۳۶ پاسخ

عزیزم اول ازاینکه اونایی که میگن ما بچه نمیخاییم وفلان ول کن
خیلی‌هاشون بچه دار نمیشه یا اصلا شرایط بچه دار شدن ندارن
بخاطر همین ربط میدن ب وضعیت جامعه
من همیشه به همه میگم که
اگه کلا قرار بر این بوده بچه دار بشی
بهترین موقع رو انتخاب کردی
چون روز به روز وضعیت بدتر ممکنه بشه ولی بهتر نشه
ینی یه روز خوب برا بچه دار شدن ممکنه اصلا پیش نیاد
پس ما با علم اینکه وضعیت جامعه اینه
اقدام به بچه دار شدن کردیم
شاید خود خواهی بوده
ولی باور کن تو خسته از بچه نیستی
خسته از حرف های دیگرانی
بنظرم بهترین موقع رو انتخاب کردی

الان روزای سختی داری قطعا مثل هممون
به این فکر نکن که مانع پیشرفتت شده یکم خودشو پیدا کنه همراهت میشه
اینکه هر کی هر نظری داره در مورد بچه دار شدن طبق شرایط خودشه
فکرای منفیو از ذهنت دور کن به بازی کردن باهاش فکر کن و سعی کن یه بار دیگه با پسرت بچه بودنو تجربه کنی
کار و هر چیزی رو میشه جبران کرد ولی مامان شدنو نه

به نظر من بزررررگ ترین مشکل نسل ما ها که اول کلی عشق و حال کردیم و دیر بچه دار شدیم اینه که طعم همه راحتی ها و خوشی ها رو چشیدیم حالا یهو یه مسئولیت خیلی خیلی سنگین افتاده رو دوشمون که نمیتونیم تکون بخوریم کسایی که زود بچه دار شدن چون این حس ها رو تجربه نکردن واسشون را حت تر میگذره مثل مادر های خود ما تا ازدواج کردن سریع چندتا بچه اومده و بزرگش کردن

ناشکری نکن خیلیا تو حسرت همین بچه این ک تو رو خسته کرده خیلیا تمام دارایشون خرج دوا دکتر کردن تا همینی ک تو میگی غلط کردم بشه دلخوشی زندگیشون ناشکر نباش خدایی نکرده ناخن بچت کج رشد کنه اونموقس ک ب غلط کردن واقعی میفتی دور از جونت البته همه ما مادرا داریم ازین سختیا من همین الان اتاقم کوه لباسه روش دراز کشیدم استراحت کنم قبلش داشتم با بچم بازی می‌کردم دهن همه سرویس شده از بچه داری ولی ناشکری نکن

نگو خدا قهرش میاد مادری خسته میشی قبول دارم دست تنها واقعا سخته من که کمک حالم هستم اطرافیان بازم کم میارم و به جد و اباد فخش و لعنت میفرستم ولی بعد از خواب از خواب نازش قیافه معصومش پشیمون میشم از حرفام ولی اینجوری نگو خواهرم به خنده هاش
نگاه کنیا یه خندش می ارزه به تموم عذیتاش عب نداره بزرگ میشه جلو چشات قد میکشه دامادش میکنی کیف میکنی

به نظر من بزررررگ ترین مشکل نسل ما ها که اول کلی عشق و حال کردیم و دیر بچه دار شدیم اینه که طعم همه راحتی ها و خوشی ها رو چشیدیم حالا یهو یه مسئولیت خیلی خیلی سنگین افتاده رو دوشمون که نمیتونیم تکون بخوریم کسایی که زود بچه دار شدن چون این حس ها رو تجربه نکردن واسشون را حت تر میگذره مثل مادر های خود ما تا ازدواج کردن سریع چندتا بچه اومده و بزرگش کردن

ناشکری نکن عزیزم آخر که چی تا آخر عمرت نمی‌خواستی بیاری؟؟؟زودتر بهتر من ۱۸سالمه همش اصن پشیمون نیستم به این فکر میکنم بزرگ میشه، میشه رفیقم بعدش باهم دیگه میریم اینور اونور خداروشکر کن بابت این نعمت زیبا🥹🥹😍

