هیچی مغز مداد تو دماغم کردم ...یبارم یه شربت نمیدونم چی بود اما شیرین بود همشو خوردم مسهل شدم اما اونروز تمام وکامل تو دستشویی بودم
من یادم نمیاد😂 یا دختر خوبی بودم یا زیاد تر زدم یادم نمونده🤣
تو خونه عمه م تو کمد قائم شدم برای قائم موشک از استرس جیشم ریخت
همه شناسنامه ها و مدارک شون جیشی شد😅🤣🤣
هیچی یادم نیست .
دمتون گرم خیلی خندیدم 😂
زنگ انشا موضوع یه روز کل اتفاقات خونه مون رو نوشتم حالت داستانی
حیثیتم رفت
کل کلاس رفت رو هوا
فرداش مامانمو خواستن
هیچوقت یادم نمیره و معلمم رو نمیبخشم
۷ سالم بود با داداش ۵ سالم میخواستیم فشفشه روشن کنیم
اونموقع خونمون زیر سینکش باز بود پارچه چین چینی میزدن نمیدونم کسی دیده یا یادش هست
فشفشه رو رو گاز روشن کردیم خوشحاااال میچوندیم گرفت ب اونجا اتیش گرفت از ترسمون فرار کردیم تو کوچه تا مامانم بیاد دوسه دیقه ای کشید
یک چهارم فرش اشپزخونه و وسایلا سوخت😬😬🔥
منم ۷سالم بود🤣🤣مامانم مغازه لوازم تحریر و لباس فروشی داشت یعنی خونمون ۲تا اتاق داشت ی اتاق رو مغازه کرده بودن
خلاصه منم پول بر می داشتم یواشکی
میرفتم بستنی زمستونی میخریدم تازه اونموقع ها مد شده بود🤣🤣🤣
بعد ۱هفته مچمو گرفتن بابام با طناب منوتو حیاط بست ب میله گاز🤣🤣🤣صبح تا عصر هیچی ندادن بخورم
دیگ ادب شدم
بچه ارومی بودم من کلا
یادمه دلم میخواست برونم دیدم هرچقدر فرمون میچرخونم نمیره خواستم دنده عوض کنم زدم دنده ماشین و کندم😂
من و خواهرم دوقولو ایم.. بعد خیلی با هم میجنگیدیم 💔💔6 سالمون بود موهای جفتمون خیلی بلند بود.. مامانم گفت بیا بریم کوتاه کنیم ... من خیلی ملایم بودم قبول کردم ولی خواهرم هیچ جوره راضی نشد و مثل این غربتی ها گریه کرد و گفت نمیخوام موهامو دوست دارم کامیلا رو ببر💔اقا من رفتم کوتاه کردم.. اومدیم مامانم کلی قربون صدقم رفت گفت دورت بگردم دختر عاقلم... شب موقع خواب قیچی برداشتم موهای خواهرم و از ته و کج و کوله قیچی کردم 💔💔💔👍👍👍😔😔🤣
صبحش خواهرم خودشو میزد میگفت بابایی مامان دیشب موهای منو زده .. مامانمم بیچاره یه نگاه من کرد خندید چیزی نگفت 💔😔👍بعد از 25 سال هنوز گندش در نیومده کار من بوده 🤣
ولا بچگی هام یادم نمیاد 12سالم بود رفتم رانندگی کنم سایپا ی پدرم روشن کردم محکم زدم به دیوار خداروشکر ترمز بلد بودم
شوهر خواهرم رو پشت درشیشه ایی دیده بودم لباس سفید تنش بود جیغ میزدم فکر میکردم روح دیدم
داییم تازه عروسی کرده بود تو حیاط خونه بابابزرگم زندگی میکردن، یبار از پنجره دیدم میخوان کارای بدبد😅 کنن ، زودی رفتم دخترخاله ها و دختر داییامو صدا کردم نشستیم پشت پنجره نگاه میکردیم که یهو داییم دیدمون ، خلاصه کتک مفتی خوردیم هممون 🤣🤣🤣
بچه ی خوبی بودم یه بار یادمه شیشه ی روغن ریختم مامانم جرم داد😂😂😂🤭
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.