میخوام تجربه تلخ دیشبمو تعریف کنید که حواستون باشه اشتباه مارو نکنید. ساعت ۸ غروب بود به پسرم سوپ دادیم بعدش با باباش رفت حموم حدود ۲۰ دقیقه ای تو حموم با آب بازی کرد بعدش من رفتم باهم شستیمش اوردم بیرون داشتم که لباس میپوشوندم دیدم چشمای بچه داره میره هی بسته و باز میشه به شوهرم گفتم این داره میخوابه تعجب کردیم اخه سابقه نداشت همیشه لباس پوشوندنی کلی بازیگوشی میکنه بعد دیدم رنگش داره سفید میشه بغلش کردم بردم بیرون از اتاق تو بغلم دیدم بی جون افتاد از حال رفت خیلی ترسیدم دادمش بغل همسرم گفت سریع به اورژانس زنگ بزن زنگ زدیم اورژانس میگفت بلند صداش کنید نذارید بخوابه بچمم چشماش هی باز و بسته میشد میخواست بخوابه هی صداش میکردم واکنشی نشون نمیداد رنگشم هی سفید و سفیدتر میشد داشتم سکته میکردم بچم داشت از دست میرفت و هیچ کاری نمیتونستیم کنیم دیگه نتونستیم بیدار نگه داریم بچم خوابید اورژانس گفت اشکال نداره بذارید بخوابه فقط پهلوی چپ بذارید و نفساشو چک کنید تا تیم اورژانس برسن. خداروشکر نفساش منظم بود و کم کم رنگش داشت برمیگشت ده دیقه بعدم اورژانس اومد سریع بچه رو بلند کرد نشوند بالا پایین انداختش پسرمم دیگه حالش بهتر شده بود یکم معاینه کرد گفت خداروشکر حالش خوبه. گفت چون حمومو خیلی گرم کرده بودیم بچه بخارزده شده بود مخصوصا که تو حمومم شوفاژ داریم به شدت گرم شده بود. خلاصه اینکه هیچوقت قبل حموم به بچه غذا ندید و حمومو زیاد گرم نکنید خدا نصیب هیچکس نکنه خیلی صحنه وحشتناکی بود از جلو چشمام نمیره و از دیروزه یکسره دارم گریه میکنم خدا دوباره پسرمو بهمون برگردوند.

۲۳ پاسخ

خدارو شکر بخیر گذشته

قبل و بعد حمام حداقل نیم ساعت غذا ممنوع

آجی صدقه بده

گریم گرفت😭😭😭

خدا رحم کرده

خداروشکر عزیزم بخیر گذشت

من تو حموم که هستیم به محض اینکه بخار میکنه لای در حمام را باز میزارم تا بخار کم بشه.خودمونم حالمون بد میشه

این صحنه که بچه بی‌حال میشه رو دیدم😭 دکتر به دخترم چرک خشک کن داده بود براش خیلی سنگین بود دو بار بالا آورد به بدترین شکل ممکن هر چی خورده بود ریخت یه باره بی‌حال شد چشاش می‌رفت 😞نمی‌دونستم چیکار کنم هی صداش میزدم تکونش میدادم چشاش باز میکردم بلندش کردم صورتشو شستم بهش غذا دادم تا خوب شدخیلی وحشتناک بود😓

خدارو شکر بخیر گذشته ولی عزیزم الان کوچیکه اب بازی اینا براش زوده والا من خودم نمیتونم مامانم میبره و در عرض یه ربع تموم میشه

مورمور شد موهای تنم . خداروشکر به خیر گذشته

باز هم خدارو شکر.خدا خیلیئیییییییی حفظش کنه برات

عزیزم ممنون که تجربتو با ما به اشتراک گذاشتی خدارو شکر که نی نی الان حالش خوبه🩵

وای خداروشکر به خیر گذشت
من همیشه مامانم دعوام میکنه چرا حمومو گرم گرم نمیکنی بچه سرما میخوره ولی هیچوقت زیاد حمومو گرم نکردم بخاطر همین چیزا میترسیدم