عزیزم سن کاملا مناسبی بچه رو بدنیا آوردی
منم تا قبل بچه سرکار میرفتم دستم تو جیب خودم بود و لذت می‌بردم
ولی یه خانوم حرفش منو تکون داد
۴۴سالش بود
گفت دچار یائسگی زودرس تو سن ۳۴ سالگی شده و حسرت بچه دار شدن به دلش مونده
منم دیدم اوضاع پریودام خوب نیست و تنبلی تخمدان شدید دارم به فکر افتادم
البته تقریبا دوسال طول کشید تا باردار شدم
الان با وجود همه سختی های بچه داری و شرایط سخت مالی که برامون پیش اومده خداروشکر میکنم که خدا منو لایق مادرشدن دونست

حالا من دوتا دارم ناشکر نیستم ولی همش توی ذهنم میگم کاش یکی بود تقریبا از آب و گل دراومده ..برا خودش بازی میکنه ...دنبال شیر و پوشک نیستم و این حرفاا همش توی ذهنمع

واقعا بچه داري يكي از سخت ترين كاراي دنياس ولي خب شيريني خودشو داره.. خودتو رها كن همه همينيم زندگيمون از اين رو به اون رو شده تنها نيستي اينطوري فكر كن كه اگه بچه دار نميشدي ٥٠،٦٠ سالت كه ميشد پشيمون ميشدي و ديگه كاريشم نميتونستي بكني، صرف نظر از اينكه مادريم به هر حال ما هم انسانيم خسته ميشيم چون مادر بودن يه شغل ٢٤ ساعته هستش

منم دقیقا این حسو دارم
واقعا بریدم و کلافم حس میکنم من برای مادر شدن ساخته نشدم و به روحیاتم نمیخوره چون به شدت کمالگرا هستم و دنبال اینم پیشرفت کنم حس میکنم با بچه کل زندگیم دیگه برای بچم هستش
کلا بی حوصلم اخلاقم همینه عاشق ارامشم و اینکه تنها باشم کتاب بخونم فیلم ببینم و تو کارم پیشرفت کنم الان هیچکدومو ندارم اصلا نمیفهمک چجوری روزمو شب میکنم
خدارو شکر که دیارو دارم
ولی عقب برگردم بچه نمیارم به نظرم بچه دار شدن واقعا روحیه میخواد که من ندارم

مامان لیام بچه داری کلا سخته و روان مادر بهم میریزه ..طبیعیه...بجای سختیش به این فکر کن که چقدر خوبه فردا بزرگ میشه و پناهت و همراهت میشه....حیفه این روزا...بزرگ شد میگی وای که چرا ذوقش نکردم ...چرا بیشتر نخوردمش ...تا میتونی بخورش که حسرتش به دلت نمونه...همیشه نینی نمیمونه هااااااا 🤤😍

چه توی این سن چه بالاتر چ پایین تر بالاخره برای یکبار هم که شده هر زنی تجربه مادر شدن و میچشه حالا یکسری ها بچه. های آروم و صبوری دارند بعضی ها نه دگ بنظرم برمیگرده به شانسمون😂
آدم بخواد فکرکنه هزار و یک داستان ممکن برای بچش پیش بیاد دورازجون از مریضی تا تصادف و ....دگ حالا شرایط زندگی اینام‌ اینطور شده انشاالله تنشون سالم باشه دلشون خوش شاید تا بزرگ شدن شرایط براشون بهتر شد غصه بخوای بخوری داستان زیاد هست

منم همینطورم عزیزم اصلا حوصله ندارم همش میگم خدایا تا کی باید پاگیر این بچه باشم همش روزا رو میشمرم دوست دارم زودتر بگذره عید بشه تا برم خونه مامانم اینا اونجا یکم استراحت کنم🥲 بعد اونوقت جونم به بچمه ها ولی این فکرا هم ولم نمیکنه از همه بدتر هم میگم مملکت داغونه چه کاری بود گردم با این بچه

من خداروشکر دوتا پسر دارم اصلا به فکر حرف کسی نیستم پیشمون هم نیستم انشاالله دوتا دیگه هم میارم درسته سخته ولی میگذره خداروشکر

عزیزم اینا افکاریه ک همه ی مادرا اوایل دارن و تجربش کردن
اول اینکه این حالت دائمی نیست نگران نباش بچه ها خیلی زودتر از اون چیزی ک بهش فکر میکنی بزرگ میشن و دوم اینکه بعد از دوسالگی و از شیر و پوشک گرفتن ب طرز عجیبی بچه ها مستقل میشن
و اینکه تو داری بزرگ ترین کار دنیا رو میکنی
مادر بودن با هیچ چیز قابل قیاس نیست
درسته اون استقلال قبل از بچه هیچوقت برنمیگرده حتی اگه جسمی برگرده از نظر روحی یک طرف ذهنت درگیر بچته تا آخرعمر
ولی نکران نباشه حداقل هفتاد درصد بعد از دوسالگی ب حالت نرمال درمیای
ب خودت خیلی فشار روحی نیار
من اینقد ب این مسائل فکر کردم ک دچار فشارخون شدم و با کوچیک ترین چیزی فشارم بالا میره
باوجود اینکه نفسم ب نفسای دخترم بنده و تمام وجودمه ولی خب کاملا این فکرا طبیعیه مخصوصا اوایل

