🩵پارت آخر زایمان سزارین 🩵
.
از کمر بی‌حس شدم و یه پارچه جلوی صورتم کشیدن و 10 دقیقه بعد صدای بچه ام رو شنیدم و مرتب از خدا میخاستم ک کمکمون کنه و نی نی رو به دست حضرت حق سپردم و بعد از اولین صدای گریه نوزادم متوجه شدم خدا خیلی مهربونتر از حد تصوره .😍🫶
بچه به خاطر تنظیم تنفس و زردی خیلی کمی ک داشت و یه مقدار با عجله اومده بود (35 هفته و 5 روز) به دستگاه منتقل شد و منم حدود یکساعت بعد از بخیه و فشار شکمی داخل اتاق عمل بلاخره چراغ اتاق عمل بالایسرم خاموش شد و دکتر گفت یه دعا واسمون بکن تموم شد.
گفتم ان شاء الله عاقبت همگی بخیر باشه 🙏
با خوشحالی و طی شدن این مسیر با این ماجرا های یه دفعه ای فقط یه درس رو داشت بهمون بده ک اونم‌ توکل و کمک خاستن از خدا و سپردن خودمون به دست سرنوشت قطعا بهترینا رو واسمون در نظر داره حتی اگه حکمتش رو بعدا یا اصلا متوجه نشیم.با ورود شوهرم با دسته گل ک توی تاپیکا گذاشتم و جعبه شیرینی این ماجرا به خوشی ختم شد.حتما خیری هست ک‌ مرا بی‌خبریم .
العان من منتظرم نی نی قشنگم مرخص بشه و باهم بریم خونه .
امیدوارم همگی به خوشی زایمان کنید .
🩵الهم صل علی محمد و آل محمد 🩵

تصویر
۱۰ پاسخ

آخی عزیزم ایشالا بسلامتی و دل خوش ♥️

خداروشکر عزیزم ایشالله بسلامتی بری خونه خودت

مبارکه عزیزم خوشکلتون چند کیلو بدنیا اومد

خداروشکر بچت صحیح وسالم به دنیا اومد ایشالله زیرسایه پدرومادر بزرگ بشه قدمش پرازخیروبرکت باشه

تو اتاق عمل زمان خیلی دیر نمیگذشت؟

بسلامتی😍

الهی شکر که بخیر و خوبی تموم شد قدمش مبارک باشه عزیزم چند کیلو به دنیا اومد ؟

عزیزم به سلامتی انشالله خودت و. گل پسری هم عاقبت به خیر و سلامت باشید

خداروشکر عزیزم الان خودت خوبی درد نداری؟

امین ان شاءلله عزیزمه 🎀😘

سوال های مرتبط

مامان لیام🩵🤰🏼 مامان لیام🩵🤰🏼 روزهای ابتدایی تولد
مامان فسقلی🥹💙 مامان فسقلی🥹💙 ۱۲ ماهگی
#پارت پنج: پارت اخر
خلاصه مارو بردن اتاق عمل و این دفه از شانس خوبم شب قبلش شیو کرده بودم و تمیز تمیز بودم😁😁
ولی اینکه چطوری اون لحظه اونقدرا ریلکس بودم خودمم در تعجب بودم 😳منو بردن سر تخت و امپول توی کمر رو بهم تزریق کردن ک اصلا دردش زیاد نبود اگه کمرت رو شل بگیری اصلا چیز زیادی حس نمیکنی و بی حسی قشنگ اثر میکنه🥰
بعد از انجام بی حسی منو بستن ب تخت و اون وسط من همش التماس دکتر میکردم بهش گفتم قبلا ک ای پی انجام دادم دکتر نزاشت سر بشم و باعث شد درد زیاد بکشم بزار سر بشم بعد ک خدا خیرش بده گزاشت کلی روم اسر کرد و بعد گذشت چند دقیقه گفتن ک بچه به دنیااومد(از برش و این چیزا چیزی حس نکردم ک بگم درد داشتم فقط زمانی ک فشار داد ب شکمم ک بچه رو در بیاره یه حس بدی بهم دست داد ک اگه ادم ریلکس باشه و استرس نده چیزی نمیشه ) اون وسط صدای گریه بچه نمیومد من استرس گرفتم و همش میگفتم چرا بچم گریه نمیکنه تا کلافه شدن و یکی از پرستارا نمیدونم چیکار بچم کرد ک جیغش رفت هوا گفت حالا راحت شدی😂😂😂
اون لحظه ک صدای گریش رو شنیدم و بچه رو اوردن گذاشتن کنارم و به صورتم چسبوندن انگار تمام دنیا رو بهم دو دستی هدیه دادن 😍
خلاصه بعد زدن بخیه خاستن منو از اتاق عمل ببرن بیرون التماس دکتر کردم ک ماساژ شکمی رو الان بهم بدن ک باز خدا خیرش بده توی ریکاوری پرستار فرستاد و منو ماساژ شکمی دادن ک زیاد دردی حس نکردم و بعد گذشت نیم ساعت منو بردن توی بخش ک دردام شروع شدن ک خدا خیرشون بده سریع اومدن بهم مسکن زدن و دردام ساکت شد 😁😁
خلاصه من از زایمان سزارین خیلی راضی بودم حتی اگه برگردم ب عقب باز انتخابش میکنم 😍😍
امیدوارم همتون ب سلامت زایمان کنید و بچه هاتون رو ب سلامت بغل کنید ❤❤
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان صدرا مامان صدرا قصد بارداری
سلام مامانی ها...
بیاین از روز زایمانم بگم بهتون...
بخاطر صفر بود حرکت نی نیم اورژانسی سزارین شدم و بشدت استرس داشتم، جَو اتاق عمل برام خیلی سنگین بود و متاسفانه دکتری ک بی حسی تزریق میکرد بهم گنداخلاق بود😡
ولی پرستارا و دستیارا خوش اخلاق و خوش خنده بودن...
لحظه بی حسی واقعا درد داشتم بخصوص اون لحظه ای ک بدنت سرد میشه و منم پای راستم یهویی حالت برق گرفتگی شد و وقتی باد سرد تو بدنت اتفاق میفته فوری به پشت خوابوندن و دستامو بستن جلوی صورتم پارچه کلفت سبز زدن کم کم سنگینی رو پاهام حس شد و خیلی بد بود سنگینیش...
اصلا از برش دادن حسی نداشتم که بگم متوجه میشدم یه چیزی میکشن ولی برعکس سفت کردن نخ بخیه دقیقا مدلی بود ک نی نی خودشو سفت میکرد داخل شکم...
فشاری ک بهت میدن بچه بیاد پایین یا ماساژ شکمی اصلا هیچی متوجه نمیشی...
برا من جَو اتاق عمل بشدت سنگین بود باعث شد اکسیژنم کمتر بشه افت فشار شدید و درآستانه بیهوشی بودم ک کلی آمپول تندتند زدن به سرمم یه کوچولو به خودم اومدم ... خیلی چیزا از ذهنم گذشت خیلی ترسیدم ولی فقط تااون ثانیه ای که صدای پسرمو شنیدم🥺 ناخداگاه کلیییییییب گریه میکنی شدددید ولی وسطشم میخندی😭😭
لخت میارن میذارن رو قسفه سینت پوست به پوست بشی تا زمانی ک بیارن بخش اونجا برمیدارن نی نی رو تا لباس تنش کنن و بهتررررین حس هست، یه حس عاطفی بین مادر و بچه که وااقعا ترس اتاق عمل از ذهنم رفت 🥹
مامان shahan💙 مامان shahan💙 ۹ ماهگی