سوال های مرتبط

مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 روزهای ابتدایی تولد
4#
تو همون فاز زور زدن بودم که یهو احساس کردم بین پاهام داغ شدددددد که فک کنم لحظه ای بود که دکتر تیغ زد و بعد بچه با ی فشار ابی دنیا اومد خارج شدن آبو بچه رو حس قشنگ حس کردم
خلاصه بچه رو گذاشتن رو شکمم یکم بچه رو ناز کردم و قربون صدقش رفتم تو همون حال به دکتر گفتم چرا گریه نمیکنه این 😂 که گفتن نگران نباش حالش خوبه گریه میکنه بعد من دوباره هیچی نفهمیدم
دیگه آوردنم رو تخت زایشگاه و چند بار دکترو و ماما شکممو اومدن فشار دادن و منم به شدت بدنم میلرزید و لرز داشتم
کم کم خوابم برد دیدم ماما اومد بچه رو گذاشت کنارم و سینه هامو فشار داد دید شیر در میاد گفت شیرش بده
با اینکه اون لحظه ی حس درد و فشار شدیدی رو مقعدم داشتم اما دراز کشیده بچه رو شیر دادم که خیلی حس خوبی بود حس اینکه بلاخره تموم شد و من تونستم
دیگه اومدن بچه رو بردن از کنارم و بهم گفتن دو ساعت اینجایی و بعد میبرنت بخش منم خوابم برد

دیگه من ساعت دوی شب بستری شدم و هشتو نیم صبح زایمان کردم و قانون بیمارستان امام حسین این بود که تا هشت صبح دکتر بیهوشی نمیومد و قسمت این بود که منم درد بیشتری بکشم موقع زایمان ولی الان خوشحالم که با این بخیه ها و اینا لاقل کمر درد ندارم و خداروشکر میکنم تونستم ایلیای قشنگمو سالم به این دنیا بیارم ❤️✨
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان ایلیا مامان ایلیا ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین اول: من بیمارستان بوعلی همدان عمل شدم و حدود یکسال تحت نظر دکتر عظیمی بودم که خودشم عملم کرد هزینه بیمارستان حدود ۴۲ ۴۳ تومنی شد و ۶ تومنم دکتر به عنوان دستمزد گرفت. من صبح ساعت ۶ رفتم بیمارستان که یخورده زود و خود پرسنل هم نیومده بودن ولی از شش ونیم چنتا دیگه مامان هم برای عمل اومدن که من چون زودتر از همه رفته بودم نوبتمم برای عمل زودتر شد. اول رفتم بخش زایمان اونجا مدارک و تحویل دادم و سرم برام وصل کردن و سوند.هیچی از وصل کردن سوند نفهمیدم و اصلا درد نداشت ولی بعدش حس خوبی نداشت و احساس میکردم ادرارم میریزه که دوبار پرستار اومد چک کرد و تاکید کرد هیچ مشکلی نداره و فقط بخاطره شستشو فکر میکنم سوند شله . من از اتاق عمل هیچ ترسی نداشتم و ساعت نه رفتم اتاق عمل اونجا با دکترم صحبت کردم ولی از لحظه ای که آمپول بی حسی و بهم زدن و پرده رو کشیدن جلو چشمم استرس تمام وجودمو گرفت و به دکترم میگفتم من میترسم اونام همش باهام صحبت کردن و گفتن نفس عمیق بکش که بهترشدم همون پنج دقیقه اول کوچولو به دنیا اومد و بهم نشونش دادن که همه استرسم رفت ولی چون رو سینم احساس سنگینی میکردم و از استرس خیلی صحبت کردم و سرمو تکون داده بودم تهوع گرفتم و تو اتاق عمل مقدار کمی بالا اوردم که به اون وحشتناکی که فکر میکردم نبود و تو اتاق عمل همه چیز برای هراتفاقی مهیا بود بعد نیم ساعت بخیه زدن تموم شد و انتقالم دادن ریکاوری اونجا بچه رو اوردن بهش شیر دادم البته من بی حس بودم و همه کارارو پرستار کرد بهم گفتن تا یازده تو ریکاوری میمونم ولی فقط یه ربع موندم و انتقالم دادن اتاقی که بهم داده بودن ، عصر باوجودپمپ درد احساس درد کردم ک برام شیاف گذاشتن و بهتر شدم
مامان شُوکُولاتْ🍫👒 مامان شُوکُولاتْ🍫👒 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 7️⃣👣

تو بخش که جا نبود ،
بردنم همون اتاق که پروسه درد زایمان رو طی میکنیم و بچه هم تا حدود ساعت یازده اینا تو دستگاه بود و از بس گریه کرد و کسی بهش توجه نکرد از شدت خستگی خوابش برده بود ، وقتی آوردنش با وجود همه درد و زخمم نگرانش بودم که قندش نیوفته و به زور سینه رو دادم دهنش ولی یک قطره هم شیر نمیومد 😢


دیگه ناچاراً از اتاق بغلی یکم شیرخشک گرفتیم و با قاشق ذره ذره بهش دادیم تا یکم دهنش از خشکی دربیاد ،

