این حسه قشنگ کی اومد تو قلبم...همین حس مبهمی که هر لحظه درموردت دارم...همین که اینقد عاشقتم..همین که انگار همه چیو فراموش کردم..وقتی فکر میکنم همین قدر مامانم بابام میتونن دوسم داشتن باشن گریم میگیره..مگه میشه یه نفرو انقد دوس داشت..مگه میش انقد براش وقت گذاشت..مگه میشه بزرگش کرد و از خودت دورش کرد..من اصلا دوس ندارم صدای نفسات ازم دور بشه..اصلا دلم نمیخواد کم شی از یک کنارم،دلم نمیخاد نفسی بینمون فاصله بیوفته..دلم نمیاد بزرگ شی دلم نمیاد ازم جدا شی..هر روز که میگذره این حس جنون بیشتر مغزمو میخوره..نمیتونم کم دوستت داشته باشم نمیتونم به نبود گرمای تنت چفت تنم وقتی که تو بغلم آروم میخوابی و شیر میخوری فکر کنم..انقدی به دوست داشتنت فکر میکنم که خسته میشم..عشق مامان نمیدونم چجوری این حسو کنترل کنم..فقط دارم از لحظه به لحظه داشتنت لذت میبرم..شب که میشه این موقع ها دلم میگیره،باز یک روز دیگه هم گذشت و یه روز دیگ از هم دور تر شیدم..ایشالا خدا بهم توان بده بتونم خودم و دوست داشتنمو کنترل کنم..فقط ازش میخوام سلامتی برای تمام خانوادم..چون که دیگه الان میفهمم چقدر میتونن همین حسو نسبت به من داشته باشن..الان دیگه با تک تک سلول های بدنم درکش میکنم،و این عشق قابل توصیف نیست🥹♥️خدایا وجودتو شکر

