سایه های پزشک
۴۸
#بچه #بارداری #شیر #قطره #دکتر





نوید: ای بگی نگی، علی یه چیزایی بهم گفت که بدونم اوضاع برات خطرناک تر میشه
لیلی: خوبه خوبه الان مشاور علی هم شدی! من فکر کردم میتونم بهت اعتماد کنم!
نوید: الان چیشده که جلوی اعتماد کردنتو بگیره؟
لیلی: رفتی تو تیم داداشام … منم خوشم نمیاد برای اونا کار کنم
نوید: من از خودم هیچ اختیاری ندارم هر دستوری بهم بدن مجبورم انجام بدم
تا خواستم بگم چرا اختیار داری میتونی تصمیم خودتو بگیری چون تو برای من کار میکنی نه اونا که سلمان و محافظاش و دوتا دختر عرب که تابحال ندیده بودم از ته سالن بگو بخند کنان به سمتمون اومدن
سریع منو رو گرفتم جلوی صورتم و گفتم : لعنتی ، نوید یجوری بشین اون آدما منو نبینن
نوید سریع به پشت سرش نگاه کرد و گفت : چیشده ؟
دیدم که دستش رفت روی اسلحه ی روی کمرش
لیلی: اون پسر عمومه ، دوست ندارم باهاش روبرو بشم
نوید بلند شد جلوی من وایستاد که مانع دیده شدنم بشه ولی سلمان انگار از قبل میدونست کجام چون مستقیم اومد بالای سرم و گفت: سلام دختر عمو کار خدارو ببین همین امروز میخواستم بیام خونتون ببینمت
منو رو گذاشتم روی میز و چرخیدم سمتش و گفتم: سلمان خان
سلمان نگاه معناداری به نوید انداخت و نشست روی صندلی روبروم ، نوید هم که کارشو خوب بلد بود پشت سرم با فاصله ی حدود یک متری ایستاد
سلمان روبه محافظش گفت: چطوره این خانوما رو ببری و هرچی میخوان براشون بگیری ؟
محافظش که متوجه منظورش بود روبه اون دوتا دختر عرب گفت بریم

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۴
#دختر #پسر #زایمان


روی تخت درازش کردیم و اگه دروغ نگم یکم از وضعیتش ترسیده بودم چون هیچ دستگاهی نداشتم نه سونوگرافی نه ان اس تی برای ضربان قلب بچه
ولی باید از پسش بر بیام من اخرین امید این ادمام
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیلی خب من اسمم لیلیه تو اسمت چیه؟
زن با درد گفت: مریم
لیلی: مریم جون زایمان قبلیت طبیعی بود یا سزارین؟ سونوگرافی هاتو داری؟
مریم : طبیعی بوده
بیشتر نتونست حرف بزنه و از درد داد کشید
به نوید گفتم: باید اینجارو استریل کنیم میتونی لطفا همه رو بیرون کنی ؟
نوید تو چشمام نگاه کرد و گفت: بریم تو کارش
تا نوید داشت وسایل استریل رو باز میکرد من مریم رو معاینه کردم
رو به نوید گفتم : هشت سانته ، ببینم تو کمک های اولیه بلدی دیگه؟
نوید: یه چیزایی وقتی تو ارتش بودم یاد گرفتم اره
لیلی: نوید من تنهایی از پسش برنمیام
نوید: توقع داری من بیام بچه بگیرم؟
داد زدم سرش : ما اخرین امید اوناییم
نوید دستکش دستش کرد و گفت: خیلی خب بهم بگو چیکار کنم
دستگاه فشار خونو ببند به بازوش چون مامیتورینگ نداریم باید هر یک ربع فشار مادرو بگیری ، این سرم رو هم وصل میکنم براش وقتی گفتم باید بدی بره تو بدنش ، یه سری دارو هم هست برای انعقاد خون و استریل و بخیه و اینا ، لحظه زایمانم باید شکم مادرو فشار بدی
با دهن باز نگام کرد و گفت : بعد تو میخوای چیکار کنی؟
لیلی: دعا میخونم همه چیز به خوبی سپری بشه
درحالی که داشتم انژیوکتو وارد دست مریم میکردم گفتم
نوید زیر لب چیزی گفت و وسایلی که گفته بودمو چیند روی میز که دم دست باشه
دوباره مریمو معاینه کردم و گفتم : ست جراحی رو هم بیار شاید لازم بشه سزارین کنیم
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۳۲


