۲ پاسخ

وای با چ عقلی هی میگفتی درد ندارم
نترسیدی ی هو بچه بخوره بیرون 🫤😂

وای منم عفونت بعد سزارین گرفته بودم و دو هفته با پسرم بستری بودم. اونم عفونت داشت. دقیقا منم یه جوری تب میکردم که انگار منو انداخته بودن تو آتیش و عرررق زیااااد. تو کل دو هفته هم انقدر به خاطر آنتی بیوتیک رگام خشک شده بود روزی یکی دوبار رگ گیری جدید داشتم😑 اصلا از یاد اون روزا کردن هم بدم میاد

سوال های مرتبط

مامان شایلین مامان شایلین ۷ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین دوم سخت و پر ماجرا پارت 1

آقا من 37 هفته بودم رفتم پیش دکتر سخدری برای عمل نامه گرفتم تاریخ زد برای 9/20 که صبحش برم برا عمل و بهم گف 19 ام برو حکیم تشکیل پرونده بده که صب اومدی زودتر ببرمت اتاق عمل
خلاصه ی هفته قبل اینکه برم برای نامه بگیرم داداشم خونمون بود و آبله مرغون داشته و ما خبر نداشتیم دقیقا همون روزی که گرفته بود پیشش بودم که بعد دو روز گفتن آبله مرغون گرفته
دیگ 19 ام با شوهرم رفتیم واس تشکیل پرونده قبلش دو ساعتی داخل شهر معطل شدیم کار داشتیم در همون حین منو هی درد میگرف ول میکرد جوری که نتوستم تحمل کنم هی دراز میکشیدم چون خیلی تو حاملگیم درد داشتم و تجربه درد زایمانم نکشیدم اصلا فکرشو نمیکردم امکان داره درد زایمان باشه
دیگ ساعت 7 شب بود رفتیم بیمارستان من رفتم ایستگاه پرستاری برای تشکیل پرونده شوهرمم منتظر بود
اینم بگم رو بدنم دو سه تا آبله داشت که مطمئن نبودم آبله مرغونه دیگ کارای تشکیل پرونده تموم شد که من به یکی از پرستارای اونجا دستمو نشون دادم گفتم این آبله مرغونه ازم پرسید مگه دور و برت بوده گفتم اره داداشم ولی خبر نداشتم
خلاصه زنگ زد به دکتر سخدری بهش گف اونم گف بستریش کنین تا فردا صب بیام سریع عملش کنم منم بلند شدم برم شوهرم بگم که میخان بستریم کنن که دیگ نتونستم راه برم دوباره افتادم رو صندلی سریع پرستارا منو بردن اتاق ایزوله و nst گرفتن دیدن بله انقباض دارم بهم میگفتن درد داری میگفتم نه چون دوس داشتم صبحش بیام و دکتر سخدری عملم کنه
دیگ دکتر شیفت خبر کردن اومد
مامان علی کوچولو🩵 مامان علی کوچولو🩵 ۵ ماهگی
#پارت_آخر_ختنه
قبل رفتن به اتاق جراحی منشی موارد نگهداری بعد ختنه رو با فیلم آموزشی داخل بله فرستاد
داروهارو نوشت که یه پماد بود که بعد هر بار تعویض پوشک باید طبق ویدئو میزدم و یک گاز استریل روش میزاشتم و پوشک میکردم
گفت تا حد امکان هم از شستن جلوگیری کنید فقط در صورتی که آلت آلوده شد به مدفوع اونو با آب و صابون بچه بشورید
تا یه روز حموم نبرید

داخل اتاق جراحی هم آمپول بی حسی زدن و جراحی رو شروع کردن پسرم اصلا گریه نکرد و خوابید
و یکی از دلایلش این بود که دکتر از ما اجازه گرفت و نیم سیسی داروی خواب آور (مجاز سن نوزاد) بهش داد


در کل راحت بود
فقط یکم تو ماشین گریه کرد حالت ناله کردن
بعد دوباره خوابید مثلا یک عمل شد دیگه ساعت ۸ شب میخندید پسرم و درد نداشت


راستی دکتر بهم گفته بود یه ساعت قبل رفتن به مطب بهش هفت قطره استا بدم
و الان هم گفت قطره پاراکید بده هر شش ساعت


تجربه خوبی بود برای من...
امیدوارم همتون این مرحله سخت رو پشت سر بزارید
من فعلا روز اول ختنه پسرم گذشت امیدوارم ماباقی هم خوب بگذره...✨️

