۱۴ پاسخ

دقیقا منو مامانمم بودیم بگذره خوب میشه فکر میکننن بلد نیستیم ب نظرم مادرای الان خیلی محتاط تر و آگاهانه تر رفتار میکنن ب دل نگیر درست میشه

اره بابا
من بین هر دو مادر گیر کردم
هم مادرشوهر و هم مامان خودم🥴😂

مامان منم همش بهمون حس ناکافی بودن میده.
جالبه همه اشتباهاتمونم از عدم اموزشی که خودش بهمون توکودکی نداده ناشی میشه.

منو مامانم اوایل اینطوری بودیم ولی من برعکس

قشنگ میفهمم چی میگی من برای زایمانم مامانم آمد پیشم هرچی گفتم نمیخام شب بیمارستان بمونی پیشم قبول نکرد موند بخدا تا صبح پلک رو هم نذاشتم هیچ کمکی بهم نکرد بعدش هم آمدیم خونه باورت میشه حتی شامم نداشتم من بچه ام زردیش زیاد بود یا همسرم بردیم همون شب باز بیمارستان برگشتیم هیچی درست نکرده بود هیچوقت اون روزها یادم نمیره نه کمکم میکرد تو غذا نه تو کار خونه نه بچه می‌گفت میترسم کوچولو ببتدش کنم بعد دایم گیر میداد به من و همسرم ببین سرت درد نیارم هنوزم بهش فکر میکنم اشکم میاد پایین به جای اینکه بهترین روزهام‌بشه شد کابوس من
یه افسردگی گرفتم که هنوزم خوب نشدم سر چندتا چیز خودم افسردگی زایمان داشتم تشدید کرد برام اصلا باورم نمیشه این مادر من بود تازه الان هم ناراحته میگه بیام خونتون بیشتر از ۴روز نمیمونم هیچوقت دیگه در صورتی که من ناراحتم اما اگه حرف بزنم عادت داره بزنه به داد بیداد بیچاره بازی

اکثر مامانا همینجورین
مامان من که جلوی همه هم میگفت ک منو شوهرم بچه داری بلد نیستیم اگه مامانم نباشه معلوم نیست با بچه چیکار کنیم😐

مادرم پدرم همه گیر میدن ایراد میگیرن میگن تو بلد نیستی منم با هم در افتادم جواب همه رو میدم حوصله هیشکیو ندارم
من طبق چیزایی ک دکتر گفته عمل میکنم اینا قبول ندارن

مامان من معلم بازنشسته اس و هنوز تو فاز امر و نهی کردنه . چند روزی ک خونشون بودم بعد چندین ساعت سرو کله زدن با بچه تا میخوابوندمش خودمم دراز میکشیدم میگفت چرا دراز میکشی پاشو خونه رو جمع و جور کن کمک کن من بخدا انقدر کمبود خواب دارم انرژیم صفره نمیتونم هیچکار کنم

چرا الان باید من همچین کامنتی ببینم😐
مامانم اینا قراره شام بیان خونم
پسرم ۵۴ روزشه هم کولیک داره هم رفلاکس و بهونه گیری میکنه نق میزنه
قرار شد من شام آبگوشت بزارم ک راحتتر باشه
الان زنگ زده گفت آبگوشت گذاشتی گفتم همین تازه عجله ای گذاشتم رو گاز بچه بیداره گریه میکنه
برگشته با لحن تند میگه اووو چقدررر دیررر آبگوشت مگ میپزه تا الان چیکار میکردی پس
گفتم بچه گریه میکرد میگه خب گریه کنه مگ آدم بچه دار میشه نباید به کاراش برسه...
منم عصبی شدم گفتم نپخت هم نپخت شام دیرتر بخورید

