۸ پاسخ

واقعا آدم جای اونا خجالت میکشه ذره ای حرمت نگه نمیدارن

هر سمتی که هستید بدونید مردم ایران رو وارد بازیِ کثیف سیاست کردن ما هرطرفی که باشیم بازم بدبختیم
فقط از خدا بخواید ظالم ها رو به سزای عملشون برساند و تمام
تو خونه هاتون بمونید
و امشب شب پرصدایی هستش ارامش خودتون رو حفظ کنید
هرکی با هر عقیده ای هست رهاش کنید انرژیتون رو برای حفظ جون خودتون و خانوادتون نگه دارید

مردم عزیز سرزمینم در پناه خداوند باشن آمین 🌱❤️

تصویر

واقعااا کافیه یه حرف بر خلاف نظرشون بزنی فوری فحش ناموسی میدن😑😑 دریغ از یه ذره شعور و شخصیت

کی فحش میده حالا شما اونایی که الان باز به بقیه وطن فروشی میزنن برو به همون ها بگو یه کلمه حرف میزنیم هم میگن فحش میدن

درود به شرفت بازم به درک‌شما
منم همیشه همینو میگم
میگم بچه ها ذاتا پاک و معصومن حیفه که به دست چنین مادرایی میخان بزرگ بشن و تربیت بشن

چون حروم زاده هستن
چون هرچی دلشون میخواد دهنشونو باز میکنن
میگن، میشنون

تنم میلرزه از حجم وقیح و دریده بودن بعضی مادرا

منکه دلم نمیخواد بیام گهواره بخدا از رو ناچاریه وقتی میبینم به جون هم افتادن و بهم فوش میدن نفرین میکنن بغضم میگیره اخه مگ ما اینجا مادر نیسیم چرا نفرین؟ جنگ هم تموم میشه ولی مردم بیچاره تر میشن از گرونی

سوال های مرتبط

مامان امیررضا مامان امیررضا ۴ سالگی
امروز دلم گرفت… نه از بچه‌ها، نه از زندگی، که از مادری که باید پناه می‌بود، اما تندی کرد…
توی فروشگاه لوازم‌التحریر، پسر کوچولوی من، با ذوقِ کودکانه‌اش، چشمش به یه پاک کن توپ افتاد. با ذوق گفت: «مامان اینو ببین!میشه بخریمش»
همین‌قدر ساده…کلا اصلا بچه ای نیست که اصرار کنه واسه خرید چیزی و خیلی کم پیش میاد چیزی بخواد
اما یه خانم، با لحنی تند و بی‌مقدمه، رو بهش کرد و گفت: «بچه‌ها همه‌چی که نباید بخوان! بذار مامانت نفس بکشه!»
و بعد هم به دختر خودش توپید که «از این یاد نگیر، نمی‌خرم!»

خشکم زد…
نه فقط از اون لحن، از اینکه یه مادر، درد خودشو سر بچه‌ی من خالی کرد…
پسرم ساکت شد، نگام کرد، نگاهش پر از سوال بود…
چجوری براش توضیح بدم که بعضی زخم‌ها از خستگی‌ان، ولی روی دل بچه‌ها جا می‌مونه؟

من مادر اون بچه نیستم، اما پناه پسر خودمم.
و دلم می‌خواد هیچ مادری، حتی توی سخت‌ترین روزها، پناهِ بچه‌ی دیگه رو خراب نکنه…


مادری یعنی پناه، یعنی آغوش، یعنی صبوری...
می‌دونم سخته، می‌دونم خستگی و فشار زندگی می‌تونه طاقت آدمو تموم کنه.
ولی گاهی یه جمله، یه نگاه، می‌تونه گوشه‌ی روح یه بچه رو برای همیشه تار کنه.
من اصلا آدمی نیستم که تحمل بی احترامی به پسرم رو داشته باشم اما لال شده بودم،خداروشکر شوهرم اومد و از خجالتش درومد البته جلوی دخترش نه اما چقد بد اجازه میدیم تو همه چی دخالت کنیم.
مامان ❤پرهام ❤ مامان ❤پرهام ❤ ۳ سالگی
سلام مامانای عزیز . من همیشه آرزو داشتم دو تا پسر داشته باشم . و خیلی وقت ها وقتی به پرهام جانم نگاه میکنم این فکر اذیتم میکنه که این بچه چرا نباید یه برادر داشته باشه و بعد ما تکلیفش چی میشه . ولی چون با خودم روراست هستم . اصلا توانایی جسمی و روحی و شرایط کاری و اجتماعی و ... به دنیا آوردن یه بچه دیگه رو ندارم ‌‌ . هر چند پسرم بنده خدا از اول بچه خیلی آروم و مهربونی و باهوش ‌. منطقی بوده و هست و جز آلرژی و ریفلاکس که تا ۲ سالگی اذیتمون کرد دردسر خاصی نداشت . ولی من چون مادر کمال‌گرا و حساسی هستم و تایم خیلی زیادی برای بازی و آموزش و بیرون و کلاس بردن و تغذیه و نحوه رفتار و ... گذاشتم و میزارم واقعا در توانم نمیبینم یه بچه دیگه رو اینقدر وقت بزارم و سه سالش کنم . حالا مدتی هست همسرم میگه اگه خیلی دلت میخواد میتونیم یه پسر ۳ یا ۴ ساله رو به صورت قانونی به سرپرستی بگیریم . چند وقتیه خیلی به پیشنهادش فکر میکنم ولی هنوز دو دل هستم . نظر شما چیه ؟