۲۷ پاسخ

سلام عزیزم

منکه آی وی اف کردم کلا همش استرس بود
تا ۷ ماهگی شیاف و سه تا امپول میزدم
سرکلاژ شدم
باز استرس زایمان که میگفتن سزارین نمیکنن
باز یادمه جفتم سرراهی بود همش دکتر میترسوند که ممکنه خونریزی بشه و تا اخرم سر راهی موند
هی برو ان اس تی بده چی بده هفته ای یبار برو سونو 😂😂
ولی در کل دوس داشتم تکون میخورد خیلی لذت داشت ❤️

ماه هشتم برای سونوی وزن ک رفتم گفتن بچه ضایعه نخاعی داره تا ب دنیا بیاد زندگی ما و خانواده هامون جهنم بود جهنم واقعی ، خداروشکر ک پسرم سالم ب دنیا اومد من معجزه رو ب چشم خودم دیدم من سه تا سونوگرافی رفتم همشون گفتن بچه مشکل داره اما ب خواست خدا با کمک اهل بیت بچم صحیح و سالمه و خیلیم شیطونه😂

من همش خونریزی داشتم تا هشت ماه جفتمم تا پنج ماه پایین بود همش استراحت بودم
ماه آخر هم فشار خون گرفتم آب دور بچم کم شد ک دو سه باری بستری شوم دهنم سرویس شد بنظر خودم زایمانم راحتر بود تا حاملگیم 😂

من خداروشکر بارداری خوبی داشتم فقط ماه اخر فشارم میرفت بالا

خدا روشکر بارداری راحتی داشتم و سزارین شدم فقط یکم استرس هماتوم داشتم و یکمی هم قندم بالا بود

هفته ۷بودم لکه بینی داشتم دکترم اشتباه حساب میکرد میگف باید ۱۰هفته باشی بچه رشد نکرده قلب نداره سونو واژینال کرد لکه بینی شد خونریزی میگف حتما باید سقطش کنیم
رفتم یه دکتر دیگه سونو کرد گف یه هفته دیگه بیا اگه رشد نکنه و قلبش تشکیل نشه باشد سقط کنیم
اون یه هفته زندگیم جهنم شده بود همش گریه میکرد حالم خیلی بد بود چون من ۲تا سقط هم قبلا داشتم اگه اینم سقط میشد دیگه احتمال باردار شدنم کم بود
ولی خداروشکر که سالم بود قلبش تشکیل شد 🥰

من هیچ مشکلی نداشتم فقط از اول ماه دوم تا ماه پنجم از همه چی بدم میومد حالت تهوع شدید و سوزش معده خلاصه هیچی نمی‌خوردم یه مرده متحرک بودم نمیدونم چجوری زنده موندم

من خداروشکر همچیم خوب بود ن آزمایشی بد چ خودم چ نینی ن چیز دیگه ای فقط لنا کم تکون میخورد فقط استرس اونو داشتم میگفتن اگه در روز کمتر از ده بار تکون بخوره مشکل داره اما اینطوری نبود من عادت کرده بودم لنا تا ساعت ۲/۳ با من بیدار بود فردام ساعت ۱۱اینا بیدار میشد بعدظهرا با شبا تکون میخورد فقط این تنها استرس من بود... من خداروشکر خیلی حاملگی راحتی داشتم از همه طرفم بهم رسیدگی میشد 😂😂بهش فکر کردم دلم خواستم حامله بودم الان😂😂

والا عشقم من تو بارداری یکی میخاستم جایی برم واسه جیشم😐😁ماه های اخر هم درد لگن و سردرد، ولی الان .... تهش رو بدون دیگه😩😩

تصویر

وقتی سه ماه اول تموم میکردم سقط میشدبعد چهار بار سقط دوباره حامله شدم هر روز آمپول میزدم از شکمم و کلا تا آخرش استراحت مطلق بودم هیکی بهم رسیدگی نکرد تا ۹ ماه بگذره پدرم در اومد

من استرس اینو داشتم نکنه دردم بگیره مجبور شم همینجا زایمان کنم😂 اخه زایمانم یزد بود سه ساعت فاصله داشتیم که تهشم همین شد زودتر از موعد انقباض گرفتم ولی خودمو رسوندم یزد

