۹ پاسخ

عزیزم همه تو این اوضاعیم بخصوص من
خیلی این حالتو درک میکنم بخصوص با این اوضاع روحی باید با همسرمم سرو کله بزنم بد ترش میکنه🤦🏻‍♀️ گاهی خیلی احتیاج به تنهایی مطلق دارم

بچه داری ی پروسه ی سخت،پرچالش ولذت بخشه،به عنوان مادری که پرازتجربه هستم بهت میگم،هرلحظه شکرگزارخداباش که صاحب ی فرزند سالم شدی،وبخودت افتخار کن که داری ی بچه روبه تنهایی بزرگ میکنی
زمان عین برق و باد میگذره،تاچشم بهم بزنی بزرگ میشه،الان فقط باید به خودت وبچت فکرکنی،سعی کن ساعاتی که بچه میخابه توام بخابی حتی در حد چرت،الان وقتش نیست که بخای درکنارمادربودن ی کدبانو باشی،فقط کارای روزانه رودرحد ظرف وغذا انجام بده،مغزت بعدازبارداری و زایمان نیاز به استراحت داره،ی مقدارفرصت بده۴ماهه که بشه خیلی راحت ترمیشی،کم کم زندگیت میوفته رو روال قبل،اندامت اوکی میشه،دوباره به زندگیت میرسی،به خودت میرسی،کلی مهمونی میری،اینویادت نره این بچه اومده بزرگ بشه قرار نیست کوچولو بمونه،الان ی نگاه بهش بنداز،بروعکس تولدشو ببین،خیلی تغییر کرده،میگذره عزیزم،این روزای شیرینم میگذره،یروزی به این روزا میخندی که چقد بخودت سخت گرفتی.

من مامان دوتادختریکی ۴سالشه یکی ۳ماه ازصبح چشمموبازمیکنم تا۱۲شب کارمیکنم حتی پیش اومدصبحونه وناهارم نخورم از۱۲شب ب بعددیک واس خودم وقت میزارم میرم توگوشی یامیوه میخورم باورکن منم خستم کم میارم ولی میگم این روزامیگذره دیگ تکرارنمیشه بچه دیگ هیچوقت کوچیک نمیشه پس بهتره سخت نگیریموبالذت بگذرونیم این دوران سخت وشیرین و،یروزی بزرگ میشن میرن دنبال هدف وزندگیشون اونروزحسرت میخوریم کاش بچه بودن وکنارمون بودن...

این حس ها طبیعیه. منم سر بچه اولم این حس ها رو داشتم شاید بدتر. فکر میکردم بدبخت شدم و یه بچه رو هم بدبخت کردم.‌ یعنی به غلط کردم افتاده بودم و فکر میکردم دیگه همیشه همینطوره و کارم ساخته اس.. به مرور بگذره درست میشه.. سه‌ماهگی خواب پسر اولم تنظیم شد. منتظرم پسر دوم بزرگتر بشه خوابش تنظیم بشه.‌ولی سر دومی این‌حس‌هارو ندارم. چون دیگه دستم اومد قضیه چیه و بالاخره بچه اول آدم رو با تجربه می‌کنه.. میگذره این روزا.. و بالاخره هم خواب داری. هم تفریح. هم سرگرمی و وقت اضافه برای خودت..

دقیقا حال روزی و گفتی ک سه سال پیش داشتمش حتی گریه میکردم میدونی حاملگی خوب باعث میشه نتونی با شرایط الانت کنار بیای من سر بارداری اولم همش گریه و غم داشتم نمی‌تونستم هندل کنم از بچه میترسیدم حتی همش روزای حاملگیم تو فکرم بود اما الان من دوباره زایمان کردم اونقدر حاملگی پر درد و چالشی داشتم ک هم زایمان کردم ب بچه سه سالم رسیدگی گردم زندگیمو و جم و جور کردم آخه حاملگیم با استراحت بود ده روز اول و خودم همه چیو هندل کردم بدون نیاز ب کسی دیگ هیچ وقت دوست ندارم حاملگیم برگردم هیچ وقت
و اینکه سعی کن کنار بیای لذت ببری من الان پشیمونم ک چرا لذت نبردم امید وارم خیلی زود خودتو جمع و جور کنی اون بچه مادر قوی می خواد

بهتره خودتو مقایسه نکنی،تو قوی هستی که میتونی تنهایی از پس بزرگ‌کردن بچت بربیایی،همه ما کم خوابی،بیخوابی داریم..ولی باید ساخت،از موقعیتات بهترین استفاده رو بکن،نذار دلت پر شه،با بچت بگو بخند ان شالله حال دلتم بهتر میشه

واقعا فقط یه مادر میتونه معنای صبر و بفهمه..

حال امشب منم همینه
انگار من این متن و نوشتم...

خودتو مقایسه نکن با دیگران
تو خودت قوی ترینی به خودت افتخار کن که مادری و تا اینجای مسیر رو پیش اومدی

سوال های مرتبط