۱۰ پاسخ

یاسین بزار پخش شه
قلبتون اروم میشع
سنجاق بزن ب لباسش ،
چاقو بزار زیر دوشکش ،
ایت الکرسی بخون فوت کن سمتش حصار میشه

برا بچه اسمند دود بده توگوشش ایت الکرسی و چهار قل بخون
بعد بدون لباس سرشو بذار رو سینت بذار ارامش بگیره کنار بچه قران با وان یکاد بذار

تو خونم زیاد صوت قران پخش کن

سوره ناس بخون ایه الکرسی

همیشه هم سوره ناس و فلق رو بخون

با صدای خودت بلند بلند اذان بگو
قرآن تو خونه پخش کن
موقع خواب هم قرآن و یه چاقو بزار زیر سرش
فقط مراقب باش چاقو یه جوری باشه خودش برنداره

شاید اینجوری نباشه بچه ی منم تو این سن تنها تو اتاق نمیره با اینکه اسباب بازی هاش اونجاست و قبلا میرفت اونجا بازی میکرد الان وصله منه دسشویی میرمم میاد میگه در باز کن میاد داخل ...شاید اون لحظه ک ب سالن نگاه میکرد ب تلوزیون نگاه کرده فکرای بد نکن

من از همه چیز تو این دنیا میترسم برای همین از روزی که دخترم دنیا اومد زیر دوشکش چاقو و قرآن گذاشتم هرشب هم سوره ناس میخونم

اگر میتونید در حیاط منزل گربه نگهداری کنید مخصوصا رنگ مشکی( اثبات شده در علم طب سنتی و روان شناسی)
اسپند دود کنید
یاسین و ناس بخوانید
حرز امام جواد تهیه کنید
و یک روز در هفته رو اختصاص بدید له صدقه
نیمی ب انسان و نیمی به حیوان

قران و قیچی بزار بالا سرش وقتی خوابید

چهارقل بخون ایه الکرسی بخون

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد