۱۰ پاسخ

من که عاشق خنده اش شدم 😍❤️ ماشاءالله 🧿

عهههه چرااا اره بچرخونش
گل نشون بده
آیینه نشون بده
دالی بازی
اصلا بیرون و اینلرو نشون بدههه اینجور عادت نمیکنههههه

ببین علی هم‌می‌ترسید هی بردمش عادت کرد ماشالله هزار ماشالله

من مهمونی رستوران اینا بردم (یعنی جاهای شلوغ) حتی چهلمش بود بردیمش رستوران ولی جاهای پرصدا نمیبردم الانم کلا اکیه با اینجور جاها امشبم عروسی داریم

ای جونم‌ماشالله فسقلی😍😍😍😍😍

من اولین بار بچم ۴ماهه جای شلوغ و حتی شیرینی فروشی کریه میکرد دیگه کم کم بردمش الان تو جمعای دوستام اهنگ زیاد رقص دیگه گریه نمیکنه

این اتفاق طبیعیه پسر منم تا دوسه ماه پیش اینجوری بود ولی بعدش شروع کردم بردمش پارک و کافه و جاهای شلوغ حتی گریه کرد بغلش کردم ولی از اون محیط نرفتم تا یکم عادت کنه و واقعا هم عادت کرده الان درحدی که تو پارک تو کالسکه میچرخونمش با اون همه ادم و سرو ضدا قشنگ میخوابه

عزیزمم پسر منم تقریبا از ۷ ماهگی از هر صدای بلندی می‌ترسید حتی جاروبرقی ولی هروقت اینجوری میشد بغلش میکردم آرومش میکردم اطمینان بهش میدادم ک نترسه الان یخورده بهتر شده طبیعیه تا یخورده بزرگ بشن دیگه این چیزا رو هم داره ولی حتما می‌ترسه بغلش کن آرومش کن تا براش عادی بشه

یادمه پسراولم وقتی 4/5 ماهش بود رفتیم رستوران ابنقدر گریهههه کرد اینقدر گریه کرد کا ما شام رو نوبتی میخوردیم که فقط تموم‌شه زودتر پاشیم😕

ببین اینجوری این بچه هیچوقت براش عادی نمیشه من فرحانو 7ماه بیرون نبردم جای شلوغ نبردم چون مثل پارسا بود منم اشتباه شمارو میکردم دیدم ن بدتر داره میشه جوری ک مهمونم بیاد خونمون گریه میکنه اینجوری شد کم کم میبردم بیرون جای شلوغ اینا چند روز گذشت عادت کرد دیگه اصلا اذیت نمیکرد حتی هشت ماهگی ب ی سفر 8/9 ساعته رفتیم گفتم پدرمو درمیاره ولی راحت بود🤧

سوال های مرتبط

مامان نیل

نیل مامان نیل نیل ۱۱ ماهگی
امروز خیلی از خودم راضی بوذم صبح که بیدار شذم ساعت ۸ بود همسرجان بیدار کردم یه صبحانه مقوی براش درست کردم راهیش کردم سرکار بعد یه مقدار خونه مرتب کردم و نهار نیل خانوم کته و ماهیچه و عدس براش درست کردم تا دخترم بیدار شد باهاش بازی کردم تو تخت بهش شیر دادم اوردم لباساش عوض کردم بعد صبحانش دادم بعد اماده شدیم رفتیم خرید واسه نیل خانوم بعد رفتیم کافه باهم یه قهوه خوردم باهم رفتیم مغازه باباش بیرونبر داره غذا هم اوردم اوحدیم خونه نهار نیل خانوم دادم لباساش عوض کردم و خوابوندنش خودممم نهار خوردم لباسام شستم یه نیم ساعت خوابیدم عصر باباش اومد ساعت ۷ ساک باشگاه و برداشت و رفت منم دیدم خیلی بی‌حوصله هستم تو pms هم هستم گفتم میمونم خونه دیدم ابجیم پلن خرید داشتن رفتن به من نگفتن بخاطر همین pms ازشون ناراحت شدم اما گفتم خوب شاید بخاطر نیل نگفتن بهم که خسته نشه دیگه گفتم پاشیم چیتان کنیم با دختری پیاده بریم یه خورده پیاده‌روی دیگه با بدختی کالسکه باز کردیم و اولش یه مقدار در حد کم نق زد دیگه کلی باهاش حرف زدم و صدا در اوردم اروم شد رفتیم با هم یه اب هویجم زدیمو اوحدیم خونه دیگه اکی شدم یه هات‌داگ خوشمزه هم واسه شام درست کردم و شام نیل هم دادم و حمام هم رفتیم با هم خابوندمش اومدم با همسر شام خوردم و اون خابید منم همه کارا خونه کردم که فردا فقط جاروبرقی بکشم بعدشم موهام براشینگ کردم و روتین پوستی انجام دادم الان اومدم به نیل شیر دادم که خودمم بخوابم خلاصه بسیار زیاد از خودم راضیم بخاطر زحمتی که واسه همه چی میکشم😂❤️تا ۸ صبح شب همگی بخیر
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
ماجرای دیروز رو امروز می‌نویسم چون دیروز روز سختی بود😄