منم بخاطر اینکه دیگه نمیتونم کار کنم خیلی اوایل ناراحت بودم خصوصا که اواخر خیلی درامدم خوب شده بود و همش خود خوری میکردم ولی منطقی یکم برخورد کردم دیدم مادر شدم و وظیفم رو باید به خوبی انجام بدم و تصمیم گرفتم دو سالی به این نشخار های ذهنیم پایان بدم و فقط مادر باشم،حرف دیگرانم مفت نمیارزه عزیزم هرکسی یه شرایط و تصمیمی میگیره و به خودشم مربوطه،من که تمام تلاشم رو میکنم انقدر برای بچم پول جمع کنم که هروقت خواست بره پشتیبان مالی داشته باشه همین

من بعد از هشت سال زندگی مشترک تو ۳۳سالگی خودم بچه خواستم خیلی ام برام شیرینه جونمه ولی واقعاً حوصله می خواد و اینکه از همه دنیا بریدم برام سخته ، نه بیرون می رم نه سرکار می تونم برم ، شوهرم همش سرکاره برای من وقت نمی ذاره ، کسی کمکم نیست همه اینا برام فشاره و داره اذیتم می کنه یه روزایی داغونم یه روزایی سعی می کنم خودم رو جمع کنم تا کم نیارم ولی از شرایط اصلاً راضی نیستم منم ، فاز اینایی که می گن ناشکری نکن هم درک نمی کنم آدم درددل می کنه سبک شه چه ربطی به ناشکری داره😑

عزیزم کار بدی نکردی چشم هم بذاری میگذره این ماهای اولش سخته
بعدم هی روز ب روز شیرین تر میشه حالت رو خیلی بهتر میکنی
خوب کردی ک دیرتر باردار نشدی اختلاف سنیتون ‌کمتر باشه خیلی بهتره خب
هرچی بگذره آدم بی حوصله تر میشه

عزیزم بنظرم افسردگی بعد زایمان گرفتی چون منم بعد زایمان این افکارم داشتم.ولی نگران نباش به مرور عادت میکنی به این زندگی جدیدت به این فکر کن که خیلیا در حسرت اینن که بچه داشته باشن و یا اینکه حسرت میخورن و‌دعا میکنن که باردار شن درسته بچه داری سخته و مسئولیت زیادی داره ولی خیلی شیرینه بچه هامون بزرگ میشن این سختیا تموم میشه،بخدا من خیلیارو دیدم که حسرت بچه دارن حاضرن همه کار کنن همه ی زندگیشونو بدن تا یکی بهشون بگه مامان

منم مثل شمام
دقیقا همین فکرا میاد تو ذهنم.
اصرار هم از خودم فود که بچه دار بشیم، همسرم میگفت صبر کنیم یکی دوسال دیگه
و واقعا یه روزایی اصلا حوصله ندارم
کلافه م
با هوای سرد و آلوده و پر از مریضی هیچ جا هم نمیرم، صبح تا شب خونه م، خانواده مم دورن. شاغل بودم و حالا نشستم تو خونه تا بلکه ببینم میشه بعد عید سرکار برم.
هم از خونه نشستن متنفرم، هم فکر میکنم اگر برم سرکار مامان بدی هستم که بچه م رو میسپارم دست کسی.
ما مامانای این دوره زمونه گناه داربم واقعا، همه چیو ایده آل میخوایم و اگر کمی با ایده آل مون فاصله داشته باشه سریع عذاب وجدان میگیریم.
یه دیقه اینستا رو باز میکنی، یکی گوشی دست گرفته میگه هنوز بچه ت رو از شیر شب نگرفتی ای وای، یکی میگه هنوز جای خواب بچه ت رو جدا نکردی ای وای، یکی دیگه میگه هنوز فلان غذا رو به بچه ت ندادی ای وای، بچه ت وزن نگرفته ای وای.
یعنی ادم قشششششنگ روانی میشه☹️

