یه مقاله خوندم چیزی که تو بچه های الان کمه قدرت تاب آوربه، یادمه دکتر هلاکویی گفت وقتی سه سالشونه سه دقیقه میتونن صبر کنن، مثلا میگه بیا بازی بگید من تلفن برنم بعد میام. من شروع کردم اینو با پسرم کار کردن. مثلا چند شب پیش میخواستیم بریم دورهمی پسرم گفت اونجا موزیک منو بذار بهش گفتم اونجا مهمونی بزرگساله و موزیکای بزرگسال میزارن. تو مهمونی بچه ها و خانه بازی و‌خونه خودمون میتونیم موزیکای شمارو بزاریم. قبول کرد. بعد تو مهمونی خسته شده بود میگفت بریم‌گفتم مهمونی ما هنوز تموم نشده و گفت باشه اومد تو بغلم گفت من تخت نرم خودمو میخوام گفتم بغل مامان نرمه. الان میتونی تو بغل من بخوابی و خوابید. همسرم میگفت بچه اذیت میشه گفتم میتونه کنار بیاد چون کلا ما کم مهمونی میریم و آخرین بار بهمن ماه بود.
قبلا همیشه حتی مسیر کوتاه آب میاوردم الان مسیرهای کوتاه نمیبرم و اکه بگه آب میگم صبر کن و در کمال تعجب صبر میکنه و تا برسیم بهش آب میدم. حتی برای غذا هم گاهی ازش میخوام مناظر باشه صبر و تحملش بالاتر رفته. نظرتون چیه؟

تصویر
۸ پاسخ

نظر مثبتم مثبت تره😅
درست میگین منم با پسرکم همینطور رفتار میکنم ک کم‌کم بتونه خودشو با شرایط وقف بده گاهی دلم‌میسوزه میگم مگه همش چندسالشه مگه من‌چندبار سه سالگیش رو میبینم اما خب ....!!! رفتار منطقیم غالب میشه ب احساساتم...

مرسی از تجریت منم میخوام‌رو دخترم امتحان کنم

بسیار عالی
یادمه پارسال دخترمو بردم چشم پزشکی . دو نفر جلوتر از ما بودن . تا یکی از اتاق معاینه بیرون اومد دخترم پاشد گفتم هنوز نوبت ما نشده باید صبر کنیم . با یه صدای جالبی گفت من نمی تونم صبر کنم. همه خنده شون گرفت و کلی باهاش صحبت کردن .
منتظر بودن براش خیلی سخت بود . امسال اما بهتر شده .
خود من تاب آوریم کمه و گاهی فکر می کنم ناخودآگاه ممکنه تاثیر بذارم روی دخترم .
با اینکه خیلی تمرین می کنم که صبورتر باشم...

دقیقا درسته ،تحمل آوا هم خیلی کمه اما وقتی براش توضیح میدم کمی بهتر میشه
اما در مورد آب نمیتونم متاسفانه 😅
چون خودمم این عادت رو دارم پام رو از خونه میذارم بیرون تشنم میشه 🥵آوا هم همینطور شده به سر کوچه میرسیم میگه تشنمه 😂
اینه که همیشه قمقمه آب همراهمونه حتی مسیر های نزدیک 😁😅

خیلی عالی....بچه‌ای من همچیزشون خوبه جز صبر....

بله دقیقا موافقم

پسره منم یه مقدار بهتر شده مثلا قبلا مثل پسرشما اگر بیرون میرفتیم فراموش میکردم آب ببرم یا به هر دلیلی اب همراهم نبود حتما براش یه اب کوچیک میگرفتم ولی الان بهش میگم صبر کن تا برسیم خونه اونم دیگه هی تکرار نمیکنه آب در کل بهتر شده چون خیلی توضیح دادم بهش که باید برا بعضی چیزا صبر کنی و تو لحظه اون کار انجام نمیشه

اره من خیلی برام این موضوع مهمه و منم هم تمرین های مشابه انجام میدم
یه کاری که اخر هفته کردیم بردیمشون کوه و شاید باورتون نشه تا ایستگاه دو با ما اومدن بالا گاهی اعتراض میکردن اما من بهشون میگفتم اکه تا فلان جا برسم استراحت میکنیم یا خوراکی میخوریم یا اب میخوریم و اونها هم همراهی میکردن
و خیلی برامون لذت بخش بود