شب تا صبح درگیر خوابوندن بچه ها بودم، محمدعلی که خوابید چند دقیقه بعدش اذان شد، همزمان با خوابیدن محمدعلی بود که صدای انفجار ها و پدافند هم میومد...✋
یه مقدار اخبار رو چک کردم و نماز خوندم، کمی قرآن خوندم🫀و یه لقمه غذا خوردم و خوابیدم😴
ظهر بود که بیدار شدم، برای بچه ها شیر آماده کردم و پوشکشون رو عوض کردم👩‍🍼
مسواک زدم و چای گذاشتم تا صبحونه بخوریم🫖
بعد از صبحونه خونه رو مرتب کردم و یکی از دعاهای صحیفه سجادیه رو خوندم🍁
البته که به همین راحتی نبود، از یه جایی به بعد دو تا بچه ها رو توی بغل گرفته بودم🐨و گوشیمم دستم بود و دعا رو ادامه میدادم، گاهی با صدای بلند می‌خوندم که حوصله‌شون سر نره😁
یه کم مطالعه کردم، محمدعلی رو تونستم چند دقیقه بخوابونم ولی فاطمه نمیخوابید، با هم یه مقدار ورزش کردیم🙆🏻‍♀️
برای محمدعلی فرنی درست کردم🍚
بعدش نمازم رو خوندم و ناهار رو آماده کردم🥗
بعد از ناهار یه کم استراحت کردیم
محمدعلی چند دقیقه بعد از خوابیدنش با جیغ های فاطمه بیدار شده بود😮‍💨 یه کم بازی کردن تا خسته شدن و افتادن به نق نق... دیگه همینجوری نق میزدن تا بعد از اذان🌚
اذان که شد سریع غذاشونو دادم و چراغ ها رو زدم و بردمشون توی اتاق... فرصت نشد نمازم رو بخونم چون گریه کردن🤕 با کلی تلاش بالاخره خوابیدن! منم کارهام رو انجام دادم و نماز خوندم، تا شام حاضر بشه، این وسطا محمدعلی بیدار شد👶🏻
مامان لیانا مامان لیانا ۹ ماهگی
سلام مامانا بیاین ماجرای تب کردن دخترمو تعریف کنم
تاپیک های قبل گفتم که دخترم تب می کنه و تبش پایین نمیاد روز اول رو با پاراکید بسر کردیم ساعت ۲ خوابید و صبح که بیدار شد یکم تب داشت ولی کلا خوب بود از شب ساعت ۸. باز تبش شروع شد. دیگه با تب سنج زیربغلی تبش ۳۸ به بالا اومد ساعت ۱ اینا بود با اینکه هر چهار ساعت پاراکید می دادیم فایده نداشت و بردیمش بیمارستان یه آمپول زدن اوردیم خونه تبش پایین اومد و خوابید.
فرداش بردیم دکتر. گفت از گوششه عفونت داره به دکتر گفتم دندوناشو هم یه نگا کن شاید از دندونه.... گفت نه لازم نیست از گوششه
اموکسی کلاو داد و ازمایش ادرار
عصری تبش پایین اومد دیگه گفتم خوب شده رفتیم کافه یه شیرموز بستنی زدیم بعد برگشتیم‌خونه.
شب از ساعتای ۹ اینا دوباره تبش برگشت این بار سریع شیاف گذاشتم و تبش پایین اومد و خوابید. منو همسرم هم هی بیدار می شدیم چک می کردیم تا ساعت ۳ نخوابیدیم...
روز سوم صبح که بیدار شد حالش خوب بود همسرم بستنی خریده بود گفت بدیم به بچه. دادیم یکم ظهر هم مامانم اومد طالبی براش اوردم یه قاشق اب طالبی دادیم به بچه. عصر خواهرام اومدن کلی با لیانا بازی کردن حالش خوب بود. بعد رفتن خواهرام بشدت گریه کرد بغل کردم گردوندنم خوب نشد دیدم باز داره بدنش داغ میشه.
شب شد جاریم اینا اومدن و بعدش مامانم اینا
بچه داغ داغ بود داشت می سوخت.عصری هم پوشک شو عوض کردنی دیدم چند تا لکه خون هست گفتم لابد بخاطر بستنیه