بخیه رفلاکس کولیک دلدرد نفخ پوشک شیر خشک
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۶
چون خیلی طولانی شد دیگه خلاصه کردم🫠 هیچ تصوری از اتاق عمل نداشتم خیلی ترسناک به نظر میرسید تمام بدنم میلرزید خیلی استرس داشتم ولی خوش حال از ایکنه بعد از اینهمه سختی قراره پسرمو بغل کنم
جو اتاق عمل خیلی باحال بود شوخی میکردن سوال میپرسیدن ازم تا استرسم کم شه سوزن بی حسی دوربار زد باز دراورد و دوباره امتحان کرد یکم درد داشت اما بدتر این بود که بدنم تمام میلرزید و نمیتونستم خودمو کنترل کنم دراز کشیدم و چند ثانیه بعد بدنم گرم شد و بی حس برعکس بعضی ها که میگن من هیچی نمیفهمیدم فقط وقتی بچرو بیرون کشید حس کردم وقتی بچمو نشونم داد و صداشو شنیدم انگار دنیا رو بهم دادن نمیتونم اون لحظه رو توصیف‌کنم 🥺
صداشونو میشنیدم میخندیدن میگفتن از همین الان باید بره مدرسه و تپله 🤣
داشت بخیه میزد که دردم گرفت الان اینجور که خودشون میگفتن بی حسیم خیلی زود رفته بود بردنم بخش ریکاوری خیلیی سرد بود چند تا پتو کشیدن روم ولی همچنان میلرزیدم و درد داشتم
خوابم برد و وقتی بیدارشدم نگاه ساعت بالا سرم کردم ۵ و نیم بود و بعد که فکر کردم چند ساعته خواب بودم شنیدم میگفتن خیلی طول کشیده و چند ساعت اینجام بعدم بردنم بیرون و ماساژ رحمی که سخت نبود برام خانواده شوهرم و شوهرم و دیدم خیلی خوشحال شدم
مامان فندوق مامان فندوق ۸ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان آریا مامان آریا ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم

خلاصه گفت هنوز زوده و نمیتونم بستریت کنم ولی برو تو محیط بیمارستان راه برو
بازم رفتم پیاده روی تا ساعت ۱۲ و نیم دردام بیشتر شده بود اومدم معاینم کرد گفت هنوز سه سانت نشدی دیکه نشستم رو توپ اسکات میزدم راه میرفتم
باز هنوز بستریم نکرده بود باید ۴ سانت باشی انگار که بستری کنن
دیگه خسته شدم یکم دراز کشیدم رو تخت برام شیاف گل مغربی گذاشت nst وصل کرد بهم گفت بخواب یکم ولی من اصلا خوابم نمیبرد همچنان درد داشتم ولی قابل تحمل بود برام
دیگه ساعت دو شد صدای مامانم رو شنیدم که از یه شهر دیگه اومده بود تازه رسیده بود سریع بلند شدم رفتم دم در دیگه کلی نشستم پیش مامانم حالم کامل خوب بود و دردا میومدن و میرفتن کلی حرف زدیم تا ساعت ۲ و چهل دقیقه اینا
رفتم داخل
ماما معاینم کرد گفت خوب پیشرفت کردی
کیسه اب پاره کرد گفت بلند شو بدو
تازه اون موقع پرونده تشکیل داد و بستریم کرد
تازه دردای اصلی اومد سراغم از ساعت ۳ دیگه نمیتونستم کنترل کنم و اه و ناله میکردم
مامان مریم مامان مریم ۵ ماهگی
سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۴ ماهگی
تو اتاقی که داخل سالن زایشگاه بود و کنار تخت من یک خانم منتظر اومدن کوچولو نازش منتظر شدم تا آماده بشم واسه عمل پرستار برام آنژیوکت گذاشت سوند وصل کرد بهم وسایلی که همسرم از داروخونه گرفته بود داد یک دست گان با دمپایی و آب معدنی و آبمیوه و پوشک لباسامو پوشیدم به کمک یک خانم خدماتی نشستم روی ویلچر و راهی اتاق عمل شدم اتاق زایشگاه دقیق رو به روی اتاق عمل بود خواهرم پشت در با چشمای اشکی منتظرم بود ازش سراغ پوریا همسرمو گرفتم گفتم چرا نیست گفت راه ندادن بیاد سرمو بوسید فقط تونستم بگم آبجی دعا کن با پناه از این این در بیام بیرون خواهرمم بدتر از من احساساتی هیچی نگفت فقط سرشو تکون داد و منو با چشمای اشکیش راهی اتاق عمل کرد.
با ورودم به اونجا انقدررررر سردم شد و سرد بود که ناخودآگاه تن و بدنم میلریزد اون خانم منو اونجا رها کرد و رفت تو دلم فقط دعا میکردم واسه اونایی که ازم خواسته بودن یا شون باشم همینجوری تو حال خودم بودم که یک مرد میانسال اومد ویلچرمو به سمت داخل برد پرستار همراهم پروندمو تحویل داد و ازم خداحافظی کرد وارد اتاق جراحی شدم همه جا تمیز و بزرگ و سرد سرد سرد آنقدری که من دیگه کنترل بدنمو نداشتم از طرفی استرس از طرفی سرما همه جامو تو دست خودش گرفته بود و من حسابی میلرزیدم جوری که اگه اون آقا میانسال نبود تا کمکم کنه نمیتونستم بشینم رو تخت.....