الهیبیی🥺

خداروشکر بخیر گذشته حتی بزرگ سال هم نبایدیک ساعت بعد غذا حموم برن

آخییییی عزیززززم😔😔قلبشون میگیره از گرما،من گاهی اوقات آب میبرم بهش آب میدم

از غذا که احتمالش کمه اونطوری بشه ولی غذای زیاد قبل حموم دقیقا حال بچه رو بهم میریزه خیلی وحشتناک بودش براتون
ولی صدرصد حموم گرم و بخار زده خیلی بده برا بچه

وای خدا رو شکر...همسایه ما هم همچین اتفاقی افتاده بود واسه بوش...بچه بعد حموم بی هوش شده بود از گرما و بخار زیاد....بچه خیلی حساسن باید خیلی مراقبشون بود🍒

یاااااخدا چقد سخت عزیزم خدا صبر بده
خدا نگهش داره برات همیشه
چقد خوب که اطلاع دادی اره ادم نمیفهمه گرم میکنه

خداروشکر به خیر گذشت.

🥺😓واییی عزیزمم. بغضم گرف واقعا
خداروشکرررر

من ی بار بعد زایمان خودم رفتم تو حمام داغ داغ که زیر آب ماساژ بدم سینمو.از حموم ک اومدم پشت در حموم غش کردم.دقیق میفهمم چی میگی.ولی بدون حموم طولانی خیلی بدن و بیحال میکنه و از حمام ک میاد حتما ی چیزی بده بخوره.من همیشه شیرش میدم یا غذا