عزیزم سن کاملا مناسبی بچه رو بدنیا آوردی
منم تا قبل بچه سرکار میرفتم دستم تو جیب خودم بود و لذت می‌بردم
ولی یه خانوم حرفش منو تکون داد
۴۴سالش بود
گفت دچار یائسگی زودرس تو سن ۳۴ سالگی شده و حسرت بچه دار شدن به دلش مونده
منم دیدم اوضاع پریودام خوب نیست و تنبلی تخمدان شدید دارم به فکر افتادم
البته تقریبا دوسال طول کشید تا باردار شدم
الان با وجود همه سختی های بچه داری و شرایط سخت مالی که برامون پیش اومده خداروشکر میکنم که خدا منو لایق مادرشدن دونست

سلام عزیزم منم به خاطر بعضی مجبورت ها و خواست خودم بار اول اقدام باردار شدم و ۲۲ سالمه شوهرم یک هفته شیفت صبح و یک هفته شیفت شبه وقتی شوهرم شیفت صبحه از صبح تا عصر خودم تنهایی نگهداری میکنم از دخترم و واقعا خیلی خسته و افسرده میشم واقعا از جون و دل فشار میکشم حالم خیلی بهم میریزه و وقتی شوهرم شیفت شبه چند روز میام خونه مامانم اینا یکم اینجا استراحت میکنم ولی درکل منم گاهی فکر میکنم که چقدر سخته مادر بودن ولی وقتی به دخترم نگاه میکنم یه شیرین کاری هاش فکر میکنم حالم خوب میشه و میگم اون قرارا بهترین دوست من باشه

عزیزم من سرکار میرفتم …. با شوهرم بهتررررین مهمونیاااا …و دورهمی و سفرا رو‌میرفیم وقتی بچه دار شدم اولش واقعا سخت بود ک با وجود بچه نباید لب ب قلیون و سیگار و ….. نزنممم تو‌هر جا میرفتم از خستگی و خوابالودگی پاره میشدم ولی بعد فک کردم بعد ۹ سال حدالقللش ی ثمره ای باید داشته باشه زندگی ی دونه بیارم ک حس مادرانه زو بهش داشته باشم ب دنیا آوردم واقعا برای منم خیلی سخت بود ولی خودمو محدود نکردم و اون جاهایی ک بالا گفتموووو میرم فقط چند ساعتی ک ممکنه نباشم زو ب دست مامانم میدم و خودمو رو پا نگه داشتم 🌺

سلام عزیزم منم به خاطر بعضی مجبورت ها و خواست خودم بار اول اقدام باردار شدم و ۲۲ سالمه شوهرم یک هفته شیفت صبح و یک هفته شیفت شبه وقتی شوهرم شیفت صبحه از صبح تا عصر خودم تنهایی نگهداری میکنم از دخترم و واقعا خیلی خسته و افسرده میشم واقعا از جون و دل فشار میکشم حالم خیلی بهم میریزه و وقتی شوهرم شیفت شبه چند روز میام خونه مامانم اینا یکم اینجا استراحت میکنم ولی درکل منم گاهی فکر میکنم که چقدر سخته مادر بودن ولی وقتی به دخترم نگاه میکنم یه شیرین کاری هاش فکر میکنم حالم خوب میشه و میگم اون قرارا بهترین دوست من باشه

عزیزم من سرکار میرفتم …. با شوهرم بهتررررین مهمونیاااا …و دورهمی و سفرا رو‌میرفیم وقتی بچه دار شدم اولش واقعا سخت بود ک با وجود بچه نباید لب ب قلیون و سیگار و ….. نزنممم تو‌هر جا میرفتم از خستگی و خوابالودگی پاره میشدم ولی بعد فک کردم بعد ۹ سال حدالقللش ی ثمره ای باید داشته باشه زندگی ی دونه بیارم ک حس مادرانه زو بهش داشته باشم ب دنیا آوردم واقعا برای منم خیلی سخت بود ولی خودمو محدود نکردم و اون جاهایی ک بالا گفتموووو میرم فقط چند ساعتی ک ممکنه نباشم زو ب دست مامانم میدم و خودمو رو پا نگه داشتم 🌺

