پارت۴
مردم ، زنده شدم ،
و سرانجام دخترم ساعت‌ ۱۰ شب به دنیا اومد
بچه رو در آوردن بهش اکسیژن دادن و تمیزش کردن دادن من بوسش کردم
دخترم گریه میکرد من می‌خندیدم
من نازش میدادم
قربون صدقش میرفتم می‌خندیدم
باورم نمیشد که تموم شد
اشک شوق میریختم میگفتم واقعا تموم شد
دکتر بخیه زد برام و زیرم رو تمیز کردن اتاق رو تمیز کردن و گفتن همراه هام اومدن تو اتاق و تبریک و چشم‌روشنی.. بعد چند دقیقه همراه ها رو بیرون کردن و فقط مامانم موند تو اتاق
همزمان با من یک دختر دیگه ام توی اتاق بغلی داشت زایمان میکردن
اون جیغ میزد و ماما ها داد میزدنش که بچه خفه شد زور بزن این می‌گفت نمیتونم و من تو این اتاق براش گریه میکردم و میگفتم درک میکنم داره چی میکشه
اون داد می‌کشید من دعا می‌کردم زودتر زایمان کنه
چون نمی‌توانست زور بزنه بچه زیاد مونده بود تو کانال و اکسیژن نداشت و وقتی به دنیا اومد بردنش بیمارستان کودکان بستری کردن بچه ..

۸ پاسخ

الهی شکر ک نی نی گلتو بغل کردی عزیزم
انشاالله نی نی اون خانمم بسلامتی بره بغلش🥲❤️

چقد سختتتتت😭
من واقعا دارم دیوونه میشم از فکر زایمان

چه سخت بود😭😭😭😭

خداقوت مبارک باشه عزیزم

قابل توجه اونایی که پیگن طبیعی خیلی راحته... والا سوزش سزارین و به این همه عذاب ترجیح میدم

تبریک میگم عزیزم. اما ای‌کاش هرکسی رو طبیعی زایمان نکنن اون بیچاره ۹ً ماه زحمت کشیده خدا لعنتشون کنه زحمتای مادرو هدر میدن با این قانون مسخرشون. تازه من‌دیدم اینجا دوقلوم میگن طبیعی

