۱۹ پاسخ

من عاشق دخترمم
ولی منم با تو موافقم
مادرررر و حس و مادری و فلان و بیسار من هیچ وقت تجربه نکردم و نمیتونم درک کنم
همینم به زور آوردم وگرنه دلم نمی‌خواست
دیگه دوست ندارم بچه دار بشم از حاملگی متنفرم
متاسفانه شوهر کله خرم بازم بچه میخواد بعد از اینکه جنگ تموم بشه

الان ک واقعا ترسناک ترم شده
خدا خودش ب قلبمون آرامش بده🫂❤️‍🩹

چرا!!!
ب این دیدگاه ببین که خیلیا حسرت این مروارید رو‌میخورن، دوتا سخته البته اما ناشکری نکن تو این اوضاع

من تو‌ابن روزها برای اولین بار خواستم‌کاش هیچ‌وقت مادر نبودم🙂

کمک نداری ؟ شده روزی یکساعت خیلی خوبه برات، چون پشت سرهم هستن خیلی سخته شده برات

عزیزم حق داری خیلی سخته بزرگ کردن دوتا بچه پشت سر هم اما اگه واقعا حالت بده و هی این فکرا میاد تو ذهنت برو پیش مشاور ممکنه افسردگی گرفته باشی شاید لازم باشه دارو بخوری

عزيزم برو مشاور صحبت كن و وقت بيشتري براي خودت بزار
من يكي دارم نابودم شما با دوتا واقعا حق داري
بخاطر همين چيزاس اسم دومي مياد از ترس ميميرم واقعا

منم بچه کوچیک‌ میبینم یا زنی که تازه زایمان کرده انقد حالم بد میشه یهو قلبم درد میگیره نمیدونم چرا

دوقلون؟

خدا گل دست هاتو برات نگه داره ..مادری خاهری نداری حداقل دوساعت بیان پیششون تو ی نفسی بکشی

وقت ویزیت تلفنی از دکتر اعصاب و روان بگیر ، شرح حال بده احساسات و بگو دارو میده منصرف می کنی یه مدت خیلی بهتر میشی
من یه مدت میخوردم خیلی آروم و بی خیال شده بودم

منم همینم تاپیکم بخون

😢مادر بودن قشنگه ولی الان ترسناکه تو این اوضاع انگار قلبت بیرونه گاهی میگم کاش هنوز تو شکمم بود و ازم دور نمیشد

جلوگیری نمیکردین پس؟؟

عزیزم برو دکتر دارو استفاده کن برا ارامشت

منم همینطور.

عزیزم حتمن ب خودت اهمیت بده و برو روانپزشک
آنلاین بگیر صحبت کن حتمن

خوش به حالت حداقل دوتا آوردی الان تازه ضعف اعصاب گرفتی
من با اولی ضعف اعصاب گرفتم

دیگه خصلت مادر همینه بدبختی کشیدن ولی بزرگ میشن تا اسممون صدا میزنن قوت قلبمون میاد

سوال های مرتبط

مامان اورهان 🥰 مامان اورهان 🥰 ۳ سالگی
خانما من دی.ه احساس نی کنم پسرم یه بچهایه با همه بچه ها فرق میکنه چون دوسالو نیمه که کلا کارش گریس بجبازیه یعنی ساعت ۳ شب خوابیده ۶ بیدار شده نیم ساعت یه دم جیع کشیده منو چنگ انداخته اب خواسته آب دادم کلشو ریخته رو پتو ... من واقعا ارامش ندارم به زور خوابوندمش حالا بابام اومده صب ساعت ۷ بریم بانگ باید تو امضا بزنی بیدار شدم رفتم دیگه کلا خواب از سرم پرید خیلی الانم میخواد بیدار شه دوباره گریه کنه تازگیا لحنم تند شده مثلا با خانوادم تند صحبت می کنم چون بیشتر روزرو من یا سر درد دارم یا قندمو فشارم میوفته همش از حرص خوردنه خودمو کنترل می کنم بچمو نزنم ولی ادم صبوری نیستم اصلا اگه همون لحظه واکنش نشون ندم سکته میکنم بخاطر همین انقد خودمو کنترل کردم ریختم تو خودم مریض شدم خوابم ریخته بهم دیگه واقعا طلاقت ندارم الان خوابیده اما من بیدارم اصلا هماهنگ نیستیم باهم ...انگار کائناتم با من لج کرده من واقعا نمی کشم بعد میان میگن چرا تند حرف میزنی میپری به آدم بابا دیگه نمیتونم واقعا فک کنم که چطور حرف بزنم واقعا خسته میشم طبیعیه بچه اینقد گریه کنه و وابسته به مادر باشه شوهرمم که بهونه دستش داره سرکار میره خسنس ولی من دیگه مغزم درد میکنه از دست این بچه