باورتون میشه اگه بگم سه روز پیش خدا شهرادو دوباره به من برگردوند؟؟؟
ما خونه ی ملوک السلطنه بودیم،موقع برگشت به باباعلی گفتم مامانم اینا و خالم اینا پیش مادربزرگمن من و شهرادم میریم اونجا بمونیم امشبو،
بابا علی ما رو برد اونجا و من تو مسیر به مامانم گفتم بچم غذا نخورده بیزحمت براش غذا بذار،
موقع غذا که شد بچم داشت با خالم اینا بازی میکرد و قهقهه میزد که مامانم گفت نخندونیدش داره غذا میخوره،
دقیقا هم نشسته بود زیر میزی که مادر بزرگم همیشه اونجا غذاشو میخوره،
یه لحظه دیدم بچم جیغی از ته دل کشید،
فکر کردم دستش پیچ خورد یا پاش اومدم سمتش و دیدم مامانم میگه خدایا بچم
نگفتم نخندونیدش؟
ولی من از صدای جیغش فهمیدم گفتم استخون تو غذاش بوده،
مامانم گفتم نه من استخون حس نکردم داشتم غذا میدادم،
برگردوندیم و هی پشتش میزدیم ولی فایده نداشت بچم داشت خفه میشد و عق میزد مدام،
رفتم گوشیمو بیارم زنگ بزنم اورژانس دیدم خالم بچمو گرفته تو بغل داره گریه میکنه میگه اب بدید بهش،
دیدم زمان به اورژانس نمیرسه دویدم بچه رو کشیدم از بغل مامانم بیرم گفتم آب نده دمرش کردم دستمو گذاشتم رو جناق سینش محکم پشت هم هی زدم تو کمرش،
دیدم خالم یه چیزی از تو دهنش کشید بیرون گفت وای استخون،با استخونه خونابه هم از دهنش زد بیرون
با اینکه مامانم قبل اومدن ما یه دست کامل همه جا رو جارو کشیده بود نمیدونم از کجا اینو برداشته بود…..
بعدم از شدت گریه تو بغلم خوابش برد
من گریه کن،خالم گریه کن و مامانم گریه🤦🏻‍♀️
بقیش تو کپشنه

تصویر
۳۳ پاسخ

و‌منم گریه🥲🥲🥲خدا بهش سلامتی بده

یا ابالفضل این چه جوریه. درومد. خداا خیلی رحم کرده یه صدقه. بدهه براش

وای الهی بگردمممم خدارو هزااار بار شکر به خیر‌گذشتهه🥲دمتم گرم انقد مامان قویی بودی هول نکردی و خودت هندل کردی هرچند میدونم چی تو دلت میگذشته.. منم همین بساطو دیشب با سپهر داشتم اون پوشش سلیکونی پشت نمکدونو نمیدونم کی و چجوری در اورده بود گذاشته بود تو دهنش از صدای خرخر کردنش متوجه شدیم داره خفه میشه… مردمو زنده شدمم 🥲🥲

منم داداشم همسن شهراد بود طفلی بچه همه چی یهو میموند گلوش ینی انقد این بچه گلوش گیر میکرد و مامانم دمر میکرد میکشید بیرون من نگران مغزش بودم جا به جا نشه الان ماشالله ۲۰ سالشه

خداروشکر انشالله همه بچه ها در پناه خدا باشن💜

همین اتفاق برا من افتاد با این تفاوت ک من تنها بودم جای استخونم شکلات خورده بود

الهی عزیزم خودتون و بچه چی کشیدین خیلی سخته خدا رحم کرده حتما صدقه کنار بزارید 🙏

وای عزیزم خداروشکر خوبه حالش خدا خودش مواظب همه بچه ها باشهه 🥲🥺

چشام اشکی شد 🥺😭

وای عزیزم خدا رحم کرده منم چند روز پیش دستش هندونه دادم من و خواهرم بودیم دقیقا همین حال تو رو من داشتم ب زور راه نفسشو باز کردم دنیا برام ب آخر رسید اون لحظه

