مامانا بیاین درد و دل کنیم از زایمانتون 🤕😍
سزارین بودین یا طبیعی؟؟؟🤔😂😜
من که خودم طبیعی بودم ۴۱ هفته بودن درد رفتم با کلی آمپول درد و سرم و اینا دردم گرفت و دهانه رحم شیش سانت باز شد ولی یهو استپ زد و هر کاری کردیم و با ماما همراه هام هرچی ورزش کردم اصلا انگار که نه انگار 🥲 باز نشد که نشد 💔
دیگه من بعد چند ساعت درد کشیدن با پرستار های بچه🤦🏻🤦🏻که هی میگفتن حالا وقت هست حالا وقت هست دکتر اصلی من رسید و هرچی از دهنش در اومد به پرستار ها گفت که بچه تو تنگنا قرار گرفته داره خفه میشه یعنی منو میگی اینقدر گریه کردم که نگوووو💔🥲
دیگه منو اورژانسی بردن و مهیار جونم چند دقیقه دیگر تو بغلم بود🥹😍
اینم بگم که کیسه آبم رو هم زدن این پرستار های احمق
بچه نتونست بیاد بیرون😮‍💨
البته که شوهر خالم به حسابشان رسید😜 آخ دلم خنک شد هی یکی از پرستار ها داد زد سرم گفت ساکت شو ببینم شورشو در آوردی شوهر خاله ی گلم هم اونو مجبور کرد که تو ی اون جمع که سرم داد زده ازم عذرخواهی کنه😂🤦🏻🫢
شیر خشک نان کولیک شیرخواران رفلاکس سیسمونی نوزاد لباس نوزادی فروش سیسمونی پوشاک بچه

تصویر
۱۵ پاسخ

نان پدر و شیر مادر حلال شوهر خالت دمش گرم👌

من خاطره خوبی از زایمانم ندارم
۱-شوهرم بعد سه روز اومد دیدنم
۲-طبیعی بودم درد هر دوتارو کشیدم و سزارین شدم
۳-مادرشوهرم و مادرم تو بیمارستان دعوا کرده بودت
۴-هیچ کس نیومد عیادتم 💔

من طبیعی بودم
به دکترم‌گفتم تا ۴۲ هفته ام صبر‌میکنم
دهانه رحمم تو معاینه ها یک سانتم باز نشده بود
دکتر گفت من چهل هفته ختم بارداری‌میزنم برو با امپول‌فشار زایمان کن
اومدم بیمارستان باز معاینه کردن دیدن دهانه سفته و‌بسته
امپول فشارو‌نزده بودن ماما همراه اومد گفت با امپول فشارم‌تو طبیعی نمیتونی
یه چیزی مازاد باید به دکتر بدی بری سزارین مستقیم
اینطوری هم درد طبیعی میکشیدهم‌سزارین
گفتم من چیزی مازاد نمیدم،اگه میگید طبیعت بدنم اینه‌که طبیعی نمیشه،دیگه زیر میزی گرفتنتون چیه
بعد دکتر اومد ضربان قلب جنین و چک‌کرد یهو گفت واااای افت ضربان قلب داریم
بره سزارین
و اینگونه ما سزارین شدیم😂

منم ۱۰ ساعت با امپول فشار درد کشیدم تو چهارسانت موندم حتی کیسه ابمم زدن ولی نیومد و اخر رفتم سز . چقدر عذاب کشیدم ک هی میومدن و دست دستم میکردن 🤦. بنظرم زایمان طبیعی اگر بدون امپول فشار باشه قطعا خیلی راحت تره. البته من خصوصی بودم و خودم میخواستم طبیعی باشم حتما ولی خب دیگ نشد

اونا پرستار نیستن ماما هستن

من هیچیش یادم نمیاد گاهی یادم میره اصلا زایمان کردم یا اصلا این بچه رو چه جور بهم دادن فقط دوران بارداریم و یادمه که همش استفراغ میکیردم😂 زایمانم یه هفته بستری بودم برای طبیعی ده تا دکتر بیشتر امدن بالاسرم و همه اعتقاد داشتن که طبیعی میاد و منتظر میمونیم از 40 هفته بستری شدم تا 41 هفته تمام روش های زایمان و القای زایمان رو روم پیاده کردن امپول فشار،ماساژ،اب درمانی،روغن مالی،شیاف گل مغربی، ورزش،زعفرون دم کرده ،و.... اخر نه دهانه رحمم باز شد نه درد کشیدم نه هیچی 41 هفته و دو روز بستری شدم برای سزارین 41هفته و سه روز باز پشیمون شدن که نه یه هفته دیگه نگهش داریم شرتیطش نرماله و خوبه بزاریم تا طبیعی بیاد اخرشم سزارین شدم از سزارین هم هیچیش و نفهیمدم نه پمپ درد نه شیاف نه هیچی خیلی رتحت و سبک هم بلند شدم راه رفتم مادرمم از بیمارستان اوردم خونه خودم و خودش رفت 😂خودم کارا خودمو بچم و انجام میدادم تنهایی هیچ یادمم نمیاد دردی کشیده باشم برای همینه بعضی وقتا شک میکنم بچه مال منه بچه اوردم 🥺

زایمان منم خیلی بد بود کیسه آبم اذان صبح پاره شد و رفتم بیمارستان بستری کردن و گفتن باید طبیعی زایمان کنی کلی آمپول فشار زدن و معاینه میکردن خیلی درد کشیدم تا بعد کلی درد بردن عمل و بچم تو ۳۹هفته و ۳روز به دنیا اومد اونقدر آب ازم رفته بود بچم بدون آب بود از زایمانم که راضیم اما توی بیمارستان بحث شد بین مادرم و مادرشوهرم ومنم با همسرم بگو مگو شد بینمون بارداری خوبی هم نداشتم بخاطرهمین دیگه نمیخوام بازم اون روزا رو دوباره تکرار کنم😔😔

