بارداری و زایمان 😶🤱
صبح رفتیم همون بیمارستان ک‌ امکاناتش کمتربود
دکتر اونجا اول تو کلینیک بیمارستان میشینه
نوبت گرفتیمو رفتم پیشش گفت برا فردا صبح بیا بستری شوگفتم نمیشه همین‌امروز بستری شم (واقعا خسته شده بودم از رفت و آمد)
گفت برو زایشگاه تا ازت آن اس تی بگیرن میام خودم من فک کردم این یکی زیر میزی نمیخاد
رفتم زایشگاه آن اس تی گرفتن خوب بود انقباضی نشون نداد
دکتر اومد گفت هزینه من جداس گفتم چقدره گف ۷تومن گفتم راه داره کمتر بگیرین چون الان شرایط مالیمون خوب نیس
گف ۵تومن دیگه خواهر شوهرم باهام بود گفتم زنگ به سعیدشوهرم بهش بگو انقد میگیره
میدونستم الان موجودی کارت شوهرم در حد صفره و بدجوری ت فشاره از نظر پول
دیگه زنگ زد بهش بعدشوهرم اومده بود پشت در زایشگاه که با دکتر حرف بزنه
دکترم قبل اینکه بره گفت نگران نباش حلش میکنیم ما تو امروز بچتو بدنیا میاری
دیگه رفت با شوهرم صحبت کرد نمی‌دونم شوهرم چی بهش گفته بود که با سه تومن راضی شد عملم کنه
اومد تو گف دیدی گفتم امروز بستری میشی
خلاصه که تند تند کارامو کردن یکی میومد انژیوکت وصل میکردیکی میومد آزمایش میگرف یکی برام لباس آورد د آخرم سوند وصلم کردن و آماده عمل شدم
از درد سوندم بخام بگم بدترین درد سزارین همینه که قابل تحمله
در کل من داشتم همه کارارو تحمل میکردم که زودتر تموم شه و بچمو ببینم
وگرنه سر رگ گرفتن اذیت شدم رگام پاره میشد از چهار جا رگ گرفتن در آخر دوتاش خوب شد که انژیوکتارو اونجا زدن
همه ی این اتفاقات از ساعت ۱۰ونیم صب تا ۱۲ونیم طول کشید

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان آریا مامان آریا ۳ ماهگی
پارت هفتم
مامانم برداشتیم رفتیم بیمارستان
رفتم زایشگاه گفتم اومدم بستری شم،دکتر هماهنگ کرده بود یه نامه پذیرش داد شوهرم برد پذیرش.که برای علی الحساب۸۰۰تومن گرفتن ساک بیمارستان داده بودن.تاکید میکنم ما بیمه تکمیلیمون طرف قرارداداونجا بود
ماما زایشگاهم یسری فرم پر کرد سوال پرسید شوهرم کیف بیمارستان اورد لباسای اتاق عمل پوشیدم گفت برو رو تخت بیام سرم بزنم.دیگه وسایلم دادم به شوهرم گفتم باید تو زایشگاه باشم تا دکتر بیاد.شوهرم رفت دنبال کاراش که ظهر بیاد ملاقات مامانمم پشت در نشسته بود.
منم رفتم توی اتاق درد زایشگاه برام سرم زد .ان اس تی گرفت.منم با گوشیم بازی میکردم .پرسیدم دکتر کی میاد گفت زودتر از ۸نمیان.
شیفت عوض شد مامایی که من دوسش داشتم اومد منو دید گفت عه بالاخره سزارین انتخاب کردی .گفتم اره به حرف شما کردم 😂
حالا اون ماما دیگه گیر داده بود تو سزارین اختیاری منم گفتم دکتر خودش میدونه فقط گفته بستری شو.گفتن پس دکتر۹میاد
مامان آلا مامان آلا ۴ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی پارت دوم ✨

توی عید بود و من با همسرم هیچ کجا نرفته بودیم
عید را کوفت خودم کردم که امروز میزام
فردا میزام
یا زایشگاه بودم یا درحال ورزش و پیاده روی
هیچی خلاصه
مثه قبل دوباره ورزش میکردم
حموم میزفتم زیر دوش پنجاه تا پنجاه تا اسکات میزذم
شبا از پا درد تخت و میخواستم گاز بگیرم
حالا دردای دیگ ک داشتم که بماند
دوازدهم فروردین بود که
من انقباض هام را قشنگ حس میکردم
بچم صبح سکسکه کرد ولی این دفعه تو لگنم تکوناش و حس میکردم
دیگ تکون نخورد
به مامام گفتم گف برو زایشگاه بچه ها nst بگیرن
حالا من و شوهرم هرروز زایشگاه بودیم
اونروز که گفتم بریم زایشگاه شوهرم رفته بود سراغ دریل کاری و این حرفا
گفت تموم بشه و رفتیم
منم تو این فاصله مدام ورزش میکردم
ساعت ۷ عصر بود که رفتیم زایشگاه