( از دید نوید )

تابحال هیچ وقت این همه زمان رو توی بیمارستان نگذرونده بودم ، اونم بخاطر یه دختر بچه ی از خود راضی ، لیلی دقیقا نمونه بارز یک دختر پولدار و از خود راضی و پر توقعه ، البته که در کنار همه ی اینا واقعا پزشک خوبیه و م ن با چشمای خودم دیدم چطوری مردمو نجات میده و این از اعتماد به نفس زیادش هم نشات میگیره ؛ معمولا تو خانواده های پولدار اینطوریه که بچه هاشون از اول با اعتماد به نفس بزرگ میشن و این تو خونشون هست
مشتی محکم به در کوبیده شد و پشت بندش لیام بلند گفت : داری چه غلطی میکنی یک ساعته تو‌حموم؟
بلند گفتم: دوست داری تو هم بیا باهم بکنیم
ناگهان در باز شد و لیام جلوم وایستاد ، عین دخترا جیغ بلندی کشیدم و پشتمو کردم بهش
با تمسخر گفت : انقد کوچیکه که خجالت میکشی کسی ببینش؟
نوید: برو بیرون بی حیا
اومد جلوتر و گفت : اخه نوید کوچولو هنوز مشکل ر ا س ت کردن داری؟
یه قوطی شامپو رو پرت کردم سمتش و گفتم : من همچین مشکلی نداشتم اشغال
لیام: چرا داشتی مامانت همش میبردت دکتر ، اصلا برای همین به عنوان محافظ لیلی انتخابت کردم چون خطری براش نداری
حوله رو برداشتم پیچیدم دور خودم و گفتم : کاری نکن نشونت بدم چی تو چنته دارم
لیام که عین همون قدیما پررو بود گفت: جون باز کن نشون بده
باز عین دخترا جیغ کشیدم و گفتم: تو میخوای بهم تجاوز کنی ، از من دور شوووو
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۱۱۱



علی بلند گفت : این جزای کسیه که به خواهر من آسیب بزنه !
اصلا هم این حرفش با تیکه به نوید نبود!!!
پرهام جلوتر اومد و عکس چند تا دختر بیچاره رو ورق زد و بعد پاشید توی هوا و گفت : ما یه موسسه خیریه نیستیم ولی این دخترایی هستن که تو بهشون اسیب ج ن س ی رسوندی و همشون هم بی گناه بودن !!
جرثقیل کمی پایین تر اومد در حدی که پاهای عمر کمی بالاتر از سطح اب قرار گرفت
تمساح ها به سطح اب اومدن و هی سعی داشتن پاهاشو بگیرن
پرهام ادامه داد : خوبه که گیر خانواده ی ما افتادی تا یه انگلو از جامعه حذف کنیم
عمر بلند بلند التماس میگرد و هی میگفت غلط کردم ، گ ^^ و ه خوردم
علی اشاره کرد و متصدی جرثقیل اونو پایین تر برد و پاهاشو وارد اب کرد
صدای شکسته شدن استخون هاش به دست آرواره های تمساح ها با صدای فریاد نکرش باهم قاطی شدن
نوید دستشو دور شونم حلقه کرد و صورتمو چسبوند به سینش
چشمامو روی هم فشار دادم و به اغوش و صدای قلبش پناه بردم و اروم اشک ریختم
اون دستشو گذاشت روی گوشم محکم و گفت: هیششش الان تموم میشه
چیزی نگفتم و فقط چشمامو بیشتر فشار دادم تا چیزی از این صحنه ها نبینم یا نشنوم ولی متوجه شدم پرهام و علی به منو نوید نگاه کردن و بعد با نگاه معنا داری بهم چشم دوختن
برام مهم نبود ، آغوش نوید الان برای من تنها راه نجات دهنده بود و نمیخواستم عقب بکشم پس همونجا موندم تا همه چیز اروم بشه ..
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۳۳



