امروز بعد دو‌هفته با بچه ها رفتیم تا کانون‌پرورش فکری که کتاب به امانت بگیریم.

برگشتیم خونه، اونا داشتن توو اتاق بازی میکردن، منم برنج شام‌ رو‌ شستمو نمک زدم، رفتم سر یخچال که هویج بردارم خلالی کنم واسه هویج پلو.... زدن....
فکر کنم‌۵-۶تا پشت هم زدن....همه ی شیشه ها لرزید.

طفلکا اومدن پایین پام، منم دولا شدم روشون که اگه چیزی ریخت، روو اینا نریزه. خونه یجوری میبرزید که گفتم الان آوار میشه سرمون.

توو این مدت اینجوری نترسید بودم که پاهام‌بلرزه و نتونم حرف بزنم.
خلاصه سریع جمع کردیمو رفتیم پایین خونه مادرهمسرم.

چند دقیقه بعد فهمیدم اداره برق منطقه رو زدن.
خیلی بد بود....

همه اینارو گفتم که برسم به این؛ معلوم‌ نیس برنجی که میشوریم میتونیم بپزیم یا نه!
کتابایی که گرفتیم میتونیم‌بخونیم‌یا نه!

توو این روزگار سخت، مهربونتر باشید با هم. بگو مگوها، ناسزا گفتن ها، کاری از پیش نمیبره.
آدمی، آه ُ دَمی! 🤍

فرزندپروری ترس اسهال عفونت رحم و‌ضمائم

تصویر
۱۰ پاسخ

درسته عزیزم
خیلی قشنگ تشبیه کردی واقعا
دلم گرفت😔😔
ادمیزاد به یه آه بنده ولی امان امان از دل سنگ این موجود دوپا حرص زدنای الکی
افسوس افسوس افسو

زندگیمون دقیقا همینقدر پوچ و بی ارزش شده😞
الهی بگردم …
دست‌تنها تو این وضعیت اونم با دوتا بچه خیلی سخته

خدا خودش کمک کنه زودتر آرامش ب کشور قشنگ مون برگرده

دلم گرفت با متنت گریم گرفت🥲😔

واقعا دیگه هممون دلمرده شدیم،دیروز عصر که رفتم حداقل یه خریدی برای دخترم کنم چهره مردم و این بی روحی بازارو دیدم حالم بدتر شد💔

امیدوارم هرچه زودتر زندگی هامون غرق آرامش بشه 😍😍

چقدرمتنت رو خوندم بغض کردم.
اخ الهی بمیرم برای بچه ها که اینقدر میترسن
اخ الهی برای اون نوزاد سه روزه که تو بعل مامانش به همراه خانواده اش شهید شد
اخه چرااین بچه واقعا بدنیا اومد بزار پا به این دنیا بزاره بعد بره باز به اون دنیا .


خدا لعنتشون کنه

الهی بگردم واسه بچه هامون ک چه استرسایی میکشنن بخدا همسایه در خونشو باز و بسته میکنه پسر من میترسه'با اینکه اینجارو کلا دوبار زده

انقدر جالمون خرابه که بهچی فکرنمیکنیم
من واقعا حال دلم اصلا خوب نیس

هییی منی که بعد مدتها ساعت ۱۱ آمدم گرفتم با پسرم خوابیدم
۱۲ یک صدای رعدپ برقی میومد (نمی‌دونم شایدم همون جنگنده ها بود)
که از خواب پریدم و هر تق صدای بارونی که میخوره شیشه چند ثانیه ضربانم می‌ره بالا ببینم صدای این بود یا اون💔