وایی من تاپیکتو خوندم دلم ی جور شد
خدا نصیب هیچکس نکنه
خیلی مراقب گل پسری باش

سوال های مرتبط

مامان لیانا مامان لیانا ۹ ماهگی
سلام مامانا بیاین ماجرای تب کردن دخترمو تعریف کنم
تاپیک های قبل گفتم که دخترم تب می کنه و تبش پایین نمیاد روز اول رو با پاراکید بسر کردیم ساعت ۲ خوابید و صبح که بیدار شد یکم تب داشت ولی کلا خوب بود از شب ساعت ۸. باز تبش شروع شد. دیگه با تب سنج زیربغلی تبش ۳۸ به بالا اومد ساعت ۱ اینا بود با اینکه هر چهار ساعت پاراکید می دادیم فایده نداشت و بردیمش بیمارستان یه آمپول زدن اوردیم خونه تبش پایین اومد و خوابید.
فرداش بردیم دکتر. گفت از گوششه عفونت داره به دکتر گفتم دندوناشو هم یه نگا کن شاید از دندونه.... گفت نه لازم نیست از گوششه
اموکسی کلاو داد و ازمایش ادرار
عصری تبش پایین اومد دیگه گفتم خوب شده رفتیم کافه یه شیرموز بستنی زدیم بعد برگشتیم‌خونه.
شب از ساعتای ۹ اینا دوباره تبش برگشت این بار سریع شیاف گذاشتم و تبش پایین اومد و خوابید. منو همسرم هم هی بیدار می شدیم چک می کردیم تا ساعت ۳ نخوابیدیم...
روز سوم صبح که بیدار شد حالش خوب بود همسرم بستنی خریده بود گفت بدیم به بچه. دادیم یکم ظهر هم مامانم اومد طالبی براش اوردم یه قاشق اب طالبی دادیم به بچه. عصر خواهرام اومدن کلی با لیانا بازی کردن حالش خوب بود. بعد رفتن خواهرام بشدت گریه کرد بغل کردم گردوندنم خوب نشد دیدم باز داره بدنش داغ میشه.
شب شد جاریم اینا اومدن و بعدش مامانم اینا
بچه داغ داغ بود داشت می سوخت.عصری هم پوشک شو عوض کردنی دیدم چند تا لکه خون هست گفتم لابد بخاطر بستنیه
مامان مهرسام مامان مهرسام ۱۶ ماهگی
بسیندتعریف کنم دیشب چه بلایی سرمون اومد دیشب داشتم تو آشپز خونه خیر سرم آشپزی میکردم برا دوتا پسرام شوهرم نبود خونه بعد من قرص سرترالین درآورده بودم گذاشته بودم کنارم که بخورم روزمین بود پسر هشت ماهم برداشته بود خورده بود دیدم داره گریه می‌کنه اومدم دیدم دهنش بستس از دهنش آب میاد گفتم ازدندونه اینکه آب نمی‌ریخت از دهنش تا دیروز دماغش آب میومد دهنش باز کردم دیدم یاابلفشل قرص به سقف دهنش چسبیده هی بی صدا گریه میکرد منم تا تونستم قرص درآوردم رفتم دهنش شستم ولی دیدم گریه می‌کنه یکم قرمز میشه هی دست انداختم تو خلقش بالا بیاره گلو بچه خونی شد 😭😭نمی‌دونین جیغ میزدم جیغ زنگ زدم شوهرم بیاد بردیمش دکتر گفت خداروشکر همه چیزش خوبه ولی تارو خدا تاروقران مواظب بچه ها باشین یک غفلت کوچیک دورازجون پشیمونی بزرگی میاره معجزه بود که قورت نداد چون تلخ بود رو خودش فشار می‌آورد قرمز میشد فکر میکردم داره واکنش نشون میده بدنش به قرص به. ۱۱۵ هم زنگ زدم گفت ممکنه واکنش نشون بده دیگه نمی‌فهمیدم بعدش اینقدر جیغ زدم ،😭اگر قرص قورت داده بوده معلوم نیست چه بلایی سرش اومده بود خدا بهمون رحم کرد مردم زنده شدم 😭😭😭
مامان شهراد👑❤️ مامان شهراد👑❤️ ۱۱ ماهگی
باورتون میشه اگه بگم سه روز پیش خدا شهرادو دوباره به من برگردوند؟؟؟
ما خونه ی ملوک السلطنه بودیم،موقع برگشت به باباعلی گفتم مامانم اینا و خالم اینا پیش مادربزرگمن من و شهرادم میریم اونجا بمونیم امشبو،
بابا علی ما رو برد اونجا و من تو مسیر به مامانم گفتم بچم غذا نخورده بیزحمت براش غذا بذار،
موقع غذا که شد بچم داشت با خالم اینا بازی میکرد و قهقهه میزد که مامانم گفت نخندونیدش داره غذا میخوره،
دقیقا هم نشسته بود زیر میزی که مادر بزرگم همیشه اونجا غذاشو میخوره،
یه لحظه دیدم بچم جیغی از ته دل کشید،
فکر کردم دستش پیچ خورد یا پاش اومدم سمتش و دیدم مامانم میگه خدایا بچم
نگفتم نخندونیدش؟
ولی من از صدای جیغش فهمیدم گفتم استخون تو غذاش بوده،
مامانم گفتم نه من استخون حس نکردم داشتم غذا میدادم،
برگردوندیم و هی پشتش میزدیم ولی فایده نداشت بچم داشت خفه میشد و عق میزد مدام،
رفتم گوشیمو بیارم زنگ بزنم اورژانس دیدم خالم بچمو گرفته تو بغل داره گریه میکنه میگه اب بدید بهش،
دیدم زمان به اورژانس نمیرسه دویدم بچه رو کشیدم از بغل مامانم بیرم گفتم آب نده دمرش کردم دستمو گذاشتم رو جناق سینش محکم پشت هم هی زدم تو کمرش،
دیدم خالم یه چیزی از تو دهنش کشید بیرون گفت وای استخون،با استخونه خونابه هم از دهنش زد بیرون
با اینکه مامانم قبل اومدن ما یه دست کامل همه جا رو جارو کشیده بود نمیدونم از کجا اینو برداشته بود…..
بعدم از شدت گریه تو بغلم خوابش برد
من گریه کن،خالم گریه کن و مامانم گریه🤦🏻‍♀️
بقیش تو کپشنه
مامان جانای قشنگم 🧸 مامان جانای قشنگم 🧸 هفته بیست‌وچهارم بارداری
سلام خانما خوبین 🖐️

