۷ پاسخ

خیلی بده این حالت دقیقا منم ۳۷ هفته زایمان کردم بچم یه شب رفت آن آی سی یو بقول شما مامانای دیگه بچشون پیششون بود مال من نبود به حال خودم و بچم زار زدم تا صبح میخواستن بازم بچم نگه دارن رضایت دادیم آوردیمش خونه خداروشکر از سر منو شما بخیر گذشت انشالله همه خانمای باردار به وقتش و صحیح و سالم بچه هاشون بدنیا بیاد این تجربه تلخ رو نداشته باشن

کدوم بیمارستان سزارین کردید؟؟؟؟اباده یا ابرقو؟؟

بیمارستان خصوصی بودی؟
منم ۳۸ و ۴روز سزارین سوم رو انجام‌دادم.
بچه صدای گریه ش شبیه تاله بود بردن ان ای سیو... ۱شب نگه داشتن. بعد میخواست ۱هفته نگه دارن‌من نذاشتم و مرخص کردیم با امضا...
اگر خصوصی بودی که اینا همه به خاطر مول بچه رو میبرن ان ای سیو

حالامن همش اصرار داشتم دیربه دنیابیاد ٣بهمن ٣۵ هفته دنیااومد درحالی ک باید ۵ اسفند دنیامیومد
اونم حکمتی داشت بچم ٩ روز دستگاه بود بخاطر کمبود اکسیژن
اگه توجنگ به دنیامیومد ماچطوری میتونستیم بااین همه دلهره توبیمارستان بمونیم😕

خداروشکر ک مرخص شد پاقدمش مبارک عزیزم

برای منم ۳۶ هفته آبش کم شد گفتن نرماله ولی باز خطرداره شوهرم گفت بریم بستری شو دیگه کامله بچه میگن عمل کنن
گفتم نه من خودمو تقویت میکنم تا ب وقتش بیاد چند روز بعد رفتم آبش زیاد شده بود ،میگم حکمتتو شکر خدا 🥺

آخ عزیزدلمممم😔
من اصلا طاقت ندارم بچه حتی یکساعت تو دستگاه بمونه،چه برسه به این بلاها
خدارو صدهزاربار شکر که الان خوبین هردو
الهی که هرگز پاتون به بیمارستان باز نشه و همیشه کنارهم سلامت و شاد باشین🤲

