خانوما من
پدر شوهرم 9ماه که فوت کرده شهرستان بودن
از وقتی که فوت کرده مادرشوهرم با هرکی که می‌ره شهرستان میاد قم پا میشه میاد
خونه هر کدوم از عروسا یه هفته میمونه من الان باردارم خونمون بنایی هست اتاق پسرمو درست میکنم
دفعه قبل که اومد من مجبور شدم شیاف استفاده کنم برای اینکه هم خیلی کار میکردم هم خیلی اعصابم تحت فشار بود
میاد شوهرم اصلا پیشم نمی‌خوابه انگار نه انگار که من هستم
از اون سمتم هی تو همه چی دخالت می‌کنه به شوهرم دستور میده
به خودم کاری نداره
اما هرجا میرم دنبالم میاد
برم اتاق میاد جلوی در اتاق ببینه چی کار میکنم
الان دوباره اومده قم من نمی‌دونم چی کار کنم
می‌دونم که شرایط من اصلا براشون مهم نیست اینو با چشم خودم دیدم که میگم
فقط چی کار کنم کنار بیام با این داستان
چون می‌دونم تا آخر هی میخواد بره بیاد
از اون سمتم آدم بی زبونی هستم خجالت میکشم به شوهرم بگم نیاد خونمون
اگر بگمم هی ناراحت میشم وای من گفتم نیاد اهش آخر منو میگیره🙃🙃

شیر خشک
فرزند پروری
شیاف
بارداری

۱۶ پاسخ

بنظر من بذار بیاد
تخت استراحت کن
دست به سیاه و سفید نزن
بنداز رو عذاب وجدان که تو این چندماه مامانم غذا میپخت میومد کارامو میکرد
خدا خیرتون بده حالا که شما اومدین زحمتشو بکشین مامان من یکم استراحت کنه
دو روز بیشتر نمیمونه اینطوری

وای اینجور ادما هر کارشون هم بکنی میانن
منم مادرشوهرم همینجوریه
اونک شوهرش زنده است
راهشون هم نزدیکه تا ما
ولی همیشهههه خونه بچه هاش پلاسه
بعد دیگ یه روزم ک از خونه اش به یه بهانه ای میاد بیرون تا چندروز دیگه نمیره
هروز خونه یکی از بچه هاش
دیشب ما مراسم بودیم میخاستیم ببریمش خونه ش
میگه نه خونه نمیرم اول گفته میرم خونه دخترم
بعدا میگع نه میخام بیام خونه شما.
اصلا هم درک نمیکنه من دیگه سنگین شدم هفته اخرمه.
انقدم تنبله که از سرجاش تکون نمیخوره.
منم امروز قرار بود برم ازمایش قند ک اگ بالاباشه بستری ام کنن
اومد گف میخوام بیام خونه شما رسما گفتم من فردا ازمایش دارم میخوام برم.
بهش برخورد مثلا نیومد
ولی میدونم باز دوسه ساعت دیگه میاد.

واییی خانواده شوهر منم همینن پدره منو در اوردن هر پنج شنبه جمعه پدرمادرش میان دوسه روز میمونن انتظار دارن هر وعده گوشت و برنج درست‌کنم پدرمو در اوردن بخدا

به شوهرت حتما حتما بگو باهاش در میون بزار

این وظیفه شوهرته که درکت کنه
مادرشوهرمنم خیلیییی اویزونه،درکت میکنم.
اما این سری که اومد یکم سرسنگین باش باهاش
و بگو که مادرت غذا میاورده برات و چقدر شرایطت سخته.
یکمم ناله و زاری عیبی نداره،به فکر بچه ات باش،اونا همیشه هستن.
چند وقت دیگه بچه ات دنیا بیادش،دوباره میاد ۱ ماه میمونه

وایییی مادرشوهر منم همینه شوهرش فوت کرده با همه میره اینور اونور بتمرگ خونت دیگه زنیکه

درکت میکنم عزیزم سخته .ب شوهرت بگو خب .یا بهونه لینکه دکترت بهت استراحت داده خودتو بنداز تو جات بلند نشو کار نکن

والا من بچه دومم باردارم بعد مادرشوهرم با اینکه عمم عم هست سر هردو بارداری قهره باهام منم تاالان خدا شاهده هیچی براش کم نزاشتم از احترام و خونه تمیز کردن و چون همیشه مریضه هم از سر تا پا رو خودم بردم دکتر با اینکه دو تا همعروس هم دارم پشتمم همش حرف میزنه
منم الان چون اون قهره باهاش حرف نمیزنم حتی شوهرم منو نمیبره خونشون میگه بارداری اذیت نشی
حالا مادرشوهر تو... فقط باید خداکمکت کنه ولی خودت هم پرو باش مثل خودشون نمیگم احترامش رو نزار ولی حرفتو هم بزن بگو نمیتونم

