دیشب بدترین شب عمرم بود دیروز بعداظهر خوشحال و خندان رفتیم بیرون دور بزنیم
یه عمه دارم ک خونشون روستاست خواستگاری دخترش بود از من اصرار که بریم و همسرم گفت نه آخرش رفتیم فقط من و پسرم رفتیم پایین ساز و ارگ و رقص و همه چی تو طبیعیت داشت برگزار میشد در حد ۱۵ دقیقه شاید نمیشد
اونجا مادر بزرگم و هم عروسش دورمو حلقه کردن و به همه معرفی که این یه پسر داره یکی دیگ داره میاره وای اینقدر بد بود یعنی هرکس رو میدیدن اینجور میگفتن منم کلا فرار کردم زنگ زدم همسرم اومد دنبالم یعنی یه ربع نمی‌شدا اعتقادشون اینه هرکس پسر داره فلانه بهمانه سطح دیدشون خیلی پایینه
نشستیم تو ماشین پسرم انگار طلسم شده بود کلی بالا آورد یهویی اصلا رفتارش عوض شد امشب هم تا صبح بی دلیل خواب بد می دید و تو خواب جیغ میزد و تا خود صبح بالا سرش بودیم من و همسرم
شبش هم با همسرم دعوام شد بدجور اینقدر گریه کردم ک نگین من اعتقادی به چشم بد و خرافات نداشتم ولی الان دقیقا دوباره با دوتا ادم که ازشون بد میگن این اتفاق برام میوفته واقعا نمیدونم چی بگم 🥲

۱۴ پاسخ

چشهم زخم خرافات نیست عزیزم

حالا چون تو قرآن اومده خیلیا استقبال نمیکنن

ولی خب بزار مدل جدیدتر بهت بگم ،،، بچه پاکه و زود انرژی های منفی رو دریافت میکنه

خرافات نیست

ایت الکرسی و چهارقل واسش بخون خیلی خوبه بهش فوت کن

اشتباه میکنین اعتقاد ندارین
هرچیزی تو این جهان انرژی داره حتی اشیا
چشم انسانم پر از انرژیه گاهی میتونه منفی باشه گاهب مثبت

انشالله زود خوب میشه.
چشم زخم هست.
دخترم ماشالله خیلی زیباست، هر بار که میرم جایی بعدش تا چند روز بی قراره

عزیزم چهار قل و آیت الکرسی بخون
حرز امام جواد هم بگیر بزار همیشه همراه بچت باشه

ی ون یکاد به لباس پسرت بزن همیشه

نمیدونم اعتقاد داری یا نه
اگه داری برای رفع بلا از خودت و بچه ات
صدقه بده مقداری پول بزار کنار
و چهار فل بخون تموم‌ میشه همه اینا

هر چیزی ک خرافات باشه چشم زدن و اینکه میکن فلانی چشماش شوره اصلا خرافات نیس من چون عینن ب چشم خودم دیدم توی بچگی خواهرم و یکی چشم زد و چقددد اذیت شد

ممنون همچنین فسقل شما

الاهی خیر نبینن اونایی که چشمشون نمیبینه .منم از دیروز عصر با بچم درگیرم .کلا همه چیش ریخته بهم 😮‍💨

