سایه های پزشک
۱۲



حدود ده نفر فقط حالت نگهبان داخل ساختمون بود و یه پسر بچه هفت هشت ساله داشت با سگی بازی میکرد که فکر کنم پسر پرهام باشه و خانمی که مادر بچه بنظر میرسید عقب تر بدون توجه به افراد داخل ساختمون داشت با پرهام دعوای لفظی میکرد تا اینکه پرهام سیلی ای تو صورت دختر نشوند و با این کار ساکتش کرد ، هیچ کس بهشون حتی نگاه هم نمیکرد و مشخص بود کارشونو خوب بلدن
دختر اومد دست پسر بچه رو گرفت و اشک ریزان به سمت من اومدن
وقتی میخواست از کنارم رد بشه ایستاد و نگام کرد ، از نزدیک صورتش پیرتر میخورد شاید مدود چهل و اندی سالش بود
با احترام بهش سلام کردم و اون فقط گفت : شب ساعت ده تو اتاق من باش تازه وارد
ابروهامو انداختم بالا و اون خانم و بچش راشو کشیدن و رفتن بالا
این خانواده پر از شگفتیه
لیلی با عجله از پله ها دوید پایین و پله ی اخر پاش گیر کرد و نزدیک بود بیوفته که مانع شدم و شونه هاشو گرفتم و با لبخند گفتم : دست و پا چلفتی
بدو بدو رفت بیرون و گفت : بجنب دیر شده
دنبالش رفتم درحالی که داشتم چهره ی جدیدشو سبک سنگین میکردم، اون یه دفعه ای از یه ه ر ز ه ی خیابونی به یه قدیس تبدیل شد، موهای خرمایی بلندش که دم اسبی بسته بود و هنوز نم داشت تو باد تکون میخوردن و پیراهن بافت و شلوار لی پوشیده بود و دیگه از اون ارایش غلیظ خبری نبود
بلند گفت : داری میای یا نه؟
سریعتر از پله ها پایین رفتم و نشستم پشت فرمون ، لیلی هم نشست و ساعتشو نگاه کرد
ماشین بنفش قشنگشو از حیاط بیرون بردم و با یک گاز ماشین غرش کرد و سرعت زیادی گرفت

۱ پاسخ

چرا۵تا۱۱نیست؟

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد
مامان بردیا👦اَبـرا👧 مامان بردیا👦اَبـرا👧 ۲ سالگی
چه اتفاقایی از سرمون رد میکنیم
خدا چقدر رحم میکنه
ما تو ساختمونمون ۲ تا راه پله داریم یکی پشت یکی راه پله جلویی
راه پله پشتی بدون نرده اس ماهم طبقه سوم هستیم یه راهروی خیلی بزرگم داریم که میشه توش عروسی گرفت.بچها عصری میرن تو راهرو بازی میکنن ابرا خواب بود از خواب بیدار شد لج گرفت داداشش بیرون با بچها بازی میکرد گفتم کفش بپوشونم ببرم بیرون پیش بچها خودمم حواسم باشه کنارش یکی از بچها گفت من حواسم میشه بهش خیالت راحت منم دم در نگاه میکردم یه لحظه رفتم تو دستمال بردارم اومدم بیرون دیدم ابرا نیست یه یا ابالفضل گفتم هممون دوییدیم سمت راه پله دیدم رفته از راه پله پشتی از پله ها داره میره پایین لبه پله وایساده بود یعنی کم مونده بود پرت شه پایین من پاهام شل شد افتادم یکی از بچها رفت گرفتش😪خدا بهم رحم کرد فقط از سه طبقه پایین نیفتاد.چند روز پیشم خونه مادربزرگم یه ایوون بزرگ دارن یه طرفش نرده نداره پسرم عقب عقب رفت از رو ایوون افتاد پایین خیلی بلند بودا فقط خدا رحم کرد گونی برنج اون پایین بود با سر رفت رو گونی برنج وگرنه بدبخت میشدم..
خداروشکر بهم رحم کرد اینا همش بخاطر صدقه هاییه که گاهی شوهرم میده
و تاثیر دعای آیت الکرسیه که گاهی میخونم یعنی تاثیرشو خیلی به چشم دیدم🥲
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۳۳