چون صد بار رفته بودم از قبلش زیر انداز خریدیم و رفتم داخل
همین دستگاه را وصل کرد
گفت درد داری الان ؟
گفتم اره
گفت هفت دقیقه یک بار انقباض نشون میده
گفتم عزیزم بلههههه
من دو هفتس دارم میرم و میام میگم درد دارم
بستری نکردید
گفت بخواب تا معاینه کنم
گف چهار سانت دهانه ی رحمت بازه 😁
تو بستری میشی امشب
منم که ناامیددددد ‌اصلا توجهی به حرفش نکردم
رفت زنگ زد دکتر بخش و شرایط و کفت و دیدم لباس آوردن و زنگ زدن مامام😆
وای من از خوشحالی سریع زنگ زدم شوهرم که پشت در بود کفتم من و بستری میکنن
برو وسیله ها را بیار ‌
اونم بدتر از من باورش نمیشد 😂


بارداری
فرزندپروری
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۳ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان ۳ قلوها🩷🩵🩷 مامان ۳ قلوها🩷🩵🩷 ۱۶ ماهگی
شنبه صبح رفتیم بیمارستان و رفتم سمت درمانگاه پرونده مو آوردن و رفتم پیش دکتر گفت درد اینا نداری گفتم نه گفت حرکت بچه ها چطوره ک گفتم از دیشب تا الان کاهش حرکت داشتن ک گفت همین الان سریع برو اورژانس اونجا مشکلتو بگو رفتم اورژانس سریع خوابوندن واسه ان اس تی
ان اس تی گرفتن ک وسطاش یه هو ضربان قلب یکی شون افت کرد ولی سریع درست شد دو تا سرم آوردن زدن ک حرکات بچه ها بهتر شد بعدش گفتن برو زایشگاه و بستری شو ک بهش میگفتن بخش لیبر
دیگ کارای بستری رو شوهرم انجام داد و رفت خونه تازه کلی ام غر زد الکی فقط بستری میکنن پس کی بچه ها به دنیا میان😂من رفتم زایشگاه دوباره خوابوندن واسه ان اس تی دیگ اشکم در اومده بود از شدت کلافگی شد ظهر
دکترا اومدن بالا سرم هر کی یه چیزی میگف بعد همشون میگفتن هفته اش خوبه ختم بارداری بدید بعد گفتم من کی زایمان میکنم گفتن هر وقت ببینیم ان اس تی ها خوب نیستش منم با خیال راحت خوابیدم اونجا 😂فک میکردم دو سه روزی هستم اونجا
یه هو دیدم یه دکتره اومد یه انژیوکت کرد تو دستم سرم زد بعد گفت پاهاتون باز کن من فک کردم میخواد معاینه کنه با چه جذبه و جدیتی گفتم من اجازه ی معاینه نمیدم🤣🤣اونم گف معاینه نمیکنم میخوام سوند وصل کنم😂😂یه هو پنچر شدم گفتم سوند واسه چی گفت واسه اتاق عمل😐😐یا خدا یه لحظه دلم هری ریخت گفتم عمل گف اره داری میری واسه زایمان هم خوشحال شدم هم استرس
بعد اومد سوند و گذاشت ک اصلا درد نداره فقط اولش یه ذرههه میسوزه ادامه بعدی....
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۵ ماهگی
زایمان(سزارین ) پارت دوم
بعدش زنگ زدن دکترم ساعت ۱۱شب بود که گفتن وضعیت مو ۳۷هفته بودم دکتر گفت بدین با خودش حرف بزنم با خود دکترم حرف زدم گفتم وضعیت مو که گفت دیگه نرو خونتون بمون بیمارستان بستری شو گفتم نمیخوام نزدیک بیمارستان فامیل زیاد داشتیم رفتیم خونه یکیشون دکتر گفته بود تا وقت نامه امم هر روز برم آن اس تی جمعه ۲۶اردیبهشت ساعت ۱۰از بیمارستان زنگ زدن که بیا آن اس تی گفتم صبحانه بخورم بیام یهو احساس کردم ازم نصف استکان آب ریخت رفتم سرویس دیدم یکم آب با ترشح بزرگ سفید با رگه های قهوه ای اومد نگران شدم زیاد رفتم بیرون به شوهرم و فامیلمون گفتم گفتن شاید کیسه آب باشه رفتیم بیمارستان سریع آن اس تی گرفت خوب نبود معاینه کرد همون یک سانت بودم تست آمینو شور گرفت مثبت شد و من از استرس مردم نامه رو گرفتن و پرستار اومد گفت کیسه آبت سوراخ شده و ۳۷هفته و ۱روز بودم گفت واسه هزینه مشکلی نداری و شاید بچه بره دستگاه گفت زیر ۳۷میره ولی ۴۰هفته هم داشتیم رفته گفتم نه واسه هزینه مشکلی ندارم سریع پرونده تشکیل دادن زنگ زدم مامانم گفتم بیا سریع می‌خوانن ببرن عمل بعدش گوشیم همراهم بود به شوهرم زنگ زدم پشت در بلوک زایمان بود گفتم می‌خوان ببرن عمل بعد دیدم خودشون صدا زدن شوهرمو که برو پرونده باز کن سریع