هشتمین ماه فشار بالا خیلی اوضاع خیت بود

تا پنج ماه ویار شدید و وحشتناک و کمبود وزن داشتم ۱۲ هفته گفتن جفت پایینه ۲۶ هفته گفتن طول سرویکست خیلی اومده پایین تا هفته آخر آمپول پروژسترون میزدم بعد ۳۴ هفته گفتن آب دور جنین اومده پایین و خطرناکه و هفته ای یدونه سرم میزدم ماه آخر قبل زایمان گفتن رشدش سه هفته عقبه و بند ناف پیچیده دور گردنش آخرم اورژانسی تو ۳۷ هفته زایمان کردم

من هماتوم داشتم و هر ۱۰ روز یبار خونریزی زیادی داشتم.
چقدر رفتم بیمارستان و پرستارا گفتن بچت داره سقط میشه🥲
آخرشم که تو ۳۶ هفتگی فشارم رفت بالا و آی یو جی آر شد بدنیاش آوردن.
بازم شکر خدا ک بسلامتی گذشت😇🤲

دهاته رحمم. هی باز می‌شد درد واژن خیلی داشتم
۳ ماه آمپول میزدم همش ک رحمم سفت بشه
بچه نیاد پایین

اولش جعتم پایین بود بعدش هماتوم گرفتم بعدش خدن رسانی بچه پایین بود بعد رشدش عقب موند بعدش زایمان زود رس گرفتم

استرس هر روز داشتم عزیزم من شوهرم همش دعوام میکرد با داداشم اینا باهم تو یه جا کار میکردن ک وقتی میومد خونه هر روز باهام دعوا میکرد تا زنگ خونه رو میزد قلبم میومد دهنم ک داره میاد دعوا کنیم اونقد استرس کشیدم سر این یه بارم بخاطر بازی همستر با شماره مادرم تلگرام نصب کرد یه پسری پیام داد گفت فاطمه خوبی بدش شوهرم ولم نمی‌کرد ک دوست پسرت بوده خودش صد هزار تا دوست دختر داشت .... یه بارم وضع مالیمون خیلی شدید بد بود میخواستم کار در منزل بیارم ک یه بی ش رف هکم‌ کرد اون شب شوهرم دوتا سیلی زد بهم کلی گریه کردم مادر بد بختم خونه ما بود یه بارم اوایل حاملگیم بود شوهرم سر اینکه گوشیو جواب نداده بودم تو بالکن بودم اومد محکم هلم داد افتادم زمین خیلی کتک و فلان خوردم هیچوقت یادم نمیره هیچوقت نمیتونم ببخشمش باعث تموم استرس های من شوهرم بود 😔😔😔😔😔

من 17 و 4 روز رفتم انومالی همون اول گفت چرا سرکلاژ نیستی سرویکست 25 سابقه زایمان زودرس هم داشتم دیگه اشکم دراومد چون تجربه قبلیم بعد بود بعد چند سال باز جرات کردم باردار شم گفت دختر اصلا نتونستم خوشحالی کنم بچه هم همکاری نمیکرد رفتم با اون حال بد از سوپری جایی ابمیوه خریدم دیدم مطب دکترمم باز انقدر طول کشید که دکترم چهارشنبه ها زودتر میرفت رفته
بود
دربست گرفتم رفتم یکراست خونه مامانم تو ماشینم زار میزدم
به شوهرم زنگ زدم گفتم چی شده گفت یعنی اینم نمیمونه(پسر دوممون 23 هفته از پیشمون رفت)
انقدر ناراحت شدم اصلا خیلی شب و فرداش تا سرکلاژ کنم بد بود