خاک برسرشون😐

اسفند دود صدقه بده تخم بشکن واسش بچه گناه داره چشم تو قرآن اومد عزیزم

خب پسر داره یعنی چی؟

سوال های مرتبط

مامان باوان مامان باوان ۱۵ ماهگی
من اصلا آدم خرافاتی نیستم ولی دست خودم نیست به چشم زخم اعتقاد دارم. دیروز یجایی بودم ی کسایی برای اولین بار بود ک دخترمو دیدن انقدر گفتن چقدر ناز و خوشگله و تعریف کردن ازش تا آخر شب دخترمم انقدر خودشو لوس میکرد همه دورش بودن بعد خوابید تو خواب یهو با گریه بیدار شد. منم براش اسپند دود کردم ولی تو کل این ۸ ماه عمرش تا حالا اینجوری نبوده دیشب تا صبح تو خواب همش نق میزد گریه میکرد بیدار می‌شد خودشو پیچ میداد ده دقیقه یکبار یا با گریه شدید از خواب می‌پرید یا مثل اینکه خواب بد دیده باشه جیغ میزد. صبح بیدارش کردم خیلی گریه کرد دیدم سرما خورده،بعدش کم کم خودمم گلوم درد گرفت
اینم بگم که چند روز پیش یه مهمون خیلی بی درک داشتم(من برای دخترم آبنبات چوبی میخرم با جلدش میدم دستش دوست داره بازی می‌کنه اون مهمون هم خونمون از اون آبنبات چوبیها میخورد تا وسطشو خورده بود اومدم دیدم داده دست دخترم و اونم داره میخوره فقط خدا مونده اون لحظه چقدر حالم بد بود و عصبی شدم.
بعدش ک آبنبات رو ازش گرفتم گریه کرد اون طرف هم بغلش کرد و کلی بوسش کرد و بردش دست و صورتشو با آب خیلییییی سرد شست یعنی انقدر نفهم بچمو با آب یخ بشوری دستاش انقدر سرد بودن
بعد روز بعد بهش زنگ زدم گفت از خونه شما برگشتم تب و لرز کردم و سرماخوردگی شدیدی گرفتم دارم میمیرم منم بچم نگرفته بود تو مدت این هفته خوشحال بودم ک امروز علائمش رو نشون داد،نمیدونم از اون گرفته چشم خورده چی شده عصابم خورده 😓
مامان لیانا مامان لیانا ۱۰ ماهگی
سلام مامانا بیاین ماجرای تب کردن دخترمو تعریف کنم
تاپیک های قبل گفتم که دخترم تب می کنه و تبش پایین نمیاد روز اول رو با پاراکید بسر کردیم ساعت ۲ خوابید و صبح که بیدار شد یکم تب داشت ولی کلا خوب بود از شب ساعت ۸. باز تبش شروع شد. دیگه با تب سنج زیربغلی تبش ۳۸ به بالا اومد ساعت ۱ اینا بود با اینکه هر چهار ساعت پاراکید می دادیم فایده نداشت و بردیمش بیمارستان یه آمپول زدن اوردیم خونه تبش پایین اومد و خوابید.
فرداش بردیم دکتر. گفت از گوششه عفونت داره به دکتر گفتم دندوناشو هم یه نگا کن شاید از دندونه.... گفت نه لازم نیست از گوششه
اموکسی کلاو داد و ازمایش ادرار
عصری تبش پایین اومد دیگه گفتم خوب شده رفتیم کافه یه شیرموز بستنی زدیم بعد برگشتیم‌خونه.
شب از ساعتای ۹ اینا دوباره تبش برگشت این بار سریع شیاف گذاشتم و تبش پایین اومد و خوابید. منو همسرم هم هی بیدار می شدیم چک می کردیم تا ساعت ۳ نخوابیدیم...
روز سوم صبح که بیدار شد حالش خوب بود همسرم بستنی خریده بود گفت بدیم به بچه. دادیم یکم ظهر هم مامانم اومد طالبی براش اوردم یه قاشق اب طالبی دادیم به بچه. عصر خواهرام اومدن کلی با لیانا بازی کردن حالش خوب بود. بعد رفتن خواهرام بشدت گریه کرد بغل کردم گردوندنم خوب نشد دیدم باز داره بدنش داغ میشه.
شب شد جاریم اینا اومدن و بعدش مامانم اینا
بچه داغ داغ بود داشت می سوخت.عصری هم پوشک شو عوض کردنی دیدم چند تا لکه خون هست گفتم لابد بخاطر بستنیه