ادمای بی زبون همیشه قربانی احساساتشون میشن

پدرشوهر منم رحمت خدا رفته ولی مادر شوهرم و خواهر شوهرم هیچوقت تو این 5 سال بدون دعوت نیومدن هیچوقت اگرم یه روز بیان مثلا شوهرم زنگ بزنه به مادرشوهرم خودش میاد مثلا شامی چیزی درس می‌کنه تنها خوبی ک دارع همینه و گرنه ما خیلی باهم بحثمون شده یا دعوا شدیم دعوای بزرگ 😂 مثلا من باردارم اصلا یه زنگی هم نمیزنن در واقع کاری به کار هم نداریم ولی بدون دعوت هم نمیان خونمون

یا اگر ‌کلا قبول نمیکنه نیازی به اعصاب خورد کنی نیس یه سری برو پیش دکتر بگو دکتر گته نباید زیاد تحرک داشکه باشی بهم گفته باید استراحت کنم بعدشم اگر اومد کارای معمولی خودتو انجام بده بیشتردر حال استراحت باش فقط به خودت برس غذا فقط درست کن با بقیه کارا کار نداشته باش بگو دکتر گفته استراحت مطلق

من ک اینجوری باشه مستقیم بهشون میگم مگه کیه که بخوام ساکت باشم حرفی نزنم من برای مادر خودمم چارچوب مشخص کردم چ برسه اونا از اول زندگی باید برای شوهرت خیلی چیزا رو روشن کنی

گلم یکم بهش حق بده تنهاس
خودت بزار جاش مطمعنن همینکار میکردی

سلام گلم خب بشین با شوهرت راحت صحبت کن بگو شرایط من عادی نیس اگر میخوای منو بچه ت سالم باشیم من باید در آرامش باشم اصلا حوصله مهمون اومدن و مهمونی رفتن رو ندارم بگو سری پیش هم داشتم میفتادم خونریزی بگو با مامانت راحت نیستم بهش بگو بعد زایمان بیاد هم کار بنایی داریم هم من شرایط پذیرایی ندارم بهش بگو تو حامی من هستی حرفام رو به تو نگم به کی بگم بگو اگر زن و بچه یا اصلا اگه میخوای بچه سالم به دنیا بیارم باید هوای منو داشته باشی

بمیرم برات همینو میتونم بگم که کاملا درکت میکنم

وقتی میاد باید محلش نکنی
جای شوهرت خیلی خوب جلوه بدی ؛بد ننش نگی
وای وای میدونم چی‌میگی
بگو زن نفهم مگه تو فقط بی شوهری
طرف تو جوانی شوهرش مرده؛ده تا بچه خودش بزرگ کرده؛از خانش در نشده؛

سوال های مرتبط

مامان علی و ریحانه مامان علی و ریحانه روزهای ابتدایی تولد
خانوما همسر من با این که همه کار می کنه ولی اصلا درک درستی از شرایط نداره، دیگه این روزا واقعا حالم بده و خسته و سنگینم
امروز سونو رفتم وزن یکی از بچه هام پایین بود اعصابم بهم ریخت
دیدم اونم ناراحته هی داشتم حرف می زدم که حالش خوب شه، گوشی گرفته دستش نشسته که زود باش کاراتو بکن بخوابیم من خوابم میاد، منم اصلا نمی تونم دیگه بخوابم، همش فکر خواب شه، می ترسم این جوری بمونه اون وقت من با دوتا بچه چی کار کنم آخه
تازه با حرص پاشدم چراغ خاموش کرد که خودش تا ۱۱ می خوابه بعد به من میگه چرا خوابت میاد، به خدا بعد از ظهر خوابیده بود، یه جوری دلم گرفت که من در حسرت خواب یه ساعت با آرامشم این چه حرفیه می زنه، دیدم هی صدا می کنه گریه م گرفته بود رفتم باز دراز کشیدم، نتونستم خودمو کنترل کنم آروم داشتم گریه می کردم هی گفت چرا نمی خوابی، یعنی اصلا شعورم ندارن، گیر داد منم عصبی شدم انقدر داد زدمو هر چی تو دلم بود گفتم و گریه کردم نفسم در نمیاد، حیوونی بچه هامم انگار ترسیده باشن هی تکون می خوردن، دید حالم بده اومد یه لیوان آب داد نگرفتم رفت خوابید، چه جوری می تونن این جوری باشن آخه
الان قشنگ خوابیده، فک کنم قهر و قهر کشی ه از فردا که من مقصرم، چی کار باید می کردم، به خدا چند ماهه فقط صبر کردم به خاطر بچه ها، هر کاری کرده با صلوات و ذکر خودمو آروم کردم عصبی نشم، همش دکتر سونو خودم تنها رفتم اومدم صدام درنیومده، خوابش باشگاهش همه چیش سر جاش یوده، به چند روزه چون اصلا نمی تونم با منه و کارهای خونه کمک می کنه فکر کرده مثلا خیلی کار کرده منت می ذاره، خیلی حال بدی دارم، از یه طرفم به خاطر بچه ها عذاب وجدان می گیرم😒