وای خدا 😐 خیلی بزرگه اینو کجا بود شاید ت غذاش بوده

یا خدا بدنم مور شد😭

خداروشکرت
ب وببین کجاوبه کی خوبی کردی که باردیگه بچت بهت بخشیده شده خیلی هم بزرگه واقعامعجزست

وای بمیرم چقد سخت بود خدا رحم کرد عزیزم🥹

چشمام اشکی شد
فقط خدارا هزار بار شکرررر
اینجور وقتا دلت میخواد خدا را ببوسی واسه لطف بیکرانش

وای خداروشکر به خیر گذشته🥲صدقه بده

وای خدایا شکرت
ولی خدا تن و بدنم میلرزه بهش فکر میکنم

واییی چقدر خدا رحم کرد بهت
کلی سجده شکر به جا بیار

آخ عزیزم خیلی ناراحت شدم الهی خدا حافظش باشه خودتم سلامت باشی کنارش مادری کنی

بمیرم آخیییی

وای خدا رو شکر به خیر گذشت واقعا خیلی صحنه پر استرسیه😭
فقط خداروشکر به خیر گذشت🥺🤲

با خوندشم گریه ام گرفت

واییی چقد استخون بزرگه خدارحم کردع بهت خواهر بیشتر حواست جم کن
منم استرس گرفتم 🤒😔

وای گریم گرفت
خدا رحم کرده واقعا
خیلی مراقب باش عزیزم
خونه خودتم هرروز مثل بازی با بچه جارو بکش
آدم یهو میبینه اره یه چیزی افتاده که متوجه نشده

الهی بگردم صدقه بده😭🥺

اشک منم در اومد چ استخون نافرمی هم بوده خداروشکر بخیر گذشت

فقط میخام بهت بگم یک چیزی براش خون کن فقط خدا ب دلت رحم کرده ک برگشته خیلی بزرگه

وای خدا خودش رحم کرده
با خوندن متنت منم استرسی شدم

واااااای، خدایا شکرت
دختر خدا خیلی بهت رحم کرده، من با خوندنش استرس گرفتم و تپش قلب، بازم خداروشکر که بخیر گذشت

وااای این استخوونه چقدر بزرگگگ خدارحم کرده بهتوننن

ای وای چقد بهت اون لحظه سخت گزشته😢

وای خدا رحم کرد

شامم نخوردیم از حال بدمون
تا صبح هزار بار میومدن نگاش میکردن و بوسش میکردن و میگفتن خدایا شکرت،
این بار دومه که بچم میخواسته خفه بشه🥲
با اینکه خیلی حواسم به بچه هست نمیدونم چرا این اتفاق افتاد اما باعث شد بازم هزار برابر حواسم جمع بشه
خدایا ممنون که مراقب بچم بودی
ممنون که مثل همیشه حواست بهم بود
اون شب حال مادرایی که بچه هاشونو از دست میدنو بیشتر فهمیدم……….🥲🖤برای دل همه ی اون مادرایی که بچه هاشونو از دست دادن نشستم یه دل سیر دوباره گریه کردم…..
این عکس استخونه، ممکن بود بچم از بین بره مگه نه؟🥲

سوال های مرتبط

مامان سبحان مامان سبحان ۱ سالگی
دیشب خدا بهم رحم کرد🥲 دیروز بچم رو بردم بیرون اومدیم خونه بچم آروم بود یهو بچم خوابید تو خواب همش گریه میکرد همش با خودم میگفتم برم اسفند دود کنم برای بچم چیزیش نشه وقتی از خواب بیدارش شد همش گریه می‌کرد گریه بند نمیشد خواهر شوهرم اومد سرگرمش کرد آروم شد خواهر شوهر هم بهم گفت براش اسفند دود کن گفتم بهش غذا میدم بعد به بچم غذا دادم سپردمش دست باباش رفتم براش زغال بزارم تا اومد انگار یه چیزی خورده بود تو گلوش گیر کرده بود چ‌وضعی بود😑شوهرم که فکر میکرد نون خورده تو گلوش گیر کرده بهم میگفت بهش آب بده تا بره پایین 🤦🏻‍♀️ولی من اینکارو نکردم پشتش زدم تا یه یکم بالا اومدیکم خون هم اومد بردم بیرون زدم پیشتش تمام غذایی که خورد بود رو بالا آورد با کمی خون دیدم یه تکه پوست تخمه هم بیرون اومد😑😑گلوش رو بریده بود تا اومد بیرون 🥲🤦🏻‍♀️ از یه طرف هم مادرشوهر تا دید اومد شروع کرد به فوش دادن من عصبی بود 😅😐همش اسم‌مردن میورد 😑😒 بچت میمورد بچت فلان میشد
مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۱۰ ماهگی
پارت ۱۵