بیاین که من امروز سخت ترین روز زندگیم بود مردم و زنده شدم اتفاق بدی واسه دخترم افتاد بدیش اینه من خودمو مقصر می‌دونم 😓😭😭
با خودم میگم تو وظیفت اینه که فقط مواظب بود باشی فقط باید حواست بهش باشه اگه چیزیش میشد من چه خاکی تو سرم می ریختم از صبح نماز میخونم و دعا میکنم و شکر میکنم که خدا مواظبش بود 🥺😭😣💔

اینجوری بود که خونه مادرشوهرم بودیم مهمون داشتن اونجا من روی نیز غذا خوری نشسته بودم تو آشپزخونه جانارو گذاشتم رو میز داشت با اسباب بازی هاشو بازی میکرد پدرشوهرم اومد خونه از روی نیز پاشدم که احوالپرسی کنم جانا فک کرد میخام برم با اینکه یک دستم به جانا بود خودشو پرت کرد افتاد از رو میز روی فرش به کرن ی صدایی کرد سرش و گردنش فک کردم خدایی نکرده شکست داد زدم که بچم خدااااااا 😭😭😭😭
همه اومدن شوهرم تو حیاط بود اومد سریع بغلش کرد من اون صحنه کور شده بودم تمام بدنم داشت می‌لرزید از روی زمین که برش داشتم بغلم کردمش قلبم از سینه داشت میزد بیرون شوهرم آوند گرفته ازم گفت چه جوری افتاد گفتم به سر گفت سریع باش بریم بیمارستان سریع سوار ماشین شدیم با مادر شوهرم رفتیم بیمارستان پرونده تشکیل دادن و عکس از گردنش و سرش گرفتن دکتر ماینش کرد
😓😭💔
گفتن خداروشکر خوبه هیچ مشکلی نداره. 🤲🧿
گفتن نیم ساعتی بشینید ببینم بالا نمیاره بهش شیر هم دادیم با آبمیوه خداروشکر خورد و بالا نیاورد بعد یک ساعت دکتر دوباره اومد ماینه کرد و عکس هاشو چک کرد دوباره گفت الحمدالله که خوبه و اتفاقی نیفتاده واسش 🤲🤲🥹

اومدین خونه بعد تقریباً دو ساعت خوابید و الآنم خوبه خداروشکر غذا شو میخوره بازی می‌کنه حالش خوبه
مامان ایلیا مامان ایلیا ۱ سالگی
وااااااای امان از بچه و دردستر هاش😵‍💫 دیشب ایلیا خواب بود دیگه بیدارش نکردم تو خواب مای بیبیش رو عوض کردم چون گرم بود شلوار پاش نکردم صبح ساعت 5 شیرش دادم خواب و بیدار بودم بعد دیدم ایلیا بیدار شد فکر کردم باز میخوابه منم که خوابم میومد خوابیده بودم اونم داشت با خودش حرف میزد بعد اومده بود روی من دست به سینه هام میزد چون لباسم بالا بود بعد یهو بیدار شدم دیدم رومه اومدم درازش کنم بخوابه که دیدم وااااااااای چسب مای بیبی‌ش کنده شده بود کل جاشو لباساشو گوهی کرده بود😂😭 سریع گفتم وای ایلیا مامان چیکار کردی خدا مرگم باز گفتم وای مهدی چیکار کنم شوهرم بلند شد دیدم اونم حساس روی این چیزا گفت وای مگه نگفتم شلوار پاش کن گفتم چند بار اینجوری بدون شلوار خوابیده اینجوری نشده دیگه بلند شدم ایلیا رو بردم شستم تمیز لباساشو عوض کردم جاشو شستم لباساشو شستم حتی جای خودمون هم یا ذره کثیف شده بود شستم سینه منم گوهی کرده بود😮‍💨😂 دیگه منم رفتم حموم لباسامم شستم خودمم دوش گرفتم الان خدمت شمام😐😭😮‍💨😂 اینم از صبح من😵‍💫