۲ پاسخ

وای مزخرف ترین روزها دوران بارداری بود برام
یادش می افتم لرز به اندامم می افته خدا را شکر گذشت

منم واقعا دوران سختی بود انشاالله بارداری بعدی راحت باشه

سوال های مرتبط

مامان سفید برفی مامان سفید برفی ۱ ماهگی
من بعد بچه ی اولم ک‌الان ۱۵ سالشه دیگه بچه دار نشدم و ناباروری ثانویه گرفتم خلاصه خیلی دوا درمون کردیم خیلی دکتر رفتیم تا خدا بهم بچه داد با ivf . تو این مسیر خیلی چیزا رو‌از دست دادم اولیش کارم بود ک یه کار عالی با در آمد خوب داشتم ولی تو مسیر ivf مجبور ب استعفا شدم . از نظر روحی و جسمیم خیلی اذیت شدم کلی آمپول و‌دارو استفاده کردم چندین بار اتاق عمل رفتم . از بارداریمم نگم ک کلی مشکلات بود بخاطر تهوع چندین بار بستری شدم جفتم پایین بود سرویکسم پایین بود استراحت مطلق شدم هماتوم داشتم خیلی دوران بدی بود ولی بالاخره تموم شد و زایمان کردم الان از وقتی بچم دنیا اومده واقعا حالم بده اصلا حوصله ی بچه داری ندارم حوصله ی شب بیداری ندارم حالم با شیردهی بد میشه علاقه ب بچم ندارم . همش میگم چرا بچه آوردم این چه کاری بود کردم...خیلی حال روحیم بده خیلی . بی دلیل گریه میکنم . میدونم افسردگی گرفتم ولی انقد تو راه دکتر بودم ک دیگه حالم بد میشه دوباره بخوام برم دکتر و دارو استفاده کنم
مامان 🎀فینگیلی🎀 مامان 🎀فینگیلی🎀 هفته سی‌ام بارداری
پارت چهارده
اومدم دراز کشیدم گفتن کمپوت گلابی بخور و چیزایی آبکی تا شکمت کار کنه ی چهار پنج ساعتی بود هیچ اتفاقی نیفتاده بود پرستار دیگه اومد گفت چیشد کار نکرد گفتم ن گفت شیاف دادن بهت گفتم ن فقط شربت گفت تا شیاف تزاری کار نمیکنه شکمت ک ی شیاف داد گذاشتم بعد نیم ساعت شکمم کار کرد اجازه دادن غذا بخورم دیگه
ولی وقتی بلند میشدم حس میکردم بخیه هام انگار دارن باز میشن ی درد و سوزش بدی داشتم ب پرستارا گفتم گفتن ن از داخله اینجایی ک تو میگی بخیه نداره
تو این مدت ب هیچ عنوان اجازه اینکه با بچه ارتباط پوستی بگیرم نداده بودن فقط شیر میخورد بچه مادرم می‌برد با کلی فاصله میزاشتی رو تختش می‌خوابید
دکترم اومد منو دید گفت مشکلی ندارد همه چیش عالیه مرخصس بشه فردا
فرداش تاسوعا بود همه جا تعطیل بود
دیگه فردا ساعتهای ده یازده بود گفتن برو کارارو برسم ترخیصی رفتیم کارارو کردیم و با کلی داستان و اذیت ترخیص کردن اومدیم خونه
چهار پنج روز اول خوب بودم بعد چهار پنج روز سر درد هام شروع شد ی سردرد خیلی عجیب و غریب ک تو عمرم تجربه نکرده بودم
با کافئین هرجور بود کنترل کردم
خداروشکر بچم زردی نداشت
همه چی بچه خوب بود خداروشکر
روزای اول دورم شلوغ بود دیگه کم کم همه رفتن من موندم بچه تا دوازدهم خونه مادرم بودم دوازده روزگی با کلی استرس دیگه اومدم خونه خودم کم کم عادت کردم

اینم از تجربه زایمان در دردسر من 😑🤣