اتفاقا نباید این کار کنن چون ادم حس این ک بلد نیس یا مادر خوبی نیس میگیره من مادرم بهم بیشتر کمک کرد تو کارای خونه گف بچتو خودت ترخشک کن ک در نبود من بتونی از پس بچه بر بیای مادرم ۱۵ روز خونمه ولی فقط کارای خونه پخت پز پذیرایی میکنه مگر این ک خودم بچرو بدم بهش یه بار پوشک عوض کنه

میفهمم چی میگی . حس خودت اذبت کننده تره .ادم هم عذاب وجدان می‌گیره هم اذیته ‌
پیشنهادم بهت اینه
یکبار یا بنویس یا رودرو بهش بگو مامانجان میدونم ک تو مامان خوبی هستی و باتجربه ای ولی ممنون نیشم اجازه بدی یچیزاییو خودم تجربه کنم و منم ب اگاهی برسم ‌ . این همش ایراد گرفتنت حس خوبی بمن نمیده و من نمیخوام شمارو ناراحت کنم و عمیقادازاین موضوع رنج میبرم ‌ . لطفا تا ازت کمک نخواستم بهم چیزیو گوشزد نکن . اجازه بده منم تجربه کنم و باتجربه بشم مثل شما . من دوسندارم رابطم باهات خراب بشه و ب بودنت و حمایتت درکنارم نیازدارم . ممنوم

توجه نکن عزیزم این روزا میگذرن ،همه همینیم

منم اینجوری بودم هرچی میگفت بهم برمیخورد دعوامون میشد ولی به مرور زمان بهترشدم بعدزایمان ادم یکم حساس میشه

نمیدونم چیکار کنم. آدم با مادرش که نمیتونه رفت امد نکنه.

سوال های مرتبط

مامان اميرمهدي مامان اميرمهدي ۱۷ ماهگی
خانوما درد دل كنم براتون

شمام شوهراتون براي شما و خانواده تون احترام قائل نیستن😔😔

پدر من چون عموي شوهرمه خيلي باهاش خوبه هميشه سعي ميكنه بهش كمك كنه چه از نظرمالي چه از نظر هاي ديگه ولي شوهر من هيچ احترامي براش قائل نيس همش فكر ميكنه بابام اگه يه كاري ميكنه بخاطر يه چيز ديگه س يه قصد پنهان داره پشت سرش جلوي من بد ميگه بهم ميگه بابات آدم نجسي هست بهم ميگه تو به بابات كشيدي شبيه اوني
تا يه ذره ميام حرف بزنم باهاش ميگه تو دوباره شبيه سگ اومدي ميخاي چي بگي
همين الان باهاش دعوا كردم سر اين حرفاش ولي اصلا فايده اي نداره
از طرفي اگه به بابام بگم اينارو میدونم رابطه م با خانواده م قطع ميشه براي هميشه منم كه غير از اونا كسي رو ندارم

شوهرمم از طرفي انقدر پسر دوسته كه حتي حاضره دودول پسر مو بوس كنه
از طرفي بچه م انقدر قیافه ش شبيه شوهرمه انگار كپي شدن حتي داره حالم از بچه م بهم ميخوره در حاليكه وقتي به دنيا اومد طاقت يه لحظه گريه شو نداشتم ولي الان حتي به نظرم زشت شده و نفرت انگيز هر روز با هر دعوا مون بيشتر متنفر ميشم از بچه م همش احساس ميكنم وقتي قیافه ش به باباش بره اخلاقاي گندشم به اون ميره پس چرا براش زحمت بكشم آخرش اينم بشه لنگه ي باباش باهام شبيه باباش رفتار كنه
به نظر شمام آخرش بچه م شبيه باباش ميشه يه زن ديگه مثل منو بدبخت ميكنه و من بیچاره توسط پسرم تحقير ميشم اين فكرا منو دیوانه م ميكنه ديگه حتي گريه هاي بچه م برام مهم نيس ولي بعدش وجدانم ميگه خدا قهرش مياد اينجوري نباشم دارم دیوانه ميشم