۷ پاسخ

خب ببین اونایی که انتخاب میکنن یا با فاصله بچه دوم میارن خلاصه به هردلیلی یدونه بچه دارن باید هم مادرباشن هم همبازی هم خواهر برادر بچه و هزار گیر وگور دبگه
من یدونه ۱۵ ساله دارم بیشتر روز پسر کوچیکم با داداششه بازی یادگیری
چیزی میخواد حتی به اون میگه

دعوا نداریم بحث میکنیم اونم ادامه نمیدیم .وسیله زیاد دست ب خرید پدر و دختر خیلی خوبه . پارک میریم دوچرخه و اسکوتر و اسکیت داره میبریم بازی میکنه ولی شهربازی شاید دو هفته یبار یا ماهی یبار
از کوره گاهی در میریم بنظر یدونه بچه خیلی سخت تر از چندتاس

والا انقدر حساس نباش
حالا تو از دلش هم درآوردی من اونکارو هم نمیکنم فقط بغلش میکنم و عذرخواهی

خیلی طبیعیه مادریم خسته میشیم
مگه مامانی ما سر ما داد نزدند
من خیلی با بچم مهربونم خیلی به حرفش میکنم
تا حالافحشش ندادم یا نزدمش اما گاهی پیش میاد که صدامو بلندتر میکنم تازه معذرت خواهی نمیکنم بهش توضیح میدم کارت بد بوده من اعصبانی شدم

امروز بی ادبی کرد دخترم یک حرف بی ادبی هم زد منم دعواش کردم سرشم داد زدم بهش گفتم تو خونه ما کی اینجوری حرف میزنه که اینطوری صحبت میکنی

خیلی طبیعیه آدم گاهی اوقات کاسه ی صبرش لبریز بشه ،مخصوصا الان تو این شرایط .مهم اینه که ازش عذرخواهی کردید و از دلش درآوردید

متاسفانه گاهی با تمام صبوری هامون ممکنه از کوره در بریم
ما هم انسانیم و تحت فشار

سوال های مرتبط

مامان نفسم و پسرم💚 مامان نفسم و پسرم💚 ۶ سالگی
خانوما تایپک چندرور پیش منو دیده بودید با شوهرم دعوام شد من سوزوندمش اونم منو زده بود
امشب بااااز دعوامون شد اینبار سرچی یچیز مسخره پسرم گریه افتاد یه دیقه قبلی که شوهرم برسه نفسش رفت خیلی بد رفت طولانی شد تنها بودم با بچه ها هرکارم کردم نیومد خیلی طول کشید تا اومد خیلی حالم بد شد بدنم میلرزید جون تو پاهام نبود (پسرمن زیاد اینطور میشه دکترم بردیم دوبار. آزمایشم داده دلیلی نداره میگن بعضی بچه ها ریسه میرن )ولی اینبار چون خیلی طولانی شد من مردم
بعدشوهرم گشنش بود غذا گذاشت گرم شه و گفت بیایید شام من اول گفتم نمیتونم حالم بده تو بشین بخور گفت نه بیایید اومدم نشستم غذاها رو کذاشت گرم بشه چون دوستش از رستورانش غذافرستاده بود بعد گفت بیا ببین گرم شده گفتم نمیتونم راه برم بچه هم بغلمه بزارم زمین دوباره گریه کنه نفسش میره یه دفعه هار شد کفگیر دستشو پرت کرد دستگیره رو پرت کرد فحش داد لگد رد به ماشین بچه ها داد زد
یکم صبر کردم شاید بیاد نیمد پاشدم رفتم تو اتاق حالا بماند دخترمن از همون اولش باز گریه گریه
دلم براش کبابه هر دو سه روز دعواهای بد میبینه دل و جونش آب میشه بچم بعدا شوهرم میگه مغرب که زنگت زدم بامن خوب حرف نردی اعصاب منو خرد کردی)مغرب باهاش بحث کرده بودم ولی تلفنای بعدش سه چهارتایی بود اوکی بودیم جفتمون
خلاصه کارشو انداخت تقصیر من آخرم میگه زبونتو بکن تو ک و ن ت حرف نزن به من که اعصابم بهم نریزه نه کتک بخوری نه دعوا
خسته شدم دیگه دارم به طلاق فکر میکنم
فقط میترسم بچه هامو ازم بگیره نابود میشم
چیکار کنم بنظرتون؟شما میتونید بخاطر اینکه با بچتون باشید توی یه زندگی جهنمی بمونید؟