لیام قصد بیخیال شدن نداشت و با خنده دستمو گرفت ، همون لحظه در دیگه حمام که به سمت اتاق لیلی بود باز شد و عین دیو دو سر عصبانی با موهایی که تماما دورش ریخته بود وایستاده بود و نگامون میکرد
لیام سریع پشت من قایم شد و گفت: ببخشید بیدارت کردیم
به لیام و بعد لیلی نگاه کردم که بدون اینکه براش مهم باشه فقط با یه لباس خواب بنفش جلومون ایستاده بود ، لباسش ازین براق ها بود و دوتا بند بازیک روی شونه هاش داشت ، اونم مثل من اندام لختمو یکم انداز برانداز کرد و گفت: عین بچه های دوساله میمونین دهن هاتونو ببندین!
لیام رفت تو اتاقش و شونه های ل خ ت خواهرشو گرفت و هلش داد سمت تخت در همون حین بهش میگفت یکم دیگه بخوابه
بیشتر از اون چشم چرونی نکردم و برگشتم تو اتاقم الان که لیام نبود فرصتو غنیمت شمردم و سریع یه تیشرت شلوار پوشیدم
وقتی لیام برگشت تو اتاق خودشو انداخت رو تخت و گفت : تو بیمارستان چی شده؟
موهامو جلوی آینه مرتب کردم و گفتم: اتفاق خاصی نیوفتاده برای چی؟
لیام: لیلی نقطه های خاکستری استادشو میخواد ، تا دیروز خیلی بهش احترام میزاشت بعد چیشده الان میخواد گوش مالیش بده؟
نوید: مطمئن نیستم ولی دیشب یه اتوبوس مدرسه چپ کرده بوده و کلی نوجوان بد حال تو اورژانس داشتن ، لیلی بدون حضور رزیدنتش چند تا کارو انجام داد و همشون هم موفقیت امیز بودن ولی شاید به همون ربط داشته باشه
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۱۱۵



لیلی از اتاق بیرون رفت و من خواستم تیشرتمو در بیارم ولی همین که دستامو کمی بالا دادم درد عجیبی توی زخمم حس کردم ، اروم دادمش بالا و به محل زخم نگاه کردم ، لیلی حق داشت عصبانی بشه چون پانسمانی ک روش بود و حتی قسمتی از لباسم پر خون بود
بعد چند دقیقا برگشت و یه جعبه ی کمک های اولیه رو روی تخت باز کرد و گفت: خب خداروشکر اینجا گاز استریل و الکل داریم ، البته باید ببینم چقد وضعش بده امیدوارم بخیه هاش باز نشده باشه
بالبخند دستشو گرفتم و گفتم: عزیزم اینجا اورژانس نیست ، اروم باش اون فقط یکم خونه
بهم نگاه کرد و گفت: نوید چقد داغی داری از تب میسوزی
اون دست دیگشم گرفتم و گفتم: من خوبم لیان، باشه؟ فقط یکم تبه ، طبیعیه برای این زخم ، حالا یه نفس عمیق بکش
به چشمام نگاه کرد و بعد از چند ثانیه گفت بزار لباستو در بیارم
خودمو دادم عقب و لیلی لبه های لباسمو گرفت و از تنم بیرون کشیدش ، دستام پشت بدنم تکیه گاهم بود و منتظر بودم ببینم میخواد چیکار کنه
کاملا مشخص بود که به بدنم خیره شده و نمیتونه ازش چشم برداره
اروم گفت : این واقعا نامردی محضه
لبخند کجی زدم و گفتم : چی نامردیه عزیزم؟
اروم انگشتشو کشید رو خی بین سیکس پک شکمم و گفت: اینکه محافظم انقد بدن خوبی داشته باشه
همزمان با تماس انگشتش روی پوستم سرمو بردم بالا و اروم نفس کشیدم ، این لعنتی نمیدونه که این کارش باعث درد کشیدن من میشه؟
سعی میکردم با ریتم منظم نفس بکشم و تو دلم داشتم اعداد رو میشمردم که جلوی سفت شدن بدنمو بگیرم و در همین حین لیلی انگار بیشتر قصد دیوونه کردنمو داشت چون کف دستشو مستقیم روی سینم گذاشت
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۱۲