کلی گریه کردم واسه اینکه تنها بودم اومدن سرم و اینارو وصل کردن دوباره ان اس تی گرفتن منم رو تخت گریه میکردم بعد دیدم پرستارا دارن باهم حرف میزنن که خانم دکتر تو راه داره میاد مریض و اماده کنید گفتم خانم دکتر براچی داره میاد گفت قراره بری اتاق عمل واسه زایمان گفتم یا ابلفضللل دوباره کلی گریه کردم اومدن سوند و اینارو وصل کردن بعد از نیم ساعت گفتن خانم دکتر رسیده بیارینش پایین سوار ویلچر کردن ساعت ۱۱ شب منو بردن سمت اتاق عمل واقعا یه شوک بزرگی بهم وارد شده بود.
گفتم همسرم و میتونم ببینم گفتن همسرت تو راه رو منتظرته همسرم و دیدم و همه ی وسایلم و دادم بهش گفتم من میرم دیگه گفت چرا انقد یهویی🥲 خودمم تو شوک بودم یه عکس یادگاری هم ازم گرفت،مامانم زنگ زده بود به خالم که سریع خودتو برسون بیمارستان من دیر میرسم با خالمم خداحافظی کردم رفتم سمت اتاق عمل دکترمم شاکی بود که چرا انقد دیر منو اوردن گفت توکه درد داشتی چرا صبح نیومدی منو نصف شب کشوندی اینجا😂 گفتم خانم دکتر خودمم تو شوکم.


