سوال های مرتبط

مامان پسر عزیز مامان مامان پسر عزیز مامان ۲ سالگی
شش هفت سالم بود.
با مامانم میرفتم خونه مادربزرگ که عزیز صداش میزدیم.
بمحض رسیدن میرفتم تو انباری سقف یک متریشون که پر از بوی تنباکو و زعال بود. با دست زدن به زغالها و بو کردن تنباکوها عشق دنیا رو میکردم. مدت زیادی اونجا میموندم و بعد میرفتم پشت بوم. اونجام حسابی خودم بازی می‌کردم.
بعد پدربزرگم میومد تو خونه و مشغول سیگار کشیدن میشد. منم تو هوا چنگ میزدمو میخواستم دود سیگار رو لمس کنم.
اگه این وسطا پدربزرگ شوخی کوچولویی باهام می‌کرد دیگه سر از پا نمی‌شناختم و با تمام وجود ذوق میکردم.
اگه یروز قرار بود بریم خونه خاله ام یا خالم بیاد خونه مادربزرگ دیگه اون روز من هیچی از خدا نمیخواستم. عاشق دخترخاله هام بودم.
عیدا که میرفتیم خونه عموهام شادترین آدم روی زمین بودم. عاشق زنعموهام بودم و دختر و پسر عموهام مثل عزیزام بودن.
الان که خیلیاشون از دنیا رفتن ما دیگه سالهاست همو ندیدم هنوزم دوستشون دارم و اونام مطمئنم دوستم دارن.
خاطرات شیرین رفتن خونه هاشون و بازی کردن تو خونه هاشون هرگز یادم نمیره.
الان که دارم مینویسم و هر وقت یادشون میفتم بغضم میترکه.
اینارو گفتم که بگم عمه و عمو و خاله و دایی و مادر بزرگ و پدربزرگ رو از بچه ها دریغ نکنیم.
بچه ها عاشق اونا هستن.
خودم از روزی که پسرم به دنیا اومده تمام سعیم این بوده رابطه اش با فامیل عاطفی و عمیق باشه.
از کودکی چیزی جز خاطره نمیمونه.
زندگی رو برای بچه هامون تلخ نکنیم.
آیتم لوستر خونه پدرمه که گرد و غبار خاطره ها روش نشسته و منو یاد رفتن خونه عزیز انداخت.