چه سخت بوده 😭😭😭😭

انشالله برا منم به خوبی اتفاق بیفته🫠

سوال های مرتبط

مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۶ ماهگی
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۴)
❌❌❌❌❌
با کمک ماما بلند شدم رفت سمت اتاق زایمان تا بحال اتاق زایمان رو از نزدیک ندیده بود و وقتی رفتم داخلش خیلی ترسناک بود برام ،من تا الان دوبار اتاق عمل رفتم اینقدر برام ترسناک نبود که اتاق زایمان رفتم
سریع روی تخت دراز کشیدم و دستگاه اکسیژن و فشار خون و ان اس تی وصل کردن برام ،خیلی درد داشتم و اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم که دوباره یه دوز دیگه برام تزریق کردن،دکترم میگفت زور بزن و نمیدونم توان زور زدن رو نداشتم یا زور میزدم بچه بدنیا نمیومد،همون لحظه ضربان قلب بچه کم شد و میخاست ببرن منو سزارین کنن ولی دکترم سریع اومد بتادین ریخت روم و لحظه برش زدن واژن رو هم حس کردم و دونفر کنارم رفتن روی پایه محکم شکممو فشار دادن ،اون لحظه از درد و ترس کلی جیغ زدم و تا مرز سکته کردن رفتم ولی وقتی دخترم بدنیا اومدن اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه بچه رو گذاشتم بغلم همه چیز فراموش شد و باورم نمیشد،دکترم گفت حالا زور بزن که جفتت بیاد بیرون که از درد و ترس رو به بهوش شدن بودم که دکترم گفت برات بیهوشی میزنم راحت بخوابی که جفتت رو بکشم بیرون هم برات بخیه بزنم
مامان هلنا مامان هلنا ۱۱ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۶ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۷
رفتم تو اتاق زایمان به بدبختی رفتم بالای تخت اینقد بلند بود انگار رو منبر میرفتی😅تنظیمم کردن ماما هم سریع لباسشو پوشید و اومد بجز منو ماما با یه پرستار هیچکس دیگه نبود اگه هم بودن خواب بودن پرستارم هی میرفت بیرون و میومد ماما گفت هر موقع دردت گرفت زور بزن قشنگ تا نقس داری زور بزن ول نکن منم با تمام وجود زور میزدم که دردم تموم بشه با سه چهار تا زور محکم و قشنگ ماما بچه رو گرفت و آورد بیرون اون لحظه که بچه رو دیدم تو دستاش انگار داشتم خواب میدیدم .ماما میگفت سلام کوچولو برو پیش مامان جیغ جیغوت به شکم گذاشتش روی شکمم و دوباره من شروع کردم به گریه کردن ولی تنها تفاوت اون گریه این بود که گریه درد نبود گریه شوق بود و باورم نمیشد بالاخره بدنیا اومد پرستار بچه رو برد گذاشت روی تخت نوزاد و ماما شروع کرد به بخیه زدن میگفتم تروخدا بی‌حس کن دیگه طاقت ندارم گفت باشه همونجوری که بخیه میزد ولی باز یکم من حس میکردم و دردم میومد و پامو جمع میکردم تا آخرش ماما که اینقد باهام مهربون بود دعوام کرد و گفت اگه سوزن جا بمونه باید بری اتاق عمل اه هی من میخام دعواش نکنم باز.... همونجا ازش عذرخواهی کردم و به کارش ادامه داد تا اینکه تموم شد و دو بار شکمم رو فشار دادن واسه اینکه خون بیاد بعدش و رفتم توی بخش.نینیمو لباس پوشیدن و منم لباس بیمارستان پوشیدم و روی ویلچر باهم رفتیم تا باباش اونو ببینه وقتی که رسیدم دم در باورم نمیشد که من زنده موندم و دوباره تونستم همسرم رو ببینم
بارداری زایمان فرزند پروری تجربه طبیعی
مامان آرسام💙 مامان آرسام💙 ۱ ماهگی
پارت دو
ساعت ۶ نیم صبح از درد داشتم میمردم انقد جیغ میکشیدم به دکتر گفتم بیا ترو خدا ببین چند سانتم اومد گفت موقع زایمانته به مامانم گفت برو بیرون منم جیغ میکشیدم ترو خدا مامانم باشه ترو خدا مامانمم گریه میکرد می‌گفت من کارتون ندارم فقط کنارش باشم انقد گریه کرد که نگم بعد دکتر گفت برو بیرون موقع زایمانشه انقد عذاب آور بود مامانمو بیرون کردن پشتم خالی شد رفتم تو یک اتاق رو تخت پاهامو باز گذاشتن گفتن زور بزن منم نفسم نمیومد بالا یک دکتره منو زد یکی محکم زد به پاهام گفت اگر بچتو میخوای زور بزن چون اکسیژن بچت پایینه منم انقد خون ریزی داشتم سرم گیج می‌رفت فقط زور میزدم بعد دیدن فایده ای ندارد با دست شکممو فشار دادن خیلی درد ناک بود همش دستشونو میکردم تو واژنم تا ته بعد دیدن فایده ای ندارع بدون بی حسی واژنمو با قیچی پاره کردن یکم زور زدم بچم به دنیا اومد کاش همه دردام تا همین قدر می‌بود بعدش هم که بچه به دنیا اومد دستشونو جا کردن تا ته تاب دادن تاب دادن منم از درد فقط جیغ میکشیدم یک عالم شکممو فشار دادن و بعد اومدن بخیه بزنن لایه اول که تو گوشت بود نفهمیدم درد نداشت لایه دوم رو پوست بود می‌فهمیدم درد داشت خلاصه که اومدن تو بخش بازم اومدن شکممو فشار دادن موقعی که میخاستم مرخص بشم بازم اومدن فشار دادن بدتر از همه با اون همه بخیه که خورده بودم بازم معاینه کردن بازم دستشونو جا کردن هی جونم براتون بگه اینم از زایمان من
مامان لنا مامان لنا ۱۲ ماهگی
دیگه دردام برام قابل تحمل نبود همش میگفتم نمیتونم گفتن چرااا میتونی دوباره من میگفتم ن نمیتونم🤦🏻‍♀️
دیگه لباس آوردن عوض کردم چندتا سوا پرسیدن اومدن کمکم کردن بلند شدم رفتیم تو اتاق کرد تا رسیدم تو اتاق درد همش رو پشتم وحشتناک درد بود گفتن رو تخت دراز بکش بزور دراز کشیدم خانمه میخواست ضربان قلب چک کنه دستشو گرفتم گفتم رو پشتم خیلی فشارهههه قبلا خونده بودم ک فشار ب پشت یعنی بچه میخواد بیاد
انگار ترسید رفت صداشون زد اومدن،ماما چک کرد گفت فولهه، گفت چندتا زور بزن تو دردات چندتا زور زدم گفت عالیه بلندشو بریم اتاق زایمان
بلندم‌کردن بی اختیار فشار میومد بهم زور میزدم بی اختیار میگفتن زور نزنیاااا
دیگه رو تخت دراز کشیدم گفت تو دردات زور بزن تو درد قیچی زدن پاره کردن اونجا بود ک صدام رفت هوااا دوباره زور بچه اومد گذاشتن رو سینم😻دردا قطع شد یعنی خیلییییی کم شد گفت چندتا صرفه کن جفتت بیاد خلاصه خفت هم اومد
رسید وقت بخیه کردن گفتم توروخدا بی حسی بزنین
بی حسی زدن چندتا بخیه هارو نفهمیدم ولی چندتا زد ک آنجا بی حس نشد بود اون بخیه میکرد من داد میزدم🤦🏻‍♀️
مامان آریان مامان آریان ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان من 😊
بعدش ک کمی انقباض شروع شد مامانم حراسون خودشو به من رسوند بعد اون هم مامای همراهم اومد وقتی دیدمش روحیه م واقعا عوض شد چون خیلی ترسیده بودم من هیچی با خودم بیمارستان نبرده بودم ن مدارک ن ساک 😅 بعدش انقباض هام بیشتر شد .
با اینکه ۴ سانت بودم ولی بچه بالا بود و باید با ورزش میکردم تا زودتر زایمان کنم . توی اوج درد منو ماما ورزش هارو انجام دادیم که خیلی کمک کرد به ۶ سانت ک رسیدم بی حسی خواستم ولی معاینه م کردن گفتن بچه بالاست هنوز ن
ورزش ها رو بیشتر کردم چون دیگه طاقت دردو نداشتم دوباره معاینه شدم خداروشکر بچه اومده بود پایین ، بی حسیو ساعت ۱۰ به من تزریق کردن سریع ماما منو خوابوند گفت فول شدی زور بزن . با دو سه تا زور ساعت ۱۰ و بیست دقیقه زایمان کردم بچه رو روی شکمم گذاشتن انگار دنیا رو به من دادن😍🥰 از دو جهت هم بخیه خوردم . دیگه درد نداشتم . من اون بعدازظهر بدون درد بودم نمیدونستم تا ۱۰ شب زایمان میکنم و تموم میشه 😅 توی ۴ ساعت زایمان کردم😅🥰
مامان دلوین🪻 مامان دلوین🪻 ۹ ماهگی
زایمان پارت ۵