لیام قصد بیخیال شدن نداشت و با خنده دستمو گرفت ، همون لحظه در دیگه حمام که به سمت اتاق لیلی بود باز شد و عین دیو دو سر عصبانی با موهایی که تماما دورش ریخته بود وایستاده بود و نگامون میکرد
لیام سریع پشت من قایم شد و گفت: ببخشید بیدارت کردیم
به لیام و بعد لیلی نگاه کردم که بدون اینکه براش مهم باشه فقط با یه لباس خواب بنفش جلومون ایستاده بود ، لباسش ازین براق ها بود و دوتا بند بازیک روی شونه هاش داشت ، اونم مثل من اندام لختمو یکم انداز برانداز کرد و گفت: عین بچه های دوساله میمونین دهن هاتونو ببندین!
لیام رفت تو اتاقش و شونه های ل خ ت خواهرشو گرفت و هلش داد سمت تخت در همون حین بهش میگفت یکم دیگه بخوابه
بیشتر از اون چشم چرونی نکردم و برگشتم تو اتاقم الان که لیام نبود فرصتو غنیمت شمردم و سریع یه تیشرت شلوار پوشیدم
وقتی لیام برگشت تو اتاق خودشو انداخت رو تخت و گفت : تو بیمارستان چی شده؟
موهامو جلوی آینه مرتب کردم و گفتم: اتفاق خاصی نیوفتاده برای چی؟
لیام: لیلی نقطه های خاکستری استادشو میخواد ، تا دیروز خیلی بهش احترام میزاشت بعد چیشده الان میخواد گوش مالیش بده؟
نوید: مطمئن نیستم ولی دیشب یه اتوبوس مدرسه چپ کرده بوده و کلی نوجوان بد حال تو اورژانس داشتن ، لیلی بدون حضور رزیدنتش چند تا کارو انجام داد و همشون هم موفقیت امیز بودن ولی شاید به همون ربط داشته باشه
مامان 💕دلوین💕 مامان 💕دلوین💕 ۲ سالگی
یه پارک هست سرسره کوچولو تونلی داره شوهرم میگه چون دلوین دوست داره خودش از سرسره بیاد پایین و از پله بالا پایین بره اونجا براش امنه...آغا دیشب شوهرم شیفت بود دخترم هی میگفت ددر ددر منم گفتم گناه داره بچم رو بردم پارک..با ذوق داشت بازی میکرد یه پسری که سه چهار سالش بود مثلا میخواست دخترم رو سوار سرسرع کنه کمکش بده دست دخترم رو گرفت و دویید دخترم دستش کشیده شد تا بهش برسم با یک طرف بدن و صورتش خورد زمین😭بچم نفسش رفت بس که گریه کرد منم بغلش کردم اینقدر گریه کردم دختر مظلومم جای‌اینکه بهش خوش بگذره به دلش زهر شد😭😭😭مامان بیخیالش کنار نشسته بود داشت تخمه میورد فقط به کلمه در کنال ارامش گفت شایان نکن میوفتی ها😑منم از بس اعصابم خورد بود گفتم جای تخمه خوردن حواست به تولت باشه زیر لب فحشم داد رفت...تورو خدا اگه بچه هاتون میبرید پارک حواستون باشه نه به کسی اسیب بزنن نه به خودشون اخه دخترم راه خودش داشت میرفت هی میگقت نه نه یعنی دستم نگیر پلی‌اون😭😭با اینکه چهارچشمی‌ حواسم بود😭حالا بچم دندش کبود شده شوهرم میگه خدا رحم کرد نشکست😭😭