سوال های مرتبط

مامان دوتا گل پسر❤️❤️ مامان دوتا گل پسر❤️❤️ ۱ سالگی
مامانا تو رو خدا بیایید خواهرانه و منطقی منو
راهنمایی کنید.
شاید از نظر خیلی ها موضوع  پیش پا افتاده باشه ولی تحملش برای من سخته
ما ۴ ماهه اومدیم توی خونه جدید اینجا بچه ها از صبح میان توی حیاط ساختمان بازی تا شب دنبال بچه منم میان که بره باهاشون بازی گاهی اوقات حتی واسه ناهار یت شامم به زور میاد توی خونه.
از طرفی بچه ها با دست فوش های بد میدن که متاسفانه پسرم منم میاد خونه میگه فلانی این کارو کرد.
چند روز پیش هم یکی از بچه ها جای خصوصی شو نشون داده بود.
امروز پسرمو صدا کردن که بره بازی من دیدم صدای بچه ها نمیاد بلافاصله پشت سرش رفتم پایین دیدم بچه ها دارن آروم صحبت میکنن پسرمو آوردم بالا و در رو قفل کردم الان که از پسرم پرسیدم چیکار میکردن گفت جای خصوصی شونو نشون میدادن.
من زیاد نمیزارم پسرم بره بیرون.
عصر همه خانما پایین بودن بهم گفتن نمیزاری پسرت بیاد بیرون منم گفتم بچه ها بی ادبن  خوشم نمیاد یاد بگیره یکیشون گفت منم بچه اولمو خوب تربیت کردم ولی سر دومی بیخیال هرکار میخواد بکنه آخرش یاد میگیره (این خانم مدیر مدرسه هم هست) یکیشون گفت بچه اوله حساسی واسه دومی خوب میشی.
ولی من ده تا بچه هم داشته باشم نمیتونم نسبت به تربیتش بی تفاوت باشم.
این مدت هم پسرمو چندتا کلاس ثبت نام کردم. عصرها هم شوهرم بره بیرون  ماهم باهاش میریم  که پسرم نخواد بره توی حیاط.
وقتایی هم که میره یا دنبالش میرم یا از بالا نگاهش میکنم.
ولی کم آوردم نمیتونیم جابه جا بشیم چون سر همین خونه کلی بدهی داریم.
دیگه نمیتونم زیاد برم از خونه بیرون با بچه کوچیک سخته برام.
خسته شدم
مامان ادرین مامان ادرین ۵ سالگی
سلام مامانا خوبین اونای که بچه مهد کودکی دارن پیش یک
من یه مشکلی دارم که هنوز برطرف نشده
پسرمو فرستادم بهترین مهد مدیریتش خیلی خوبه ولی نمیدونم چرا کار جمع نمیکنه
پسرم که اول مهر رفت مربی داشت خوب بود مربیش تا این که بعد یکی دو هفته پسرم گفت جا مدادیم گم شده و وقتی پیگیری کردم دیدم یک هفتس که من لوازم ها رو تحویل دادم جا مدادی پسر گم شده خانمش هیچ کاری نکرده وبه مدیر گفتم پیگیری کرد پیدا کرد
پسر منم تنها یه مشکل داره اینه که نه توضیح میده اونجا چیکار میکنن وقتی هم بپرسی عصبی میشه میگه فقط دارم بازی می‌کنم در حالی که یکم از رفتارهاش فهمیدم مثلا شهر میخونن قصه میگه خانمش این حرفا حالا نمیدونم سر چه جریانی مربی پسرم بیرونش کردن یا رفته منم از اول مهر هیچ گروهی نزدن و هیچ فعالیتی ندیدم ازشون نمیدونم اصلا تو طول روز بچم چیکار میکنه چند بار رفتم به مدیر گفتم به معاونه گفتم هنوز هیچی به هیچی میگ اول سال یکم بهم ریختس اینا نمیدونم اصلا مربی پسرم کیه نمیگن چند بار رفتم فعلا که فایده ای نداشت مهر هم تموم شد خیلی ناراحتم بابت این قضیه حالا چیکار کنم
مامان آسناو آرتین مامان آسناو آرتین ۵ سالگی
مامان آسناو آرتین مامان آسناو آرتین ۵ سالگی
