سوال های مرتبط

مامان .🍓⚡ مامان .🍓⚡ ۳ سالگی
چند روز پیش بعد مدت ها رفتیم خونه بابام اینا قرار بود یکشب بمونیم و برگردیم دقیقا همون یکشب دخترم مریض شد منم دارو تب بر نبرده بودم شب تا صب بالا سرش بودم بدجور تب داشت خیلی حالم خراب بود با فرداشم همینطوری بود چون بازم تب بر نداشتم خلاصه ک حالم خیلی گرفته بود اعصابم خورد بود ب دخترم حرف زدم گفتم همیشه ی سرطانی رو دل ادم و میخا جایی بریم فورا مریض میشیو میدونم مقصر دخترم نبود ولی حس کردم اینا رو بگم یکم از اعصبانیتم کم میشه مامانم گفت چرا این حرفو میزنی همش اسم سرطان میاری شدی مثه بختیاری ها یسری بختیاری همسایمونن منظورش اونا بود منم عصبی شدم گفتم ولم کن تو هم من الان حالم خوب نیس گیر دادی چرا اینطور میگی بعدش اونو خواهرم خندیدن چیزی نگفتن خودم بعدش پشیمون شدم گفتم چرا جوابشو دادم عذاب وجدان دارم
ولی خب اونم باید درکم میکرد من کل شبو پلک رو هم نذاشته بودم نخوابیدنم ب درک در حد مرگ استرس داشتم نکنه دخترم تبش شدید بشع خدایی نکرده چیزیش بشه حال روحیم خیلی بد بود انتظار داشتم درکم کنن الان ک بش فک میکنم میگم کاش تحمل میکردم چیزی نمیگفتم بهش ولی واقعا هرکس دیگم جای من بود شاید رفتار بدتری میکرد فکرش میکنم واقعا خوب تونستم زیر اون همه فشار دوام بیارم و دیونه نشم چون دخترم سابقه تشنج داشته تب شدید براش خوب نیست دکتر گفت اون تشنج بخاطر عفونت شدیدی بوده ک تو خونش بوده دیگه این اتفاق نمیوفته ولی انگار این ترس تا ابد با منه نمیتونم ریسک کنم و بیخیالش بشم
مامان گندم🌾 مامان گندم🌾 ۳ سالگی
من یه مشکلی با گندم دارم،

اینکه هر چی دست بقیه میبینه میخواد، اصلا عزت نفس و غرور نداره!!!
در حالیکه من کمتر بچه ای رو میبینم اینطور باشه.

با اینکه گندم همیشه بهترین لباسا، اسباب بازی ها، خوراکی ها رو داشته ولی باز چشمش به وسیله های بقیه هست
چند روز پیش مطب دکتر بودیم، یه دختر بچه با مامانش اومده بود، تو این سرما مامانش یه کفش تابستونی با جوراب پوشونده بود براش، فکر کن دیگ کفشه کل تابستون پاش بوده چقدر کهنه شده بود.
اونو دیده میگه منم از این کفشها میخوام😑
یا یه بچه اسباب بازی دستش بود، میگه از این میخوام
یکی دیگ شکلات داشت گفت منم میخوام🙄

یکبار دوچرخه اش پشت ماشین بود، رفته بودیم استخر
بعد کلاس شناس گفت باید سوار دوچرخه ام شم، منم آوردم تو حیاطش سوارشه
دوستش اومد بیرون نگاه دوچرخه میکرد، از قیافه بچه مشخص بود خوشش اومده میخواد سوار شه
گفتم گندم بذار دوستتم سوار شه، بچه هه سوار نشد گفت نه من نمیخوام با مامانم میریم آبنبات بخریم😐
یعنی واقعا تو کف عزت نفس این بچه موندم.
نمیدونم با این اخلاق گندم چیکار کنم
حقیقتا خیلی حرص میخورم وقتی برا چیزایی کوچیک ک چند برابر بهترشو خودش داره حریصه😑
مامان دلین جون مامان دلین جون ۳ سالگی
بازی ساده ولی سرگرم کننده
همیشه برق میره وقت بازی با دلینه

امروز بعد از نقاشی که مناسبتی هم بود(حرم امام رضا و زیارت)☺️
اومدم برا دلین ۴ شکل متفاوت روی دوبرگه که جمعا ۸ برگ شد کشیدم
بازی اول
نامرتب گذاشتمشون کنار هم تا هم شکلا رو پیدا کنه و بهم بده. (بازی هامون همیشه متقابله یعنی اول من ازش میخوام انجام بده بعد اون از من میخواد)
بازی دوم
هر دوتامون ۴ برگه از شکلای متفاوت برداشتیم و با رنگ های مختلف رنگ کردیم.
بازی سوم
پدر رو که جزو دکور خونه بود مشارکت دادیم😂😂 این دفه دلین از من و باباش خواست که هم شکل ها رو کنار هم بذاریم
با شعر و دست زدن
مثلثو پیدا کن بیار بده به دلین.... تا اخر🫡🤤😁
بازی چهارم پیشنهاد خودش بود
که قایم کنه شکلا رو جاهای محتلف خونه و هر کدوممون اونا رو پیدا کنیم
رو مبل رو اوپن زیر میز و......
هم هیجان داشت هم تحرک کلی هم وقت گرفت تا سه چهار دو بازی کردیم
اینجوری هم بود که مثلا باید حتما دوتای برگه دایره رو پیدا میکردیم تا میرفت شکل بعدی... با دست زدن و تشویق.
(اینکه خودمونم بازی کنیم و مجری نباشیم خیلییی بیشتر به بچه ها خوش میگذره)
یک ساعت و ربع سرگرم بود😍😘🫡