اولی طبیعی بودم چهار سال پیش خیلییییی بد بود دومی سزارین اول مهر عالی بود دست دکترم درد نکنه الهی هرجا هس خیر ببینه

😂😂😂😂

طبیعی بودم و خداراشکر زایمان خوبی داشتم
دم شوهر خالت گرم کاش همه اینطور بودن😁

سزارین بودم منم خیلی اذیت شدم دکترم با پزشک معتمد بیمارستان دعواشون شد منو عمل نکرد بی ناموس.کلی شوهرمو مادرم دعوا کردن . چند دیقه قبلشم بچم مدفوع کرده بود حالمم بد بود درد داشتم میترسیدم بگم معاینم کنن. اخر پزشک شیفت قبول کرد عملم کرد خیلی اذیت شدم

سزارین بودم. هفته ۳۷ به خاطر جفت سر راهی مجبور شدم زایمان کنم و در کمال تعجب شبی ک بستری شدم ک فرداش عمل کنم با اینکه اصلا موقع اش نبود به خاطر خوردن یه دونه نارنگی ۴ ساعت قبل عمل کیسه آبم پاره شد و با یه استرس خیلی زیاد رفتم اتاق عمل. کلا همه دوران بارداری و زایمانم پر استرس بود و اصلا دیگه دوس ندارم ک اون روزا رو تجربه کنم

من قرار بود طبیعی باشم
سونو آخر بچه چرخید و متاسفانه آی یو جی آر بود توی ۳۴ هفته مونده بود و داشت خفه میشد، بند ناف نازک شده بود و اکسیزن نداشت گیر کرده بود
دکترم سریع. نامه داد رفتم برای بستری، بیمارستان بستریم نکرد گفت ۱۰ روز دیگه بیا چزن میگیره بچه، اونجا ۲و۴۰۰ بود میگفت برو به ۳ کیلو میرسه
منم برگشتم همون روز رفتم مطب دکترم بهش گفتم گفت داره خفه میشه چرا بستری نکردن دوباره نامه داد و امپول ریه گفت نترس من تضمین میکنم بچت سالمه و میمونه
دیگه من رفتم و با کلی اصرار بستری شدم و بچم با وزن ۱و۸۰۰ دنیا اومد💔هیچی بهش نرسیده بود پسرفت داشته
دکترگفت خدا رحم کرده بهت
انقدر بند نافش نازک شده بوده که روز سوم افتاد

خاطره خوبی اززایمان ندارم طبیعی بافشار بالا دوروز رحمم باز نمیشد بالای بیست بار معاینه شدم رفتم تواتاق عمل تا سزارین بشم همونگا زایمان طبیعی کردم .بعدم پنج شب بخاطر فشار بستری بودم

طبیعی بودم من خیلیم راضی هستم چون مهربون ترین پرستارا کنارم بودن قوت قلب میدادن به ادم 😌😂🤍

سوال های مرتبط

مامان ریحانه جونم 😘 مامان ریحانه جونم 😘 ۱۳ ماهگی
دیشب خیلی شب بدی بود خدا قسمت هیچ مادری نکنه که بچه اش مریض باشه و کاری از دستش برنیاد..دیشب بعد اینکه ۴ نفر نتونستن رگ گیری کنن یکی صدا زدن اومد با یکم تلاش پیدا کرد و سرم زد تا آخر سرم پای دخترم دستم بود چون تکون میداد و سرم قطع میشد ..سرم تموم شد و تب دخترم اومد رو ۳۷ خوشحال شدم کمی بعد دوبار یهویی بی‌قراری کرد تب شو گرفتم دیدم ۳۸.۵ هست پرستار صدا زدم اومد یک سرم دیگه هم زد و گفت باید آزمایش کشت ادرار بدی ..کیسه رو آوردن منم که دفعه اولم بود بلد نبودم وصل کردم در رفت و نتونستم ادرار شو بگیرم .‌این حرف به تخت بغلم گفتم اونم گفت من بلد برای دخترم وصل میکردم ..خدا خیر شیده وصل کرد ولی دوباره دخترم زیاد تکون خورد . چسب اونم باز شد ..با یه خانم دیگه که تخت بغلم بود گفتم گفت صبر کن الان من کیسه رو بلدم بزنم اونم زد و آخر نتونستم ادرار بگیرم به دکترش گفتم قبول نکرد گفت باید آزمایش بده ببینم خدای نکرده عفونت نداره بعد مرخصش کنیم ..بعد برای چهارمین بار کیسه خریدم و خودم با دقت وصل کردم و دیدم درست چسبوندمش ..
باید گذشت و دکتر اومد گفت هنوز نتونستی بگیری گفتم نه ادرار نکرده و دوباره اومد دیدم همسرم صدا زد بعد ۲ ساعت از شب منتظر ادرارش بودن که آزمایش بگیرن ...وقتی دیدن نشد همسرم صدا زدن و گفتن برو سونت بخر .. وقتی دیدم همسرم یا سونت اومد خیلی ناراحت شدم گفتم بچه به این کوچکی سونت میخواد چیکار ..بعد خیلی دعا و التماس از خدا خواستم تا پرستار نیاد سونت بزار من پوشکش باز کنم ببینم ادرار شو کرده ...
و قربون خدا برم که حرف مو شنیدم .‌‌..یعنی نمی‌دونید که چه حالی داشتم وقتی سونت دیدم خودم تو زایمان کشیدم درد داره چه برسه به بچه ۵ ماهه
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۲ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲
مامان بارانا مامان بارانا ۱ سالگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی