فرزندپروری
زایمان

تصویر
۹ پاسخ

من با مادرشوهرم خانواده همسرم همون اول سال ب مشکل خوردیم شکایت شکایت کشی
ولی دوسال بعد ک زایمان کردم برام گوسفند کشتن ب مامانم گفتن ما بچتو میبریم تر خشک میکنیم بعد می‌فرستیم تو این ی هفته ک خونه مادرشوهرم بودم بلا استثنا فقط استراحت فقط برای شیر دادن بیدار میشدم صبحانه کاچی با کره محلی ک من فوقالعاده بدم میومد ولی ی جور درست میکردن من متوجه نشم ناهارم ک جیگری گوشتی واقعا بهترین زایمان رو داشتم عالی بود فقط دلتنگی مامانم اذیتم می‌کرد با این ک دوتا کوچه فاصله داشتم

افسردگی بعد از زایمانه طبیعیه

منم سر زایمانم تا یکسال زجرم دادن نه کادویی نه گلی نه گوسفندی کشتن دم به دقیقه میومدن خونه بابام وقت و بی وقت شوهرمم دنبال رفیق بازی بود اصلا نبود منم جمع کردم رفتم خونه مادرشوهرم که اشتباه کردم بی احترامی دیدم به نظرم هرکاری کنی خانواده شوهر زجرت میدن تو زایمان

من خو ۱۰ رو تو بیمارستان بودم با شکم عمل شده گردن درد سر درد و خونریزی کف بیمارستان میخوابیدم اینم بگم ک افسردگی شدید گرفتم

طبیعیه عزیزم من گریه میکردم به شوهرم میگفتم تقصیرتوبودگفتی بچه داربشیم اونم دلداریم میدادمیگفت عیب نداره😄

در ۹۹ درصد مواقع اطرافیان زائو بعد از زایمان دیوونه میشن نمیدونم چرا کلا شعورشون رو از دست میدن انگار خودشون زاییدن توجه به زائو نمیکنن هیچی میخوان همه توجه ها رو ازش بردارن

من شوهرم مامانی خیلی حساس رو مامانش خیلی موزی جلوی من میگه همه بد هستن تو خوبی ولی وقتی خانوادش میبینن انگار استغفرالله خدا را دیده آنقدر بهشون احترام می‌زاره
اونوقت پدر و مادر پیر من میان بنده خدا زیاد اخلاقش خوب نیست یک جا میشینه حرف نمیزنه خیلی اذیتم می‌کنه

منم سر زایمان اولم زیاد اوکی نبود مامانم دوازده روز آمد پیش من و ما طبقه پایین مادر شوهرم اینا بودیم به جای اینکه اون کمک حال مامانم باشه ظهر که میشد با پدر شوهرم دوتا برادر شوهر مجردام می‌آمدم پایین ناهار تازه بیچاره مامانم برای اونا ناهار می‌دهد برای من و مواظبت از بچه دیگه روز چهارم یکی از برادر شوهرم گفته بود مامان این چه کاری بابای عروسیمون اینجا نمیاد تازه به جای این که تو غذا درست کنی مادر عروسیمون باید بنده خدا بپزه دیگه بعدش نیامدن صبح هر روز می آمد پایین من از روز ششم گفتم مامان جوابش نده فکر می‌کنه خوابیدم چند دفعه آمد جوابش ندادیم رفت و شبا می آمد که شوهرم بود ولی جلو شوهرم زیاد نمی‌توانست حرف بزنه
خلاصه که پدرمون در آمد ولی سر دومی خیلی بهتر بود من دو روز اول رفتم خونشون اونوقت بود مامانم مثل مهمان می آمد بهش میگفتم دست به سیاه و سفید نزن بعدش من شش روز رفتم خونه مامانم و بعدم خوب شدم آمدم خونه خودم خیلی حال داد دیگه نمی آمد که بره رو مخم

تحربه خودمو بهت میگم بخاطر هیچکس زندگیتو خراب نکن ختی کوچک ترین بحث، هیچکس ارزششو نداره ماهم ی مدت بخاطر خانواده همسرم جنک داشتیم وای عذاب بود

مقالات مرتبط