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق ۵ سالگی
سلام خانما یک نظر خواهی می‌خوام ازتون
من یک پسر ن دیک چهارسال دارم که خیلی شیطونه و جدا از شر و شیطون بودنش خیلی هم دست به زن داره بعد اینکه هروقت میریم مهمونی بچه ها بی که هستن اونجا رو میزنه همه ناراحتن از دستش هرچقدم باهاش صحبت میکنم اصلا متوجه نمیشه میگه ببخشید ولی دوباره به کارش ادامه میده وقتی هم جلوشو میگیرم خودمو میزنه این چند روز همش عید دیدنی رفتیم وچون دیگه خیلی اذیت کرد گفتم دیگه جایی نمیرم تا مادرشوهرش دیشب اصرار کرد بیا چرا بچه رو قایم میکنی بچه گناه داره منم گفتم پس دیر میام واسه افطار نمیام دیشب رفتم خونه خاله شوهرم و اینکه پسرم با توپ زد تو چشم یک از بچه های فامیل بعد اون بچه هم زد تو کمر پسرم منم گفتم باشه مشکی نیست زده خورده دوباره آخر شب دست یکی دیگه از بچه های فامیل رو کرد لای در و گاز گرفت ماهم وقتی داشتیم می رفتیم گفتم مامان برو بوسش کن عذر خواهی کن ازش بچه منم رفت جلو بوسش کنه اون بچه هم زد تو گوشش منم دوباره گفتم باشه مشکلی نیست نمیشه همش بچه من بزنه باید بفهمه که وقتی میزنی پس میزنن و اینکه از اون طرف باید عذر خواهی یاد بگیره حالا مادرشوهر م میگه چرا گذاشته بره معذرت خواهی کنه گور باباش که کتک خورده به درک چرا نوه من رو زدن بنظر شما من دارم اشتباه میکنم یا مادرشوهرم
مامان آقا علی‌اکبر مامان آقا علی‌اکبر ۳ سالگی
خانما ما امشب خونه مادرشوهرم بودیم من خودم پریود و کلافه پسرمم خوابش میومد، بعد پسرم کلا وقتی بیش از حد خوابش بیاد کارای عجیب و غریب میکنه و شیطنت میکنه
یهو شروع کرد تف کردن هسته آلبالو رو زمین، بعد میخواست با چوب طبل منو بزنه، زنجیر سینه زنی رو دور دادن و پرت کردن
کلا پسر آروم و حرف گوش کنیه ولی وقتی بزنه سیم آخر دیگه کسی جلودارش نیست
حالا این وسط پسرعموش 9 سالشه اومد چوب طبل رو برد و گفت مال منه چرا میبردش و نمی‌داد پسر من، پسرمم بالش و پرت کرد بشقاب و وسایل میز ریختن منم گفتمش پاشو بریم خونه ولی نه با داد و دعوا پسرمم این وسط شروع کرد جیغ بنفش کشیدن که چوبو میخوام، چوبو آخر بهش دادن ولی من کوتاه نیومدم گفتم بخاطر پرت کردن و داد زدن و تف کردن بلید بریم خونه اینکارا جاش تو مهمونی نیست
هرچی برادرشوهرم و مادرشوهرم گفتن ببخش یکم دیگه بمون گفتم نه بمونم بدتر میشه ولی غصه پسرم خوردم که تا لحظه آخر که از در میومدیم بیرون داشت گریه میکرد
پسرم خیلی رو من حساسه واسه همین من یه اخم کوچیک کنم یا احساس کنه ناراحتم سریع دلش میشکنه و گریه میکنه و هی میگه مامان خوب شدی واسه همین من اصلا داد و بیداد و دعوا نکردم فقط گفتم بسه دیگه ما میریم خونه و جمع کردیم اومدیم
ولی چون تا حالا نه پسرم اینجوری جلو خانواده شوهرم گربه کرده بود نه من انقدر جدی و ناراحت برخورد کرده بودم واسه همین جو یجوری شد😬 حالا میگم نکنه کارم اشتباه بوده باشه
مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
مامانا شرایطمو میگم به من بگین من چه کاری بکنم درسته ، پسرم ۴ سالشه ، حرف زدنش در حد جملات ۶ کلمه ای هست ،شعر میخونه نقاشی در حد آدمک ، رنگ آمیزی هنوز درست انجام نمیده ، رنگا رو بلده حیوونا و میوه ها رو بلده اشکال هندسی رو بلده ، وقتی با هم سناش مقایسه اش میکنم میبینم عقب تر از هم سناش هست ، بردمش گفتار درمانی اونجا حالم خوب بود گفتم کم کم راه میوفته شرایط بهتر میشه اما گفتار درمانش هر سری یه چیزی میگفت یه بار میگفت نقص توجه داره یه بار میگفت بی بی دیجیتال یه بلر میگفت مشکل ارتباطی داره و ....آخرشم منو فرستاد پیش همکارش که کاردرمان حسی حرکتی هست پسرم اصلا توجه بهش نمیکرد میزفت بلزی میکرد میگفت نگاه دستور پذیزی نداره در صورتی که پسر من تو خونه هر کاری بگم انجام و گفت پسرت علائم اوتیسم داره ، اون روز من مرگ رو جلو چشمام دیدم ده سال پیش داداش بیست سالمو از دست دادم اون روز برام سخت تر از از دست دادن برادرم بود فقط خدا میدونه چی کشیدم همون روز بردمش پیش فوق تخصص روان پزشکی کودک چند تا سوال ازش پرسید جواب داد صداش کرد جواب داد گفتم گفتاردرمانش گفته توجه اش پایینه گفت براش دارو مینویسم واسه توجه اش گفتم پسر من مشکلش چیه ؟ گفت یکم مشکل ارتباطی داره ارتباط برقرار میکنه اما ضعیف ( پسرم با کسایی که میشناسه خیلی صمیمی هست ولی از غریبه ها خجالت میکشه ) گفتم بهم گفتن اوتیسم گفت نه نگران نباش یکم بی بی دیجیتال شده اونم با چند جلسه کاردرمانی راه میوفته ، ولی من از اون روز دیگه اون آدم سابق نشدم روی حرکات پسرم حساس شدم الان بپر بپر میکنه میگم نکنه اتیسم داره ، دیگه اونجا نبردمش فقط تو خانه رشد انلاین کاردرمانی و گفتار گرفتم ، مهدم ثبت نامش کردم
مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...