مامان بهار وحسین 🫀 مامان بهار وحسین 🫀 ۴ ماهگی
بارداری و زایمان😶🤱
روز۱۵فروردین شنبه صبح دیگه وقتی شوهرم اومد گفت آماده کن بریم بیمارستان😐
منم چون از قبل نامه نداشتم دیگه
رفتیم اول اورژانس که بحساب خودم اورژانسی بستری شم
رفتم گفتم از دیشب درد دارم و حرکات بچه کم شده سزارین دومیم
اول که گفت چرا نامه نداری گفتم داشتم تاریخش رد شده نتونستم بیام
بعدش گفت یه چیز شیرین بخوردرازبکش تا آن اس تی ازت بگیرم
آن اس تی رو وصل کرد اولش که زیاد تکون نمیخورد بچم
چند دقیقه بعدش یه خانومی اومد ۲۸هفته بود درد سنگ کلیه داشت فقد جیغ میکشید نمیتونست راه بره اصلا
من اونو که دیدم استرس گرفتم نمی‌دونم چی شد که بچه شروع کرد به تکون خوردن پشت سرهم لگد میزد 😐
ماما گف اینکه حرکاتش خوبه فک نکنم بستری شی
ولی چون هفته ت بالاست (۳۹هفته و۲روزبودم)زنگ میزنم به دکتر
زنگ زد دکتر گفت من قبولش نمیکنم سزارین ش کنم چون مریض من نیس در اصل زیر میزی میخواست
دیگه ماما گف ت فقد امروز تا فردا ظهر وقت دادی برا خودت دکتر پیدا کنی و گرنه برات خطر داره
مامان ♥️آقااباالفضل♥️ مامان ♥️آقااباالفضل♥️ ۶ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمانم
خلاصه به همسرم گفتم تکون نمیخوره
و زنگ زدم مطب گفتم به منشی به دکتر گفت ،دکتر هم گفت من که گفته بودم ختم بارداری برا همین امروز بگو سریع بره بستری بشه بیمارستان تا منم برم بیمارستان چون شیفت خودش بود
خلاصه هزینه ی خودشو زدیم و رفتیم با مدارک بیمارستان از شانس بد من خونه فشارم ۱۴٫۵ بود
اونجا گرفتن تا ۱۲ است
گفتن برو بستری شو
حالا من نامه ختم بارداری داشتم
بستریم کردن و من منتظر بودم دکتر بیاد بگه بریم سزارین چون شرایط من اورژانسی میشد
گفتن برو بخواب
ی آزمایش خون گرفتن و ادرار با سوند انجام دادن
ولی بدترین تجربه ام از زایمانم فقط و فقط لحظه ای بود که ماما اومد تا اون یکی آزمایش ها رو انجام بده گفت معاینه و تا من به خودم بیان دستشو کرد داخلم فقط میتونم بگم مردم و زنده شدم از درد
فقط جیغ زدم و تا یکساعت گریه میکردم
حتی سوند که برام وصل کردن من هیچی نفهمیدم فقط گریه میکردم هی گفتن درد داری گفتم نه واقعا درد نداشتم
بعد ی نیم ساعتی خدا خیرش بده دکتر بهشون زنگ زده بود سریع آماده اش کنید برا سزارین
مامان سبحان🧿❤️ مامان سبحان🧿❤️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، پارت ۱
تجربه من از زایمان طبیعی
۲۶ اردیبهشت شنبه ساعت ۵ بود شوهرم از سر کار آمد بهش گفتم بریم بیمارستا معاینه بشم ببینم چند سانتم شوهرم گفت ول کن بعدا میریم با اسرار خودم رفتیم رفتم داخل گفت برو یه چیز شیرین بخور بیا ان اس تی بگیرم بعد خودم گفتم معاینه کن گفت درد داری الکی گفتم آره ، بعد رفتم آمدم ان اس تی کرد گفت ۲ دقیقه یه بار انقباض داری و معاینه کرد گفت ۲ سانت بازی با اینکه اصلا درد نداشتم معاینه زیاد درد نداشت قابل تحمل بود بعد زنگ زد دکتر گفت خطرناکه درد داره نگه دار بستری شه منم استرس گرفتم گفتم نه میرم فردا بیام درد ندارم گفت نه خطرناکه گفتم شب میام گفت نه انقباض داری میری رضایت بده برو هرچی خدای نکرده شد پای خودت ، شوهرم گفت بریم ولی اونجوری گفت من ترسیدم گفتم باشه میمونم شوهرم فرستادن بره وسایل بستری را بخره بیاد منم شدیدا استرس گرفتم زنگ زدم مامانم آماده شو شوهرم بیاد دنبالت منو نگه داشتن ، بعد شوهرم رفت آمدن،
بقیه اش تایپک بعد🌹