دکتر رفت و من موندم تنها تو اتاق که خدایا چیکار کنم از سزارین هم واقعا میترسیدم ساعت ژرفای ۱۲ شب که یهو یه پرستار سریع اومد تو اتاق و با ذوق گفت بشین رو تخت گفتم چی شده گفت رااااحت شدی دکتر سزارین اجباری بهت داده دختر تو که اینجا مردی بیا برات بزنم برو
استرس وحشتناکی گرفتم ولی رفتم چون طاقتم واقعا تموم شده بودش اینم ناگفته نماند تو اون دو روز ده بار سوند برای ادرار بهم وصل کردن و در آوردن از اونم کلی اذیت شدم و این آخرین سوند بود که برام گذاشتن و بعد گرفتن اثر انگشت به زور هم از همسرم اثر انگشت گرفتن چون همسرم از اتاق عمل واقعا میترسید و بردنم اتاق عمل و من انقد ترسیده بودم نمیتونم جواب بدم تند تند امادم کردن و گفتن خم شم تا اپیدورال بزن که اونقدر که میگفتن واقعا درد نداشت و حتی از آمپولی به باسن میزنن دردش کمتر بود😂
سریع درازم کردن و پارچه جلوم کشیدن هیچ حسی نداشتم و فقط منتظر صدای گریه بچم بودم که بعد چند دقیقه یه صدای ضعیف گریه اومد و قطع شد ترسیدم چرا گریه نمیکنه😁