فرزندپروری،نوزاد،مادر،کولیک،رفلاکس

۲ پاسخ

چقدر قشنگ حس دل مامان هارو توصیف کردی با خوندنش گریم گرفت خداحفظش کنه برات

خدا برات حفظش کنه گلم🥹🩷

سوال های مرتبط

مامان سید یحیی مامان سید یحیی ۹ ماهگی
یک ماه شد که من برای اولین بار مادر شدم
سخت بود؟ خیلی!
شیرین بود؟ بسیار زیاد
پشیمون نشدی؟ به هیچ عنوان!
تنها دغدغه ام فعلا این روزا خواب خودمه, که میدونم زمانی میرسه که بچم ۶ ساعت هم بخوابه برای من کافی خواهد بود، فعلا هر دو ساعت گشنش میشه و من بیدار میشم و کم خوابی اذیتم میکنه
با هیچ چیز دیگه اش مشکلی ندارم و دارم از تک تک روزا لذت میبرم، کولیک نداره، رفلاکس پیدا و پنهان نداره، گاهی نفخ زیاد اذیتش میکنه و با ماساژ اوکی میشه، هم شیر خودمو میخوره هم کمکی، به نظرم داره خوب وزن میگیره و خدا شاهده که ناراحتم که انقدر زود داره بزرگ میشه
الان دلم برای بارداریم تنگ شده که توی دلم بود، میدونم بعدا دلم برای این اندازه کوچولو بودنش تنگ میشه
دلم برای تکون دادن سرش برای پیدا کردن سینه تنگ میشه، دلم برای چشمای گردش که نمیتونه یه جا رو متمرکز نگاه کنه تنگ میشه، دلم برای بوی تنش که چند وقت دیگه خبری ازش نخواهد بود تنگ میشه.
میگن بغلش نکن، بغلی میشه ،ولی آخه دیگه کی میتونم اینجوری توی بغلم لقمه اش کنم؟ یه روزی بزرگ میشه، قدش از من بلندتر میشه و وقتی تو دلم دارم قربون صدقه ی قد و بالاش میرم بگم مامان جان یکم خم شو و مامان بی نوات رو بغل کن
یه ماه به همین سرعت گذشت و من هیچ وقت به اندازه ی الان از گذر زمان متنفر نبودم💔
مامان ایران خانوم✨️ مامان ایران خانوم✨️ ۸ ماهگی
نمیدونم این افسردگی بعد زایمان محسوب میشه یا نه ولی خیلی حس بدیه.‌.
هر ثانیه به ایران نگاه میکنم با ذوق ازش کلی عکس میگیرم و وسواس گونه فکر میکنم که هر ثانیه داره بزرگ تر میشه و ازین دوران درمیاد. طوری فکر میکنم که الان بچه رو نگاه میکنم مثلا سی سالگی بچم جلو چشممه و همش دارم گریه میکنم که چرا داره زود بزرگ میشه.
اصلا دوست ندارم از بغلم زمین بذارمش طوری که مچ دستم دیگه صاف نمیشه و گردنم تیر میکشه انقدر تو بغلم بوده.
وقتی کسی بچمو بغل میکنه حس میکنم جیگرم میخواد پاره بشه دوست ندارم کسی بجز خودم بغلش کنه حس میکنم میخوان ازم بگیرنش.
شکممو نگاه میکنم یادم میاد دیگه چیزی اون داخل نیست غصم میگیره..انگار همین چند ساعت پیش بود که منتظر ساعت ۱۲شب بودم تا روزم عوض بشه انگار همین چند روز پیش بود که منتظر سه شنبه ها بودم تا هفتم عوض بشه حتی زمانی که میرفتم ان اس تی میگرفتم...
همش حس میکنم بچه تو شکمم یه طوریش شده که تکون نمیخوره.
انقدر این روزا دارم گریه میکنم بخاطر این مسائل چشمام و صورتم از روز زایمانم پفکی تر و ورمی تر شده.
حس میکنم مثل قبل باید مدام از شکم قلنبه باردارم عکس بگیرم و وسواس گونه یادم میاد دیگه باردار نیستم پس چرا شکمم هنوز مثل بارداریه و باز با شکم بند سفت به جون خودم میفتم طوری که از درد به خودم میام که چیکار میکنی زن!

شما با روزای بعد زایمانتون و این احساسات عجیب غریبتون چیکار کردین؟ درچه حالین؟
مامان آدرینا🩷 مامان آدرینا🩷 ۳ ماهگی
آدرینای مامان 🎀۴۶ شبه که هرشب کنارم رو تخت میخوابی
هرشب باصدای نفسات میخوابم و با کوچیکترین صدایی از جام میپرم
۴۶ شبه که من مامانم و نفسام به نفست بنده همش مواظبم چیزی نخورم دلت دردبگیره جایی نبرمت که اذیت شی همه فکر و ذکرم شدی تو
حس خییییلی خوبیه اماالان که دارم مینویسم پاهام دیگه جون نداره از بس امروز راه رفتم دستام دردمیکنه انقد تو بغلم بودی و شیرخوردی دیگه جون ندارم
خونه داری درکناربچه داری واقعا کار پیچیده ایه برای منی که دائم بادوستام بیرون بودم و اکثراوقات تا ظهرخواب بودم یا هر یه ماه دوماه درمیون میرفتم مسافرت
حس میکنم خودمو فراموش کردم حوصله ارایش کردن ندارم حوصله بیرون رفتن ندارم چون فقط به توفک میکنم و حس میکنم تواذیت میشی ترجیح میدم خونه بمونم
حوصلم بشدت سررفته دلم سفرمیخواد اما وقتی بهش فک میکنم تن و بدنم میلرزه که چجوری باید بابچه برم اصن بهم خوش میگذره؟فک نکنم
نمیدونم چقدقراره این شرایط ادامه دارباشه اما یه تار موتو با دنیا عوض نمیکنم همش فدای سرت
از طرفی امیدوارم افسردگی نگیرم چون خیلی وقته که خیلی از خودم دور شدم❤️‍🩹💔
امشب دلم گرفته بود