حدود ده نفر فقط حالت نگهبان داخل ساختمون بود و یه پسر بچه هفت هشت ساله داشت با سگی بازی میکرد که فکر کنم پسر پرهام باشه و خانمی که مادر بچه بنظر میرسید عقب تر بدون توجه به افراد داخل ساختمون داشت با پرهام دعوای لفظی میکرد تا اینکه پرهام سیلی ای تو صورت دختر نشوند و با این کار ساکتش کرد ، هیچ کس بهشون حتی نگاه هم نمیکرد و مشخص بود کارشونو خوب بلدن
دختر اومد دست پسر بچه رو گرفت و اشک ریزان به سمت من اومدن
وقتی میخواست از کنارم رد بشه ایستاد و نگام کرد ، از نزدیک صورتش پیرتر میخورد شاید مدود چهل و اندی سالش بود
با احترام بهش سلام کردم و اون فقط گفت : شب ساعت ده تو اتاق من باش تازه وارد
ابروهامو انداختم بالا و اون خانم و بچش راشو کشیدن و رفتن بالا
این خانواده پر از شگفتیه
لیلی با عجله از پله ها دوید پایین و پله ی اخر پاش گیر کرد و نزدیک بود بیوفته که مانع شدم و شونه هاشو گرفتم و با لبخند گفتم : دست و پا چلفتی
بدو بدو رفت بیرون و گفت : بجنب دیر شده
دنبالش رفتم درحالی که داشتم چهره ی جدیدشو سبک سنگین میکردم، اون یه دفعه ای از یه ه ر ز ه ی خیابونی به یه قدیس تبدیل شد، موهای خرمایی بلندش که دم اسبی بسته بود و هنوز نم داشت تو باد تکون میخوردن و پیراهن بافت و شلوار لی پوشیده بود و دیگه از اون ارایش غلیظ خبری نبود
بلند گفت : داری میای یا نه؟
سریعتر از پله ها پایین رفتم و نشستم پشت فرمون ، لیلی هم نشست و ساعتشو نگاه کرد
ماشین بنفش قشنگشو از حیاط بیرون بردم و با یک گاز ماشین غرش کرد و سرعت زیادی گرفت
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته بیست‌وهشتم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۶
ادامه داستان قبلی
مامانای قشنگم بعداز تموم شدن قصه زندگیم جواب تاپیک هارو میدم😘