منم کورکورانه عمل کردم و احساسی تصمیم گرفتم . خداروشکر بابت وجود پسرم .وقتی میخنده تمام غمام یادم میره ولی خب من نمیدونستم انقدر سختههههه ،تو دور و اطرافمم بچه زیادی نبود تجربه نداشتم
قبلا هر وقت دوس داشتم مهمونی میرفتم، مهمون دعوت میکردم،با دوستام کافه و رستوران و... ولی الان هیچی اگرم بخوام کاری کنم باید یه هفته قبلش برنامه ریزی کنم
حس میکنم همه مثل همیم مامانِ لیام 😬

عزیزم من سرکار میرفتم …. با شوهرم بهتررررین مهمونیاااا …و دورهمی و سفرا رو‌میرفیم وقتی بچه دار شدم اولش واقعا سخت بود ک با وجود بچه نباید لب ب قلیون و سیگار و ….. نزنممم تو‌هر جا میرفتم از خستگی و خوابالودگی پاره میشدم ولی بعد فک کردم بعد ۹ سال حدالقللش ی ثمره ای باید داشته باشه زندگی ی دونه بیارم ک حس مادرانه زو بهش داشته باشم ب دنیا آوردم واقعا برای منم خیلی سخت بود ولی خودمو محدود نکردم و اون جاهایی ک بالا گفتموووو میرم فقط چند ساعتی ک ممکنه نباشم زو ب دست مامانم میدم و خودمو رو پا نگه داشتم 🌺

نگو خدا قهرش میاد مادری خسته میشی قبول دارم دست تنها واقعا سخته من که کمک حالم هستم اطرافیان بازم کم میارم و به جد و اباد فخش و لعنت میفرستم ولی بعد از خواب از خواب نازش قیافه معصومش پشیمون میشم از حرفام ولی اینجوری نگو خواهرم به خنده هاش
نگاه کنیا یه خندش می ارزه به تموم عذیتاش عب نداره بزرگ میشه جلو چشات قد میکشه دامادش میکنی کیف میکنی

سلام عزیزم منم به خاطر بعضی مجبورت ها و خواست خودم بار اول اقدام باردار شدم و ۲۲ سالمه شوهرم یک هفته شیفت صبح و یک هفته شیفت شبه وقتی شوهرم شیفت صبحه از صبح تا عصر خودم تنهایی نگهداری میکنم از دخترم و واقعا خیلی خسته و افسرده میشم واقعا از جون و دل فشار میکشم حالم خیلی بهم میریزه و وقتی شوهرم شیفت شبه چند روز میام خونه مامانم اینا یکم اینجا استراحت میکنم ولی درکل منم گاهی فکر میکنم که چقدر سخته مادر بودن ولی وقتی به دخترم نگاه میکنم یه شیرین کاری هاش فکر میکنم حالم خوب میشه و میگم اون قرارا بهترین دوست من باشه

منم خیلی جوگیر شدم ماه اول باردار شدم خیلی دوسش دارم عاشقشم ولی اصلا حوصله ندارم و خیلی دارم سختی میکشم میفهممت
اما به شیرینیش بیشتر فکر کن بزرگ میشه میشه همدممون 😍

سلام عزیزم منم به خاطر بعضی مجبورت ها و خواست خودم بار اول اقدام باردار شدم و ۲۲ سالمه شوهرم یک هفته شیفت صبح و یک هفته شیفت شبه وقتی شوهرم شیفت صبحه از صبح تا عصر خودم تنهایی نگهداری میکنم از دخترم و واقعا خیلی خسته و افسرده میشم واقعا از جون و دل فشار میکشم حالم خیلی بهم میریزه و وقتی شوهرم شیفت شبه چند روز میام خونه مامانم اینا یکم اینجا استراحت میکنم ولی درکل منم گاهی فکر میکنم که چقدر سخته مادر بودن ولی وقتی به دخترم نگاه میکنم یه شیرین کاری هاش فکر میکنم حالم خوب میشه و میگم اون قرارا بهترین دوست من باشه

حق داري منم شرايط تورو دارم،واقعا سختمه و دست تنهام،همش درگير خونه و بچه هستم جوريكه وقت نميكنم يه حموم برم🥲
ميدونم اين دهن سرويسي حالا حالا ادامه داره،من دكترم گفت قرص بخور مثل پوكسايد،آسنترا اما نخوردم ميترسم

واه خواهر عزیزم نگو

اللن که اوردی از داشتنش نهایت لذت رو ببر و خدا رو شکر که که یه بچه سالم بهت داده پس من که ۲۵ سالمه و ۳تا دارم اولیمم کلاس اوله چی
ناشکری نکن عزیز

عزیزم همه اینجورین

سوال های مرتبط