خلاصه شب رو با هرسختی بود به صبح رسوندم و منتظر دکتر که بیاد ببینه وضعیتم چجوره و بفرستنم سونو تا ساعت یک منتظر دکتر خودم و دکتر سونو بودم که بیاد ،

شوهرمم بیرون بیمارستان منتظر که پس چرا مرخص نمیشی ؟!! بیشتر سزارینی ها داشتند مرخص میشدند و من مونده بودم 😕


بلاخره دکتر سونو اومد و شوهرم صدا زدن که بیاد ویلچرم رو ببره اتاق سونو اون سر بیمارستان ، وقتی رسیدیم حیاط بیمارستان هوا بشدت سرد شده بود مثل زمستون و باد و بارون شدیدی هم داشت میومد 🥶🌧

همسرم کتش درآورد بپوشم ولی همچنان سردم بود 🥶
رسیدیم اتاق سونو و بعد یک نفر نوبتم شد ، خوابیدم و گفت آره بقایای جفت مونده و اگه با دارو نیاد باید کورتاژ بشی 😥

کلیه مم شدید درد میکرد بهش گفتم یه باره ببین سنگ کلیه م در چه حاله 😁
گفت یه سنگ خوشگل به قطر چهار میل نشسته اینجا 😅😢

هیچی دیگه برگشتیم زایشگاه و نشستم تا دکتر از اتاق عمل بیاد ،
ناهارمون رو هم آوردن که قرمه سبزی بود 😏
مامان پسر مامان پسر ۱ ماهگی
تجربه سزارین ۴


در همون حین خواب و بیداری یک ماما پسرمون آورد و گذاشت روی سینم و بهش شیر داد پسرم خیلییی گرسنه بود و چون خوب سینه گرفت ماما گف احتمالا شیر خوبی داری و بردش... بعدم تو همون حالت جسمی که بودم برانکارد رو تکون دادن چند بار تختم از چند تا راهرو رد شد که من اصلا نفهمیدم کجا میرم فقط یه جایی انگار داشتن منو تحویل به بخش میدادن یکی اومد پتو رو زد بالا و فشار داد شکمم رو منم تو همون حالت گفتم صبر کن من پمپ درد رو بزنم ولی دکمشو پیدا نکردم اونم سریع فشار داد و رفت ... من بیشتر درگیر پیدا کردن دکمه پمپ درد بودم و متوجه اون ماساژ نشدم زیاد و بعد از این قضیه منو بردن تو راهرو بیمارستان خانوادمو دیدم و پسرم گذاشتن رو پاهام بردن اتاقی که گرفته بودیم ...

چند تا پرستار اومدن و رفتن منم با نگرانی منتظر اونی بودم که قرار بود ماساژ بده از همه می‌پرسیدم که قبلش پمپ درد رو بزنم ولی دقیقا همونی که باید فشار میداد هیچی بهم نگف و باز هم من غافلگیر شدم و التماس گردم بابا بزار پمپ درد رو بزنم اونم فشار میداد ... منم التماس ... بعد از چند ساعت یه پرستار اومد و یاد داد چطور شیر بدم و پسرم بهم دادن و رفتن و
سوند هم اصلا درد نداشت کلا همش تو یه خماری خاصی بود
برای بلند شدن هم زیاد درد سختی نداشتم ... در کل ۳ابل تحمل بود همه چی ولی الان که ۴ روز گذشته با دیدن زردی پسرم خودمو کلا فراموش کردم ... براش دعا کنین 😔🩵
مامان Karen 👶🏻🩵 مامان Karen 👶🏻🩵 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۴
که بلافاصله پرده جلو صورتم کشیدن و دکترم کارشو شروع کرد و همزمان داشتن باهام حرف میزدن و در مورد اسم پسرم حرف میزدن و خیلی زود در حد ۵ دقیقه بعد حس کردم یه چیزی رو دارن از تو شکمم میکشن بیرون که همونجا دکترم گفت وای چه پسر قشنگی..
اینو که گفت به پهنای صورت اشک شوق میریختم و به دکتر گفتم بچم سالمه؟ گفت آره که سالمه بذار الان صداش هم درمیاد که همونجا صدای گریه پسرم اومد🥺
قشنگترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه.. ساعت ۱۱:۱۵ دقیقه پسر قشنگم دنیا اومد💙
من منتظر بودم پسرمو بیارن نزدیک صورتم اما نیاوردنش و به فاصله چندقدمی گذاشتنش یه سمت اتاق و همینجور که بخیه میزدن من داشتم از دور پسرمو نگاه میکروم و اشک میریختم که یه آقایی ازم پرسید درد یا ناراحتی داری گفتم نه گفت اشکه شوقه؟ خندیدم گفتم آره
بعد اون رو مثل یه خواب یادمه یه حالت گیجی داشتم یادمه همونجا دکتر بیهوشی بهم گفت یکم بخواب برات یکم داروی خواب آور زدم! و همینجور که به پسرم نگاه میکردم خوابم برد
و نفهمیدم کی بردنم تو ریکاوری
تقریبا ۲ ساعت تو ریکاوری نگهم داشتن و اینقد اونجا گیج بودم که یادم نمیاد موقعی رو که بچمو آوردنو بهش شیر دادم!