هیچی رفتیم داخل اتاق حرف زدیم انقد خندیدیم که بعد یکساعت مامانم اومد گف بیاین بیرون بد نگذره ی وقت🤣🤣🤣🤣
سلام خانوما خوبین روبیکا گروه زدم برا مامانا ی باردار و غیر باردار از تجربیات هم استفاده میکنیم خواستین به آیدیم پیام بدین روبیکا لینکو بفرستم براتون اعداد آیدیمو انگلیسی بزنین
@Z967682
وایی😂
باز اون روزای آشنایی سَم یادم اومد🤦🏻♀️🤣
خیلی مظلومانه مثل گربه شرک گفت شما غذا درست میکنین؟🥺من مرده بودم از خنده😂گفتم نه پس گشنگی میکشیم باهم🙄😂(مامانش زیاد اهل غذا درست کردن توی هر وعده نیست و آقا شکموعه😁).
بعد میگفت بچه دوست دارین یا نه😁
[قشنگ اینکه مردا فکر شکم و زیر شکم هستن بهم ثابت شد اون روزا🤦🏻♀️😂]
سوتی هم کم ندادیم😅😂
ما باهم دوست بودیم دانشکاه ولی شب خاستگاری حرفم نزدیم😂😂😂بابام نمیدونست دوستیم از جلوی خودش بله رو داد😒
ما قبلش حرفامون زده بودیم دیگه حرفی نمونده بود 🤣🤣😂
من موقع خجالت یا استرس خندم میگیره. وقتی با همسرم رفتیم حرف بزنیم نگاهم که میفتاد بهش خندم میگرفت یعنی حرفی نزدیک من همش میخندیدم که صدا همه در اومد بود که چیشود
ماهم دوست بودیم چادر خواستگاریمو رفتم اتاق درآوردم گفتم ت سر کن ببینم چجوری میشی اونم سر کرد تو اتاق میوه هم بود برداشت پذیرایی میکرد میخندیدم🤦🏻♀️😂 چقدر جدی حرف زدیم😂😂😂😂
سیزده بدر سال ۸۴ رفته بودم بیرون منم واسه مسخره بازی هی سبزه گره میزدم و میگفتم سیزده بدر سال دیگه خونه ی شوهر🤣
وقتی برگشتیم خونه زنداییم گفت مونا امشب پشر عموی مامانت میخواد بیاد خواستگاریت منو میگه از عصبانیت داشتم دیوونه میشدم چون اصلا دلم نمیخواست ازدواج کنم هی میگفتم غلط کرده اصلا اون منو کجا دیده من نمیخوام دیگه بابام گفت زشته میریم خونه اونا هم بیان بعدش میگیم نه
ما رفتیم خونه و ساعت ۱۱ شب اومدن خونمون منم مثل یه مهمونی عادی نشستم کنارشون و حتی چایی مایی هم نبردم ولی مهرش به دلم نشست و بعد از چند بار رفت و آمد و یه بار نه گفتن و ناز کردن بلاخره بله رو بهش دادم
ما نرفتیم اتاق
اخه دوست بودیم همدیگرو دوست داشتیم
مگه اونایی که همیدرگرو میشناسن میرن؟
من اصلا خواستگاری نداشتم مستقیم بله برون، پس فرداشم عقد😁دوست بودیم خانواده هامونم میدونستن
ما سه ماه امد حرفامون رو زدیم، بعد شب خواستگاری فقط حرف زمان عقد و مهریه بود
ما دختر عمو پسر عموییم خیلی خجالت میکشیدیم جفتمون همسرم حرفی نزد فقط من شرایط و شرطامو گفتم اونم گفت چشم ب همشم عمل کرد وشکر خدا راضیم 😅❤️
🤣من میترسیدم مامان جاریمم با خودم بردم اتاق 🤣
الان همون جاریم طلاق گرفته اونم دوباره
ما ۵سال دوست بودیم دیگه خاستگاری ما همون نشون بود حرفی نداشتیم
ماهم دوست بودیم ولی خو خجالتیم بود دیگه رو کاغذ حرفاش نوشته بود گفت🤣🤣🤣🤣چیزا چرت و پرتی نوشته بود که الان به هیچکدوم عمل نکردیم هنوزم کاغذه دارم
ب نام خدا رفتیم اتاق حرف بزنیم چون خجالتی بودیم
گف تو حرفی داری گفتم نه
گفت منم حرفی ندارم بریم
اصلا لامصب خیلی خلاصه بود 🤣😂
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.