دقیقااااا اصرار زور به چیزی نباید کرد

سوال های مرتبط

مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۳ ماهگی
زایمان پر چالشم #پارت دهم
از اتاق عمل که اومدم همه خونوادم منتظر بودن و کنارم بودن اما نی نی نبود منم که نمیتونستم حرف بزنم تا اینکه شنیدم بچه تا ۱ساعت زیر اکسیژنه...همسرم اومد کنارم گفت خدا خیلی بهمون رحم کرد...نی نی مدفوع کرده بوده و گفتند خیلی خطرناک بوده اما چون تازه این اتفاق افتاده مشکلی نیست و برای احتیاط بچه ۱ساعو زیر اکسیزن هست...بعد ۱ساعت بچه رو ا وردن و پرستار اومد واسه شیردهی که خداروشکر ظاهرا اغوز داشتم ...این بود ماجرای زایمان پر چالش من
در کل از سزارین راضی ام از دکترم خیلی راضی بودم و خداروشکر میکنم که بهمون رحم کرد و اتفاق بدتری نیوفتاد....همسرم گفت تو که اتاق عمل بودی هرچی منتظر شدیم خبری نشد تا اینکا پرستار اومد گفت بچه مدفوع کرده و همه خونوادم خیلی نگران شده بودن و ترسیدن..مادرم کلی گریه کرده بود همسرم به شدت ترسیده بود..و من از همه جا بی خبر بودم چون هیچی به من نگفتن تو اتاق عمل هبچی نگفتن که من بفهمم ...همه چی اوکی به نظر میرسید..به جز اون تعداد مردی که اونحا بود و من کلی معذب بودم که لخت بودم پیش اونا و خیلی خیلی حس بدی داشتم
#فرزند پروری#زایمان#سزارین#عمل
#اتاق عمل
مامان ناردونه 🩷✨ مامان ناردونه 🩷✨ ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴:
اونجا روی تخت زایمان خوابیدم این مدلی بود که پاهاتو باید می‌ذاشتی دو طرف و بالا و زور می‌زدی دردش وحشتناک بود ولی چون دیگه میدونستم آخراشه می‌تونستم تحمل کنم . دیگه ماما ها بالا سرم بودن و دکتر هم اومد. یه مایع حالت بی حسی بهم زدن ولی من باز یه کم حس کردم تیغ زدنو ‌ دکتر با دوتا آرنجاش افتاده بود رو شکمم و فشار میداد و واقعا حس کردم دارم مرگو به چشمم میبینم ولی دیگه آخراش بود و تا جایی که تونستم وقتی دردم میگرفت زور میزدم تا زودتر تموم شه همش میگفتن داد نکش و زور بزن ولی نمیشد من انقد داد زدم که گلوم درد گرفته الان و صدام در نمیومد. دیگه خلاصه گفتن دارن موهاشو میبینن و دیگه بعدش با چند تا زور تموم شد ولی برخلاف نظر دکتر بچه درشت بود و به خاطر همین طول کشید. لحظه ای که بچه به دنیا اومد انقد حس خوبی داد که من سریع گفتم وای چقد حال داد 😅 انگار یهویی شکمم خالی خالی شد و دیگه هیچ دردی نداشتم و فقط چشمم به بچه بود که داشتن تمیزش میکردن. یه کم بعد هم جفت اومد بیرون که اونم خیلی حال داد و جالب بود برام. کادر بیمارستان واقعا خوب بودن و خیلی مهربون و مومن . بهم میگفتن دعا کنم صلوات بفرستم و ماما خودم هم که یه خانم سن بالا و با تجربه بود تو گوش بچه اذان و اقامه گفت و تربت هم گذاشت دهنش . من چون بچه گریه نمی‌کرد نگران بودم و همش چشمم بهش بود ولی گفتن حالش خوبه . یه کم آب و خرما خوردم (حتما خرما بدون هسته بردارید همراهتون) و بعدش ماما خودم اومد که بخیه بزنه و بی حسی زد ولی بعضیاشو من حس کردم فک کنم بیرونیا رو و خیلی درد داشت ولی انقد درد کشیده بودم که دیگه تحمل اینو داشتم و فقط چشمم به ساعت بود که زودتر تموم شه ...
ادامه پارت بعد
مامان آرمان مامان آرمان ۹ ماهگی
مامان فرهان مامان فرهان ۴ ماهگی
سلام به همگی
بلاخره نوبت منم رسید که بگم منم زایمان کردم و شکرخدا با موفقیت از پروسه زایمان گذر کردم ،
راستش همیشه هروقت حرف بچه میشد میگفتم روز زایمان روز مرگ منه ، انقدر که می‌ترسیدم، همیشه نگرانی و استرس تو لحظات بارداری باهام بود که من چجوری زایمان کنم ، ولی وقتی نصف شب خیلی یهویی کیسه آبم پاره شد فقط تا مسیر بیمارستان رو استرس داشتم که یه وقت مشکلی پیش نیاد برای بچه ، ولی وقتی وارد زایشگاه و اتاق عمل شدم اصلا استرس نداشتم همش می‌خندیدم حتی با خانم دیگه که تو زایشگاه بود باهاش بابای میکردم و می‌خندیدم 😁😅، بعد بهم میگفتن چه ذوقی هم داره 😂، اصلا حتی موقع عمل هم استرس نداشتم و کاملا راحت و باهاشون قشنگ همکاری میکردم ، حتی وقتی دکتر بیهوشی اومد و گفت باید بیحس بشی خوشحالم شدم از خدامم بود ، انقد باحال بود اتاق عمل
اینارو توضیح دادم که بگم پروسه زایمان خیلی راحت بود ، انقد راحت بود که منی که روز زایمان رو روز مرگ خودم میدونستم ، الان دلتنگش شدم ، دلم برای پروسه زایمان تنگ شده ، دوست نداشتم از بیمارستان بیام خونه ، انشاالله بچه بزرگ تر بشه میرم سراغ بچه بعدی...