پسرم تو ریه ی سمت چپش کیست cpam داشت
خیلی نادره
همین کیست بزرگ و بزرگتر میشد طوری که اوایل قلبشو هول داده بود سمت راست
فضای ریه رو داشت اشغال میکرد
دکتر گفت اگر بزرگتر بشه باعث میشه بدن جنین عفونت کنه و آب بیاره هیدروپس بشه و یا بچه تو شکم من خفه شه یا خدایی نکرده بدنیا بیاد و نتونه نفس بکشه
اگر این کیست بزرگ میشد و عفونت میکرد قلب و کلیه و کبد هم نابود میکرد
خدا بهمون رحمممممم کرد با تزریق ۶ تا امپول اون کیست بزرگ نشد و حتی کوچیک شد طوری که تو سونو آخر گفتن از بین رفته🥲
معجزه شد
من در کل بارداری راحتی داشتم زایمان هم خداروشکر سزارین شدم
اما از سونو انومالی که این مشکلو فهمیدیم تا سونو آخر تو ۳۸ هفته که بگن کیست از بین رفته مردیم و زنده شدیم
خدا بهمون رحم کرد
البته که بعد بدنیا اومدن گفتن در حد ۲ سانت از کیست تو ریه باقی مونده بهتره وقتی بزرگتر شد جراحی شه و اون کیست رو بردارن
سر همین بچم ۴ روز nicu بعد بدنیا اومدن بستری بود
الان خداروصدهزار مرتبه شکر حالش خوبه
هیییییییییچ علائمی نداره انگار نه انگار کیست هست تو ریه
هیچ علائمی نداره عادیه عادی
ولی دکتر گفت برداشته بشه بهتره

منم عدد انتی زیاد بودد
فکر کنم ۲/۱ بود
سلفری دادم
چقدر استرس کشیدم اون ۲ هفته

من ۶ ماهه که بودم یه توپ فوتبال ینفر شوت کرد اتفاقی محکم خورد به شکم من
خیلی میترسیدم نی نی چیزیش شه

منم خیلی استرس و ناراحتی داشتم بیشتر مالی بود هی ماشین خراب میشد خرج بزرگ بزرگ میذاشت دستمون خیلی اذیت شدم و مثل شما بخاطر دسشویی خیلی جاها نتونستم برم خیلی هم چاق شده بودم ناراحت بودم پسرم نزدیک ۴ کیلو به دنیا اومد

اوه مال منم همون سلفری...قبل سلفری ازمایش انومالیم بد بود...دکترم ازمایش و دید برام اورژانسی سونو نوشت...تو نیم ساعت خودم و رسوندم مطب دکتر...ک گف دختره....وای من گریه هام بیشتر شد ک خدااا من عاشق دخترم بامن اینکارو نکن و اینا..بعدش گفت همه چی سالمه ولی دوست داری سلفری بده...ک دادم
غیراز اونم از هفته ۲۸ تا خود زایمانم استراحت بودم

تصویر

من واسه غربالگری و ان تی خیییلی استرس داشتم چون ازدواجمون فامیلیه منم مردمو زنده شدم تا جوابش

الهی شکر گذشت اون روز های سخت و روز های سخت تر جدید اومد😅😂

۴ ماهگی رحمم باز شد و مجبور به سرکلاژ شدم
استراحت مطلق تا اخر باداری
فشار و قند خون خیلی بالا
و اخراش تکون نخوردن

سوال های مرتبط

مامان یه گل پسر مامان یه گل پسر ۱۶ ماهگی
یاده روز زایمانم افتادم سزارین بودم پسرم من چند ثانیه گریه کرد صداش به زور درامد و بهم نشونش ندادن🥲🥲🥲سریع بردنش گفتن اب شکممو خورده تنفسش مشکل داشت اصلا نشونم ندادن فقط ترسیدم گفتم پسرم حالش خوبه چرا نشونم نمیدیش دکتر بهم گفت حالش خوبه باید بره استراحت ولی مثل خودت خوشگله🥲🥲🥲دو روزی هم که بیمارستان بودم بچمو پیشم نیوردن تا ۶ روز بستری بود ان آی سی یو
هر مادری میومد تو اتاقم با صدا یه بچه میومدن انقدر اونشب گریه کردم مامانمم پا به پام گریه میکرد🥲🥲🥲میخواستم دق کنم میگفتم چرا بچم پیشم نیست🥲🥲ولب چون سنم کم بود تحمل دردمم پایین بود بعضی وقتا میگم شاید حکمت خدا بود تو اون شرایط خدا گفت خیلی بتونه خودشو جمع کنه توان بچه رو نداره سزارینم اسون بود خودمم خواسته بودم سزارین شم ولی خوب بخیس دیگه به راحتی نمیتونی شیر بدی و بدیش اینه که تا ۱۲ساعت نباید بلندشی
روزی که رفتم ان ای سی یو به پسرم شیر بدم برا اولین بار خیلی راحت بود برام سزارینم بهتر شده بود و خودم جونی داشتم که بتونم بچمو هندل کنم
درکل از بارداریم و زایمانم راضی بودم فقط خاطره دیدن پسرمو نداشتم🥲🥲🥲