۱۸ پاسخ

ما زن ها تنها ترینیم
ی پسرو تبدیل به مرد زندگی میکنیم[شوهرمون]
از خونه محل آرامش می‌سازیم
از چهارتا سیب زمینی پیاز ی غذای خوشمزه می‌سازیم
از بچه هامون با جون و دل مراقبت میکنیم و اما آخر شب خوابمون نمیبره
از فکر به تمام وقت هایی ک کم آوردیم و به روی خودمون نیاوردیم از تنهایی هامون از خستگی هامون خوابمون نمیبره

۱ از گروه خانوادگی لف بده
۲ با هیچکدومشون رفت و آمد نکن
۳ هیچوقت بد رفتارهایی که خانوادت باهات داشتن و به شوهرت نگو چون بالاخره یروزی میکوبه تو سرت
۴ با شوهرت سرسنگین باش و اصلا نزار بهت بی احترامی کنه جلوش هم‌گریه نکن فک کنه کیه

قربون دلت خاهرم مظلوم ترازماخانماتوزندگی نیس🫠🫠

وای که بدم میاد از این جانورا

خیلی بدم از همچنین مردا میاد

عزیزم شما اشتباه میکنی ب شوهرت میکی پدرت پشتت نیست و پشت بقیه هست وقتی ب شوهر بگی ن تنها دلش برات نمیسوزه بلکه سواستفاده میکنه و‌ صد میکوبه تورو بدتر از پدرت بعضی اوقات نبااید برای کسی حرفاتو برنی و بریزی توخودن بخاطر خودتم ک شده

ای واااااای😭

منم باشوهرم ی بارصحبت میکردم گستاخ نگاه به من کردوگفت این حرفای خاله زنکت به من ربطی نداره برو باخواهرت حرف بزن

من خیلی وقتا حرفامو تو دلم نگه میدارم با اینکه شوهرم غر نمیزنه ولی ترجیح میدم بهش نگم چون اصلا درکشون پاینه

چقد بی درک و شعور 😔🥺

شوهر منم هیچ چیز من براش مهم نیست برای همین هیچوقت باهاش درد ودل نمیکنم چون پشیمون میشم بیشتر زجر میکشم

حریان قبلشم این بوذ

تصویر

حق داری

عزیزم آدم رشد یافته خیلی کمه متاسفانه 😔🥺

سمانه عزیز بهتر بود صبر کنی تا سروقت با همسرت درمیون بزاری. شاید اگه صبر مبکردی خودت با خودت کنار میومدی .
چون زنگ زدی بیاد دنبالت فکر کرده چی شده
بعد قضیه براش بی اهمیت جلوه کرده
میفهمم انتظاری که ازش داشتی براورده نشده و به شدت خورده تو ذوقت.

مردی ک درک نداشته باشه باید ری د بهش

مقصر اون بود که پدرت پشت اونو گرفت؟؟

توهم میبینی اینطوره هیچی نگو اصلا......بالاخره آروم شی یه راهکاری پیدا میکنی...اینجا به بچه های گهواره بگو آروم میشی

سوال های مرتبط

مامان هامین مامان هامین ۲ سالگی
امروز رفتیم پارک.
یه مامانا با بچش اومده بود بچه همسن بچه های خودمون تو کالسکه بود.هامین داشت بازی میکرد یجا رفت از سرسره بالا خودشو آویزون کرد گفتم بیا پایین خطرناکه امروز خیلیی خسته شدم از شیطنتت.خانمه شنید گفت تاحالا گفتی خدارو شکر بچم اذیتم میکنه گفتم واقعا کی میتونه راحب این حجم از خرابکاری شکر کنه خودشم خندید.گفت من آرزومه بچم بلند بشه و اذیت کنه بلند بشه خراب کنه بلند بشه حتی کارای خطرناک کنه فقط از جاش بلند بشه.گفتم من متوجه نشدم بچتون محدودیت داره گفت محدودیت نداره کاملا مشکل داره.
دیگه نمرسیدم چرا فقط گفتم چقدر خدا دوستت داشته که فرشتشو سپرده بهت.خندید.
یه مامانی پرسید چرا میاریش اینجا بچه روحیش خراب میشه بقیرو میبینه گفت بچه من حالش کنار بقیه بچه ها خوبه نمیتونم زندانیش کنم.خانمه گفت من بودم واقعا نمیاوردم گفت شما نمیتونی جای من باشی چون توانشو نداری.
خدا همه بچه هارو سلامت نگهداره و تمام مادرایی که بچه ای دارن که بیماری داره توان و صبر و قدرت بهش بده‌.
اونجا حس کردم اگر من جای خانمه بودم شاید خرد میشدم شاید لزونجا میرفتم ولی نشست برای بچش از بازی کردن حرف زد بغلش کرد دوتای تاب بازی کردن.باهاش رفت سوار سرسره شد بهش گفتم کاش هممون مادری از تو یادبگیریم.