پارت ۱۲
هیچکدوم از خونه ها به پولمون نمی رسید.تا این که اونروز بنگاهی یه پیشنهاد داد بهمون.گفت شما که بچه ندارید میتونید راحت برید اون بالاها چرا موندید اینجا.
منظورش از بالاها، سعادت آباد بود.گفت اونجا یه نفر رو میشناسه که نیاز به سرایدار دارن و خونه و ماشین هم در اختیار قرار میدن.
پیشنهاد خوبی بود.به قول مرد بنگاهی، میشد چندسال بدون کرایه بشینیم و حقوقمون رو جمع کنیم و بارمون رو ببندیم. چی از این بهتر. اون شب کلی ذوق داشتیم و فردا صبح نتیجه رو بهش گفتیم.قرار شد آخرِماه اسباب کشی کنیم.
به صاحبخونه ی پیر خبر دادیم که سرماه از اینجا میریم. اسبابهامون رو جمع کردیم و روز یکم ماه یه وانت گرفتیم تا اسباب ببریم.
برعکس همیشه هیچ خبری از پیرمرد صاحبخونه نبود. مهرزاد به طبقه بالا رفت و از دیدن اون صحنه کلی حالش بد شد. انگار دو سه روزی از فوت پیرمرد گذشته بود.
جلوی در واحدش افتاده بود و همسایه ها میگفتن لابد سکته کرده.تا ظهر معطل شدیم تا پسراش بیان و باقی پول ما رو بدن. تمام پول اجاره و پول پیش رو توی متکاش قایم کرده بود و در حالی مرده بود که لباسهای تنش از شدت فرسودگی پاره بود...

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان نیک 🩵 مامان نیک 🩵 ۱ سالگی
برش‌هایی_از_زمان_برای_فرزندم:

-میراث نور:

بذار یکم برگردیم به وقتی که توی دلم بودی.
هفته های آخری بود که قلب کوچیکت توی بدن مامان میزد؛ مثل یه آهنگ آروم که توی سکوت شب جاری میشه.
یه شب که بی‌قراری مثل موج‌های بی‌امان به قلبم هجوم آورده بود و خواب به چشمام راه نمی‌داد، بعد از کلی کلنجار خوابیدم و خواب پدر بزرگم رو دیدم.
-پسرت بدنیا اومد نغمه؟
+بله توی تختش خوابه.
پدر بزرگم خیلی آروم بغلت کرد انگار که گنجینه‌ی ارزشمندی رو توی آغوشش گرفته باشه. پشتش به من بود.
+میشه به منم نشونش بدید؟ من ندیدمش.
-به موقعش میبینیش دخترم.

از خواب پریدم، هوا روشن بود و سکوت خونه مثل لحاف نرمی دورم پیچیده بود. انگار خواب نبود، حسش واقعی بود. چندبار توی ذهنم مرورش کردم.
به مامان بزرگت زنگ زدم، خیلی دیر جواب داد…
با صدای بغض آلودش که لرزه به تنم مینداخت، گفت که پدر بزرگم دیروز عصر توی آرامش ابدی غوطه ور شده و از حالا، از اون بالاها، از پیش خدا، مراقب ماست.
گریه راه گلومو بست. سخت بود پسرم، دور بودم و غم مثل سایه‌ای سنگین روی دلم نشسته بود.
نمیخوام از تلخی اون روزا برات بگم.
اما دلم میخواد اینو بدونی که قبل از همه، بابابزرگم تورو دید. انگار با دیدن تو، قلبش از همه‌ی دردها سبک شد و روحش، رها از زمین، به سمت نور پر کشید؛ مثل پرنده‌ای که بعد از یه سفر طولانی، به آشیونه‌ی ابدیش می‌رسه.
برای همین مامان بزرگت و خواهراش بهت میگن بابا. چون تا آخر عمرت یه نشونه از روح باباشونو به همراه داری.
درمون دردمون شدی پسر معصوم من. تو نوری هستی که با اومدنت به دلمون تابید فرشته ی مامان.