یه کار خوب کردم 🙂🙂
انقد حس خوبی دارم 🍃
کسایی ک منو میشناسن میدونید ک یه داداش دارم عقب ماندگی ذهنی و اتیسم هست
بنده خدا داداشم نزدیک دو ماه بود هیچی نمی‌خورد
بعد نمیتونه هم حرف بزنه ما نمی‌فهمیم کجاش درد میاد
هی روز به روز هم بدتر میشد
این ۱۵ روز آخر ک فقط داشت نون خشک و آب میخورد
هر چی می‌آوردیم عق میزد نمی‌خورد
آخر با هزار سختی ازش آزمایش گرفتیم
خداروشکر مشکلی نبود هر دکتری هم رفتیم
گفتن قرص های ک میخوره باعث شده بی اشتها بشه
تا اینکه چهار روز پیش رفتم خونه مامانم
باز مامانم براش غذا آورد این نخورد
یه لحظه دیدم دستش رو فشار میده رو قفسه سینه خودش
گفتم نکنه اسید معده اش نمیزارع غذا بخوره
هی می‌زنه بالا
تو کیفم من همیشه یه قرص رابپرازول دارم
چون شوهرم رفلاکس داره مخصوصا خونه مامانم میریم چون همیشه غذاهای پر ادویه درست می‌کنه
یکی میخوره
یه قرص دادم مامانم گفتم اینو صبح ناشتا بده بخوره
خلاصه فردا بهش داده بود
بعد از دو ماه داداشم صبحونه تخم مرغ و چایی خورده بود
این چهار روز خداروشکر غذای عادی ک همیشه میخورد رو خورده بود.
بقیه کامنت

تصویر
۳۰ پاسخ

الهی بگردم
خداروشکرر عزیزم
خدا خیرت بده یجوری خوشحال شدم انگار حال منو خوب کردی❤️

عزیزم🥺
چه خواهر مهربونی خدا سایه شما و پدرمادرتونو ازش کم نکنه

خداروشکر الهی عاقبت بخیربشی

انقد خوشحالیم
غروب مامانم زنگ زد گفت فتانه هرچی از خدا میخوای ایشالا خدا بهت بده امیر نشست دو تا بشقاب قرمه سبزی خورد ، پنج تومن برات می‌فرستم برو برا خودت خرید کن
فرستاد ولی دیگ یکم سرما خوردم هفته دیگ میرم خرید
خدایی این دو ماه مامانم و بابام خیلی اذیت شدن
هیچی هیچی نمی‌خورد از طرفی روزی ۲۲ تا قرص های دیگ میخوره  موهاش ریخته بود
قرص نمیدادن تنظیماتش بهم میریخت
خلاصه شکر خدا با اون یدونه قرص خوب شد
کسایی ک رفلاکس و سوزش معده دارن میدونن چ کوفتیه من تو حاملگیم ماه های آخر داشتم اسید معده ام تا حلقه م می اومد
امشب دعا کنیم برای همه مریض ها
امیدوارم هیچ جای دنیا مریض نباشه
🍃🌞🙏

وای چقد حس خوب گرفتم
خدا خیرت بده که حواست به داداشت هست

الهی بگردم منم سوزش معده دارم خیلی بده

عزیزم 🥺🥺🥺
خداروشکر که خوب شده

خداروشکر که داداشتون خوب شدن خداخیرت بده باعث خوشحالی پدر و مادرت شدی خدایا همه مریضا شفا بده انشاالله داداش شماهم سلامتی شو بدست بیاره الهی آمین🌱🌱

خدادوشکر تونست غذا بخوره

خداروشکر عزیزم

اخیییی

خداروشکر

اینم عکسش

تصویر

عزیزم عکس مهوا خانوم

خیر ببینی عزیزم❤️❤️

عزیزم داداشتون چند سالشونه؟
امیدوارم هم داداش شما شفا پیدا کنه هم بابای من هم مریضای دیگه

چ خوب
حالا ک اینطوریه یه چند وقتی به مامانت بگو کم ادویه درست کنه

الحمدالله
ان شاء الله همه سلامت باشند

خداروشکر.
چقد سخته شرایط داداشت . انشالله همه ی مریض ها حالشون بهتر باشه

چن سالشه؟؟

وای طفلک چقدر اذیت شده

چه زجری می‌کشیده بچه

بغضم گرفتم از متنت

خداروشکر که فهمیدی

الهی آمین

خدا رو شکر عزیزم

❤️عزیزم
رفلاکس خیلی بده منم ماه های آخر بارداری دیونه شدم اصلن خوابم نمی‌برد قرص هم به سختی جواب میداد