دورهمی
مامان ساحل🍭 مامان ساحل🍭 ۲ سالگی
مادرشوهرم خانواده خودشو دعوت کرده افطار.موقعه افطار بچم گریه میکرد همه سرشونو کردن پایین و غذا خوردن،بعد افطار که شد خاله های شوهرم موقعه جمع کردن ظرف و شستنش امدن که بچه رو بده ما،هی گفتم نه دارمش.یه خاله اش کنه شد و گفت بده و به زور داشت میگرفت،گفتم خاله بچم گریه میاد میگم نه یعنی نه.هی به دخترم میگفت بیا بچمم گریه،اخرش عصبی شدم گفتم نمیبینی بچه میبنتت گریه میکنه،ولکن دیگه.خواهرشوهرمم امد بدش من گفتم گریه میکنه،میگه نمیکنه به زور داشت میگرفت،گفتم ولکن بچه رو برو به کارات برس،بچمو خودم دارم،به خانوم برخورد.
حالا صبح من امدم پایین غذا بار گذاشتم و‌سالاد درست کردم،خواهرشوهرم یه کوکو درست کرد و چایی زد.اونوقت همشون بعد غذا خوردن از همه تشکر کردن جز من،خیلی بهم برخورد
هر دفعه میان اینجا من باید پاشم ظرف بشورم و کارا رو برسم،حالا امشب مجبور شدن ظرف بشورن حرصی شدن.شوهرمم سرکاره،زنگ زد خوبی بچه خوبه،گفتم لجدداره میگه پیشم باش،گفت بهتر،بشین پیش بچه تکون نخور خودشون کارا رو برسن الکی خودتو خسته نکن🫠
مامان هامین🐣👶 مامان هامین🐣👶 ۱۳ ماهگی
میخوام تجربه تلخ دیشبمو تعریف کنید که حواستون باشه اشتباه مارو نکنید. ساعت ۸ غروب بود به پسرم سوپ دادیم بعدش با باباش رفت حموم حدود ۲۰ دقیقه ای تو حموم با آب بازی کرد بعدش من رفتم باهم شستیمش اوردم بیرون داشتم که لباس میپوشوندم دیدم چشمای بچه داره میره هی بسته و باز میشه به شوهرم گفتم این داره میخوابه تعجب کردیم اخه سابقه نداشت همیشه لباس پوشوندنی کلی بازیگوشی میکنه بعد دیدم رنگش داره سفید میشه بغلش کردم بردم بیرون از اتاق تو بغلم دیدم بی جون افتاد از حال رفت خیلی ترسیدم دادمش بغل همسرم گفت سریع به اورژانس زنگ بزن زنگ زدیم اورژانس میگفت بلند صداش کنید نذارید بخوابه بچمم چشماش هی باز و بسته میشد میخواست بخوابه هی صداش میکردم واکنشی نشون نمیداد رنگشم هی سفید و سفیدتر میشد داشتم سکته میکردم بچم داشت از دست میرفت و هیچ کاری نمیتونستیم کنیم دیگه نتونستیم بیدار نگه داریم بچم خوابید اورژانس گفت اشکال نداره بذارید بخوابه فقط پهلوی چپ بذارید و نفساشو چک کنید تا تیم اورژانس برسن. خداروشکر نفساش منظم بود و کم کم رنگش داشت برمیگشت ده دیقه بعدم اورژانس اومد سریع بچه رو بلند کرد نشوند بالا پایین انداختش پسرمم دیگه حالش بهتر شده بود یکم معاینه کرد گفت خداروشکر حالش خوبه. گفت چون حمومو خیلی گرم کرده بودیم بچه بخارزده شده بود مخصوصا که تو حمومم شوفاژ داریم به شدت گرم شده بود. خلاصه اینکه هیچوقت قبل حموم به بچه غذا ندید و حمومو زیاد گرم نکنید خدا نصیب هیچکس نکنه خیلی صحنه وحشتناکی بود از جلو چشمام نمیره و از دیروزه یکسره دارم گریه میکنم خدا دوباره پسرمو بهمون برگردوند.
مامان بچه مامان بچه ۹ ماهگی
الهی بگردم با این فوبیای دخترم🥹
چند روز پیش تولد داداشم بود رو دیوار بادکنک بود دخترم با انگشت نشون داد یعنی میخوام مامانم اومد از روی دیوار بادکنکو بکنه بده بهش یهو ترکید
دخترم واکنشی نداشت!
مامانم به ابجیم گفت یکی باد کن بده بهش
خواهرم باد کرد برد طرفش بهو بچه چنااانننن فرار کرد و جیغ کشید که نگو فهمیدیم که عاااا ترسید از بادکنک 🫠
و از اون لحظه از بادکنک وحشت داشت دیگه
حتی باورمون نسد اون فرار به خاطر بادکنک باشه من برداشتم بردم سمتش گفتم مامان بادکنک و نزدیک رفتن من همانا و جیغ و وکشت دخترم همانا مدام روی دیوارو نگاه میکرد که بادکنکا یهو نیان سمتس
اوندیم خونه اتاق دخترم یدونه بادکنک فویلی هست اصلا خواسم به اون نبود رسیدیم خونه گذاشتم زمین یهو دیدم با ترس داره یه جارو نگاه میکنه خط نکاهو گرفتم رسیدم به بادکنک روی دیوارش با اینکه باهم فرق داشتن ولی متوجه شد جفتشون یکین
همون شب رفتم حموم یهو دیدم دخترم گریه میکنه و صداش شبیه ترسه به شوهرم گفتم بادکنکه رو دادییی؟ درو باز کردم گفت آره جلوشه... دخترم وحشت کرده بود برداشتم گذاشتمش تو کمد ...خیلی گوگولیه ترسش
امشب خواستم ببینم یادش رفت