زیر سوپ رو کم میکنم و به بسته‌ی ژلوفن ی لبخند میزنم
اگه نبود تحمل این همه درد برام غیر ممکن میشد
خیالم از بابت ناهار راحته
پس میرم که لباسای شسته شده رو تا کنم و سرجاشون بذارم
لیوان قهوه رو میذارم کنار دستم ، داغی و تلخیش حالم رو جا میاره ..... هر جرعه‌ش یه جون به جونام اضافه می‌کنه :)
جیغ‌زدن و غر غرای نیلا و داد زدنای باران بک‌گراند زندگیم شده
احساس میکنم هیچ قابلیتی برای شنیدن هیچ صدایی ندارم
تو همین لحظه هاس که نیلا پیداش میشه و با کشیدن پایین پیرهن پدرش لیوان قهوه رو دمر می‌کنه رو یک عالمه لباس سفید ....
دیدن همین صحنه برای یک فصل زار زدنِ من کافیه
میشینم زمین و زانوهامو تو بغلم جمع میکنم و گریه میکنم
اما خودمم نمیدونم دقیقا برای کدوم یکی از غصه هام گریه میکنم
جسمم یه زن ۳۳ ساله‌س که داره بخاطر دمر شدن لیوان قهوه‌ش گریه می‌کنه
اما روحم ... روحم یه دختر بچه‌س که از تنهایی گریه می‌کنه
از فشار اینهمه کاری که احساس می‌کنه دیگه از پسشون بر نمیاد گریه می‌کنه

از اینکه هیچکس درکش نمیکنه گریه می‌کنه
از بی معرفتی رفیقای از غریبه غریبه ترش گریه میکنه
و باورش نمیشه ۲ سال منتظر زنگ و احوال پرسی رفیقش بوده و اون همینم ازش دریغ کرده
چون اون سرش با رفیقای دیگش گرم بوده
به اینجای داستان که میرسه قلبش از شدت احمق بودن و ساده بودن خودش بیشتر و بیشتر مچاله میشه :)
جسمِ این زن ۳۳ ساله
بلند میشه اشکاشو پاک می‌کنه
ناهار بچه هاشو میده
خونه‌شو مرتب می‌کنه
لباسای سفیدی که به لطف قهوه حالا نسکافه ای رنگ شده بودن رو می‌ریزه داخل ماشین
دوش میگیره و موقع شونه کردن موهاش ، تو آینه صورت همون دختر بچه‌ی کوچولوی درونشو میبینه و به این فکر می‌کنه که چقد زندگی باهاش بد تا کرده .....

تصویر
۶ پاسخ

مرجان شما نه تنها قلم خوبی داری که همیشه گفتم، بلکه اینکه کارا رو کردی و پذیرش داشتی و حتی بعدش رفتی دوش گرفتی که احوالت بهتر بشه خودش یک گام بزرگه..من اینجور وقتا نمیتونم از اون حال دربیام و بعد از خوابیدن بچه فقط درازمیکشم متاسفانه بعد از بچه دار شدن اصلا به خودم نمیرسم و این خییییلی بده

از ته دلممممم گفتی❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹

به اون دختر بچه درونت بگو خیلی قلم خوبی داری قشنگ خانوووووم😍🥰😍😘

خیلی خوب نوشتی هممون خسته میشیم و کامل قابل درکه اما اینکه بمونیم تو اون حال انتخاب خودمونه گاهی دوست داریم که ناراحت باشیم و لذت می‌بریم از خود آزاری

عزیییییییزم چقدر قشنگ تایپ کردی

چه زیبااااااا💗

سوال های مرتبط

مامان حسین مامان حسین ۲ سالگی
دو هفته‌ست که از شیر گرفتمش…
و هر روز که می‌گذره، دلم بیشتر برا اون لحظه‌هایی که فقط من و اون بودیم تنگ می‌شه.
لحظه‌هایی که دستای کوچیکش دورم بود، صدای نفس‌هاش کنار قلبم، و اون نگاهِ مطمئنش که انگار می‌گفت «مامان، اینجا امنه».

حالا که تموم شده، گریه می‌کنه، بغلم می‌کنه و دستاشو محکم به من می‌چسبونه. دلم می‌خواد زمان وایسه و دوباره اون لحظه‌های آرام و شیرین رو داشته باشم.
اما می‌دونم، این فقط یه فصل بود و ما همچنان با همیم، فقط شکل عشق‌مون عوض شده…
هر بغلی که بهم می‌کنه، هر گریه‌ای که می‌ریزه، یادم میاره که عشق واقعی، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه 💫یه جایی از مسیر مادری، باید دل بکَنی از شیر دادن…
نه چون دیگه نمی‌خوایش،
نه چون خسته‌ای،
فقط چون وقتشه که بزرگ‌تر بشی، هم تو، هم اون کوچولوی دلبندت.

چند شبه بغلش می‌کنم، گریه می‌کنه،
دستاشو می‌ذاره روی قلبم، دلم می‌لرزه…
دلم براش خونه، برا اون لحظه‌های آرومی که فقط من و اون بودیم.

می‌دونم تموم شده،
ولی این عشق، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه —
فقط شکلش عوض می‌شه 💫