😍
ی دورس هم خریدم گذاشتم رو اینا ک وقتی جعبه رو باز میکنه اول لباسو ببینه
وقتی لباسو دید خیلی خوشحال شد گفتم داخل جعبه هم ادامشو نگاه کن وقتی چشمش افتاد به لباس و بیبی چک چنان دادی زد و زد زیر گریه که من خودم یه لحظه شوکه شدم خیلی گریه کرد منم خودم خیلی گریه کردم هی می‌گفت تو رو جون محسن راست میگی منو سر کار نذاشتی ؟گفتم بابا جای آزمایشو رودستم نگاه کن تاریخ آزمایشو ببین مثبته همش بعد تک تک لباساشو بوس کرد و اشک می‌ریخت من تا حالا شوهرمو انقدر در حال گریه ندیده بودم دیگه بهش گفتم دلم هوس فلافل کرده سریع بلند شد یه نماز شکر خوند بعد آماده شد رفتیم بیرون بعد هی می‌پرسید چیزی الان دلت نمی‌خواد چی برات بگیرم ؟تا آخر شب هربار یادش میفتاد میزد زیر گریه می‌گفت تو عمرم اینقد سورپرایز نشده بودم ،🥺🥹
می‌گفت اصلاً به خاطر هزینه iuiیا ivf ناراحت نبودم تنها چیزی که خیلی ذهنمو آشفته کرده بود این بود که بخوام با خود ارض ایی بچه‌دار بشیم دوست داشتم طبیعی پدرمادر بشیم همه دعام این بودش که کارمون به اونجاها نکشه🌹
اینقدری که سر این ذوق کرد اصلاً سر بارداری اولم ذوق نکرد اون موقع اصلاً بهش می‌گفتم دلم چیزی می‌خواد اصلاً براش مهم نبود بعد یکی دوروز میخرید ولی الان خیلی عوض شده بود شایدم به خاطر اینکه بعد از چند سال نتیجه گرفتیم
از خدا می‌خوام با همین حال خوبم قسمت تک تک اونایی که چشم انتظارن کنه😭🥺🥺🥺