همین که دست به شکمم زدم خیالم راحت شد که شکمم بزرگه بچم هست اما یهو ته دلم خالی شد نکنه بچم طوریش شده باشه تخت و اتاق عوض شده بود مامانمم نبود یه خانوم کنارم بود صدام در نمیود انگار حرفی به ذهنم نمیومد دراقع میترسیدم سوالی بپرسم یهو چیشده بود که نه دردی داشتم نه هیچی حتی نمیدونستم چند ساعته که بیهوشم یهو همه اتفاق های قبل کم کم یاد اومد بلند شدم با استرس گفتم چیشده مامانم کجاس بچم چیشده کم کم صدام بالا میرفت با گریه گفتم بچم چیشده برداشتید چرا من نمردم😭چرا شکمم بزرگه پسرم چیشد یهو خانومه بغلم گرفت یه خانوم مهربون گفت اروم باش گل پسرت سالم تو شکمته بشین تا بگم چیشدی تو از درد زیاد بیهوش شدی ما فکر کردیم رحم پاره شده سریع اوردیمت اتاق عمل اماده زیمان کردیم ضربان قلبت پایین بوده ما الویت مادره واسمون هر لحظه اوضاع داشته وخیم میشده چون داشتیم هم مادر هم بچه رو از دست میدادیم داشتم اماده سزارین میشدیم همین که معاینه کردیدم دیدیم هیچ فشاری رو دهانه رحم نیس زربان قلب داره منظم میشه انقباض ها کم شده اوضاع مادر داره نرمال میشه بچه رو سونو کردیم دیدم کامل سالمه دهانه رحم کامل بسته شده دوتا دکتر دیگه هم اومدن اتاق عمل همه تو تعجب بودن که چیشد لحظه اخر فقط گفت میتونم بگم واست معجزه شد ما همه دلمون به حالت سوخت اما چاره ای نداشتیم اینو گفت رفت بیرون مامانم اومد تو حس کردم تو همین چند ساعت پیر تر شده به ریخته بود چادرش رو میکشید اومد گفت خوبی دختر بابا بیرونه فقط التماس خدارو میکنه امام هارو صدا میزنه انگار یادم اومد که باید گریه کنم انگار تازه فهمیدم چیشده
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان 🩷 "میرال" ❤️ مامان 🩷 "میرال" ❤️ ۲ سالگی
چشمتون دیشب منو نبینه..میرال رو بردم دکتر..نشستیم..به شوهرم گفتم تو سرکار بودی برات غذا اوردم برو توو ماشین بخور تموم کردی بیا گفت میرال اذیتت میکنه گفتم نه برو خیالت راحت.. خلاصه یک دقیقه ی اول میرال خوب بود دورش همش بچه کوچیک بود .. هم سنش، کوچیک تر و بزرگتر..از صندلی رفت پایین رفت سراغ بچه کوچیکه که پستونک دهنشه پستونک رو از دهنش در میورد دوباره میزاشت دهنش یا به مامانش میگفت بچه رو بده بغلم هیچی اوردم پیش خودم دید بچه داره شیر میخوره رفت سراغش به مامانش میگفت بچه رو بخوابون من بهش شیر بدم.. تا پیش خودم میوردم گریه میکرد و جیغ زد که بزار برم.. به وسایل همه دست میزد.. از صندلی ها میرفت بالا و دونه دونه روشون راه میرفت.. رفت بالا میز منشی همه چیو بهم ریخت😔
اینقدر عصبی شدم ها ولی به روو خودم نمیوردم.. از کت و کول همه میرفت بالا..باباش اومد بردش توو راه رو یعنی اون طبقه رو گذاشت روو سرش ..منشی رو خواهش کردم که فقط ردم کن رفتیم داخل .. دکتر روو صندلی چرخشی نشسته بود گیر داد باید بچرخونمت و دورت بزنم با صندلی.. چوب برداشت میگفت باید مثل دکتر معاینه کنم دهنشو .اینا فقط جزئی از کاراش بود.. جالب اینجاست که همه ی بچه ها ساکت و آروم بغل خانواده هاشون بودن بجز دختر من عین چی اون وسط میچرخید و فضولی میکرد 😔 یعنی بچه ی من تشخیص نمیده و اونا مشکلی ندارن که آرومن؟؟
بعد یه خانمی با حالت شوخی بهم گفت بچت به کی رفته بیش فعالیش؟
گفتم بچم زیادی کنجکاو و هوشیاره حتی دکتر هم گفت