۱۸ پاسخ

کاملا طبیعیه

دقیقا منم اینطوریم 🥲🥲
تازه من همسرمم این روزا خیلی اذیتم میکنه نمیدونم باهم رابطه نداریم اینجوریه براش وقت نمیزارم و همش مشغول بچه هستم

تنهانیستی عزیزم. منم همینم🥲💔

طبیعیه عزیزم کم کم همه چی درست میشه بادخترت تیپ میزنی میری بیرون کیف میکنی

تا سه ماهگی این حسو داری
بعد به شرایط جدیدت عادت میکنی
البته اگه شرایط عادی بشه

من رابطه ام با همسرم کلا از بین رفته🤦🏻‍♀️

بزاربزرگ بشه دیگه نمیزاره بری سمت شوهری.دخترمن میگه بابا مال منه پیشش نشین 😭😭

حرف دل هممون و زدی
اره واقعا درسته

منم همینم 😐

چقدر مثل منی
من گاهی واقعا خسته میشم البته من بارداری و زایمان سختی داشتم
از ۲۷ هفته نشتی کیسه آب و قند بالا بیمارستان بستری شدم دوماه استراحت مطلق تمام بعد اون ۳۶ هفته زایمان طبیعی با آمپول فشار از ساعت ۵ صبح تا ۸/۳۰ شب درد کشیدم بعد زایمان کردم 🥲🥲
الانم از وقتی دخترم دنیا اومده چند روز تو دستگاه بود برای زردی
اون خوب شد کولیک
الانم یه هفته بیمارستان بستری شد برای عفونت ریه


دیگه واقعا کم آوردم اما خداروشکر من همیشه آرزوی داشتن این روزا رو داشتم دخترم رو بغل بگیرم شیر بدم و.....

اما باز دلم برای دانشگاهم بیرون رفتن بی دغدغه تایم های دوتایی و بیرون رفتن تنگ شده


هرچی که هست خدارو شکر

وای چقد شبیه من منم خیلی غصه میخورم اینجوری فک میکنم ولی واقعا خستممم دلم تنهاییمو میخواد

منم اینجوریم‌عزیزم‌
ولی اوایل که دخترم تازه بدنیا اومده بود بدتر بودم افسردگیم شدید بود
با کوچکترین حرف یا حرکتی میزدم زیر گریه ،بمرور بهتر شدم‌و عادت کردم
حتی شوهرم میرف بیرون گریه میکردم ک چرا تو آزادی من‌انگار تو قفسم
الان بهترم‌خودمو مشغول میکنم که یادم‌بره

منم ک بریدم و کلافه ای بابا...

من خسته ترینم بخدا هم دخترمو خیلی دوس دارم هم خیلی خستم از شب بیداری بچه داری کارای خونه بیرون نمیتونم برم نمیتونم‌به خودم برسم

اره طبیعیه
زمان همچیو درست میکنه

منم دقیقا مثل توام عزیزم از یه طرف کیزارمش یه ساعت پیش مامانم حتی وقتی خودم تو خونم دلم ضعف می‌ره براش نمیتونم اصلا برم جایی بدون پسرم
از یه طرفم خیلی دوست دارم یروز برای خودم باشم حاملگی و زایمان و بچه واقعا خستم کرده

ارع عزیزم منم همینجوریم عادیم

اره گلم دقیقا منم مثل توام
حالم بده خستم

سوال های مرتبط

مامان nokhod مامان nokhod ۳ ماهگی
این حسه قشنگ کی اومد تو قلبم...همین حس مبهمی که هر لحظه درموردت دارم...همین که اینقد عاشقتم..همین که انگار همه چیو فراموش کردم..وقتی فکر میکنم همین قدر مامانم بابام میتونن دوسم داشتن باشن گریم میگیره..مگه میشه یه نفرو انقد دوس داشت..مگه میش انقد براش وقت گذاشت..مگه میشه بزرگش کرد و از خودت دورش کرد..من اصلا دوس ندارم صدای نفسات ازم دور بشه..اصلا دلم نمیخواد کم شی از یک کنارم،دلم نمیخاد نفسی بینمون فاصله بیوفته..دلم نمیاد بزرگ شی دلم نمیاد ازم جدا شی..هر روز که میگذره این حس جنون بیشتر مغزمو میخوره..نمیتونم کم دوستت داشته باشم نمیتونم به نبود گرمای تنت چفت تنم وقتی که تو بغلم آروم میخوابی و شیر میخوری فکر کنم..انقدی به دوست داشتنت فکر میکنم که خسته میشم..عشق مامان نمیدونم چجوری این حسو کنترل کنم..فقط دارم از لحظه به لحظه داشتنت لذت میبرم..شب که میشه این موقع ها دلم میگیره،باز یک روز دیگه هم گذشت و یه روز دیگ از هم دور تر شیدم..ایشالا خدا بهم توان بده بتونم خودم و دوست داشتنمو کنترل کنم..فقط ازش میخوام سلامتی برای تمام خانوادم..چون که دیگه الان میفهمم چقدر میتونن همین حسو نسبت به من داشته باشن..الان دیگه با تک تک سلول های بدنم درکش میکنم،و این عشق قابل توصیف نیست🥹♥️خدایا وجودتو شکر

فرزندپروری،نوزاد،مادر،کولیک،رفلاکس