خداروشکر منم خوشحال شدم 🥹

اشک تو چشام جمع شد🥹🥹🥹

عزیزم
خداروشکر
چقد حس غم نشست رو دلم

سوال های مرتبط

مامان شهراد👑❤️ مامان شهراد👑❤️ ۱۳ ماهگی
باورتون میشه اگه بگم سه روز پیش خدا شهرادو دوباره به من برگردوند؟؟؟
ما خونه ی ملوک السلطنه بودیم،موقع برگشت به باباعلی گفتم مامانم اینا و خالم اینا پیش مادربزرگمن من و شهرادم میریم اونجا بمونیم امشبو،
بابا علی ما رو برد اونجا و من تو مسیر به مامانم گفتم بچم غذا نخورده بیزحمت براش غذا بذار،
موقع غذا که شد بچم داشت با خالم اینا بازی میکرد و قهقهه میزد که مامانم گفت نخندونیدش داره غذا میخوره،
دقیقا هم نشسته بود زیر میزی که مادر بزرگم همیشه اونجا غذاشو میخوره،
یه لحظه دیدم بچم جیغی از ته دل کشید،
فکر کردم دستش پیچ خورد یا پاش اومدم سمتش و دیدم مامانم میگه خدایا بچم
نگفتم نخندونیدش؟
ولی من از صدای جیغش فهمیدم گفتم استخون تو غذاش بوده،
مامانم گفتم نه من استخون حس نکردم داشتم غذا میدادم،
برگردوندیم و هی پشتش میزدیم ولی فایده نداشت بچم داشت خفه میشد و عق میزد مدام،
رفتم گوشیمو بیارم زنگ بزنم اورژانس دیدم خالم بچمو گرفته تو بغل داره گریه میکنه میگه اب بدید بهش،
دیدم زمان به اورژانس نمیرسه دویدم بچه رو کشیدم از بغل مامانم بیرم گفتم آب نده دمرش کردم دستمو گذاشتم رو جناق سینش محکم پشت هم هی زدم تو کمرش،
دیدم خالم یه چیزی از تو دهنش کشید بیرون گفت وای استخون،با استخونه خونابه هم از دهنش زد بیرون
با اینکه مامانم قبل اومدن ما یه دست کامل همه جا رو جارو کشیده بود نمیدونم از کجا اینو برداشته بود…..
بعدم از شدت گریه تو بغلم خوابش برد
من گریه کن،خالم گریه کن و مامانم گریه🤦🏻‍♀️
بقیش تو کپشنه
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
یه موضوعی هست شاید خنده دار باشه ولی معضل شده واسم😅
ویهان نوزاد که بود خیلی بد شیر میخورد میگفتن از رفلاکس پنهانه ولی کاریش نمیشد کرد چون داشت وزن می‌گرفت دکترا دارو‌ نمیدادن
اینجوری شیر میخورد که هی به ذره مک میزد میکشید دوباره می‌گرفت دوباره یه ذره میخورد میکشید هم خیلی پر تکاپو بود کلی عرق میکرد خسته میشد هم کم شیر میخورد مامانم هی بهم میگفت بچه اینجوری می‌کنه که سینتو عوض کنی اون یکیو بهش بدی این یا زیاد میاد یا غلیظ میاد که نمیتونه بخوره اونو بده، خلاصه سرتون درد نیارم منم اینقدر این سینه اون سینه کردم که الآنم که بزرگ شده این عادت از سرش نیفتاده و میگه باید دوتاش بیرون باشه هی یکم از این میخوره یکم از اون، جایی باشم که مکافات دارم حتی توی خونه هم چون درازکش شیر میخوره می‌خوابه خستم می‌کنه خیلیییییی، این وسطا یه عادت بد دیگم پیدا کرده وقتی از یکی میخوره اون یکیو جوری با دوتا انگشتش میپیچونه که اشکم درمیاد ولی نباید جیک بزنم چون یه اوف هم بگم چشاشو باز می‌کنه میزنه زیر گریه😐 نمی‌دونم چجوری از سرش بندازم واقعا با یکی نمی‌خوابه گریه می‌کنه که اون یکی هم دربیار ، هی میگم بزرگ بشه بهتر میشه ولی واقعا داره شدیدتر میشه 😮‍💨