بعد از یک سال و نیم کاردرمانی و گفتار درمانی و انواع و اقسام دکتر و دارو. به این نتیجه رسیدم که واقعا دخترم اتیسم داره به هر دری زدم به هر ریسمانی چنگ انداختم که دخترم بهتر بشه نمیخواستم اصلا قبول کنم دخترم اتیسمه اما انگار واقعا همینطوره چون همه علایمشو داره بچه هایی بودن که وضعشون از دختر من خیلی بدتر بود اما با کاردرمانی و گفتار درمانی بهتر شدن اما دختر من لاک‌پشتی داره پیشرفت میکنه الان اونا کاملا خوب شدن اما دختر خیلی باهاشون فرق داره یه مدته کلاسلس خلاقیت و مادر و کودکم میبرم. اما فرق خاصی نکرده میبینم نه دخترم خیلی با بقیه فرق داره. ارتباطش ضعیفه. دوس داره تنها بازی کنه اصلا نمیتونه با کسی دوست بشه یا بازی کنه. کلام رو داره اماحرف زدنش با بقیه فرق داره نمیتونه چیزی رو تعریف کنه. احساسات رو درک نمیکنه و خیلی از مشکلات ریز و درشت دیگه. امروز تو کلاس بازی یخ کنی انجام میدادن کن به زور یکم دخترم رو بردم که بازی کنه اما باز فرار رد رفت سراغ کار خودش. اصلاً بازی کردن بلد نیس انقد دخترم رو بردم و آوردم کلاسای مختلف تو جمع. اما امروز دیدم چقدر خسته شدم. فهمیدم بیخود دارم درجا میزنم انگار دخترم قرار نیس دیگه یه بچه عادی باشه باید اینو قبول کنم اما چ کنم نمیتونم جیگرم کبابه. اگه خدایی نکرده زبونم لال دخترم رو از دست میدادم هم همینقدر ناراحت میشدم. با تمام وجودم خستم از زندگی. هیچوقت حتی یه درصد هم فک نمیکردم یه روزی برسه خدا منو با بچم امتحان کنه. منی که انقد ضعیفم تو این مورد گاهی میگم کاش هیچ وقت بچه دار نمی‌شدم که الان بخوام این همه غم بخورم
مامان دلوين مامان دلوين ۴ سالگی
سلام مامانا بطفا بیاین جوابمو بدین خواهش میکنم امشب یه اتفاق افتاد
من با خانواده پسرعمو همسرم چون همسایمم هستن خیلی رفت و امد دارم من ولی بیشتر اونا میان خونه ما تیریبا تو هفته چندبار همو میبینیم و من از اون ادمام برا کسی که رفیقم باهاش سنگ تموم میزارم متاسفانه
امشب با هم رفتیم مهونی بدون همسرامون دلوین یکم شیطونه ولی بی ادب نیست اصلا حرف بد نمیزنه ولی شیطونه امشب پسرعموش باهاش بازی نمیکرد دلوین چندبار رفت زد رو پاهاش که بیاد باهاش بازی کنه من جندبار گفتم نکن بیا خودت بازی کن اونم میاد چندبارم بهش حرف زدم یهو دید پسرعموش دلوین رو مبل بود از رو مبل گرفتش بغل و کوبیدش زمین دخترم از ترس کبود شده بود من داد زدم گفتم ولش کن بچه بیشتر از من داد زد سرم ولش نمیکنم و یه سری حرف رکیک به من زد تخم حرام پدرسگ منم خیلی ناراحت سدم دلوین اوردم این طرف دوتا اروم زدم بهش گفتم جرا میری طرف کسی نمیخاد باهات بازی کنه تو کل این ماجرا مامان اون سکوت کرد بعد گفتم واقعا فلانی بی ادبی کسی به بزرگتر خودش این حرفای زشت نمیزنه همه اومدن منو دلداری دادن من اشکم دم مشکمه اشکم درومد بعد مامان اون گفت من پسرم عصبی میشه بهش حرف نمیزنم عقده نشه براش و ...منم پاشدم با همه خدافظی کردم سوار ماشینم شدم اومدم خونه اون حتی باهام خدافظی هم نکرد یا معذرت نخواست بابت رفتار پسرش الان همسرم بابت این ناراحتی پیش اومده ناراحته و میگه نباید چیزی میگفتی بنظرتون مقصرم!؟





#پوشک #فرزندپروری#شیرخشک خریدم#زایمان کردم#زردی داره