۱۴ پاسخ

لهنت به مردا با این اخلاق هاشون
یکم محبت و زبون خوش داشته باشین اه

به بعضی مردا باید گفت با این سنتون شما وابسته و چسبیده به مادرتون هستید این که دیگه بچس

گاهی طلاق بهترین راه نجات زندگیه من موافق نیستم ولی گاهی چاره ای نیست چون تغییری در کار نیست
ممکنه خدایی نکرده تو این زدن و شکستن ها یکی آسیب ببینه مخصوصا بچه ها که آسیب پذیرترن
بعدم اینکه بچه میبینه یاد میگیره و تکرار میکنه متاسفانه گاهی چاره ای نیست

دخترمن یمدت ک یکی نبینه احساس غریبی میکنه طرفش هم نمیره

واقعا فکر‌میکنه بچه فراموش میکنه که باباش اینقدر زده تو‌رو
هر بار تو‌بغل‌مادر بوده مادر کتک خورده بچه ها خیلی باهوش تر از چیزی هستن که ما فکر میکنیم و‌انرژی همه رو میگیرن
معلومه که بچه حس خوبی از پدر نگرفته
پدر‌بعد دو‌هفته باید یه اسباب بازی چیزی میگرفته که یکم بچه حال و‌ هواش عوض شه
خواهش میکنم خواهش میکنم سختی به جون بخر
ولی بمون پای تصمیمت
مطمعنم خدا کمکت میکنه

بچه ها احساسات طرف مقابلو کاملا درک میکنن شاید اون حسه خوبو ازش نگرفته

بچه بچسبه به مادرش طبیعیه و همه بچه ها همینطورن

پسر منم زیاد باباشو نمیبینه چون سرکاره همش بعد چند روز چند ساعت میبینه ولی کلی ذوق میکنه و باهاش بازی میکنه 😍😂

عزیزم من تاپیک های قبلتو خوندم نمی‌دونم چقدر حرفم درسته یا غلط فقط میدونم مردی ک شما راجبش گفتی مشکل عصاب و روان داره ازت میخوام بر نگردی اول بخاطر بچت بعدم بخاطر خودت حق اون بچه نیس تو این وضعیت بزرگ شه و همش گریه کنه دو روز دیگ استرسی میشه و هزار مشکل دیگ پس بخاطر بچتمک شده برنگرد اون بدون پدر بزرگ شه بهتر از با پدر روانی بزرگ شدنه مطمئن باش بزرگ شه پدرشو. بشناسه ازت تشکرم میکنه

عزیزممم ایشالا هرچی به صلاحته همون بشه

من یکماه تو جنگ‌دور بودم از شوهرم بچم هر بار میدید می‌چسبند بهش

دختر منم بعد۲۰ روز باباش و دید. اولش غریبی کرد نمیخواست بره پیشش یکم گه گذشت یخش آب شد

من پسرم ۱۱ ماهش بود باباش رفت دوهفته نیومد بعد ک اومد پسرم اول خجالت کشید بعد دستشو سمت باباش برد ک بغلم کن
بچم کلا آدم غریبه میبینه شروع میکنه ب گریه
ولی باباشو دید خجالت کشید😂😂😂 و یه لبخند ملیح

من یکماه خونه پدرم بودم جنگ بود بعد یکماه که پسرم باباشو دید کلی ذوق کرد
تا دوسه ساعتم از بغلش پایین نیمد😅
بچه ها باهم متفاوتن نمیشه گفت بابا رو دوست ندارن یا دوست دارن

سوال های مرتبط

مامان دنیز🥰 مامان دنیز🥰 ۲ سالگی
امروز پسر برادرشوهرم اومد اینجا هرروز میاد با دنیز بازی میکنه ناهار همینجاس
دوباره میره عصر میاد تا شب ساعتای ۸و ۹

امروز ناهار خورد رفت بازی کنه
ماهم داشتیم ناهار میخوردیم داشت بازی میکرد اومد بادکنک رو بگیره یهو سرش خورد به لبه مبل این بچه هیچیییی نگف یکمی بغض کرد هیچیییی نگفت منم خودمو زدم اونراه ک مثلا چیزی نشده ولی طاقت نیاوردم رفتم سمتش سرشو نگا کردم پیشونی بچه کبود شده بود بغلش کردم گفتم الان گریه میکنه نکرد
این بچه چقدر سفته خدایاااا قلبم هزارتا تیکه شده
انقد ک از ظهری فکرشم این بچه درداشو بره ب کی بگه ادم با باباش ک راحت نیس مامان میخاد ک مامان اینم رفته
از وقتی دنیز تقریبا تونسته راه بره با کمک وسایل و اینا کلا چسبیده ب من دسشویی هم ک میرم کلی جیغ و گریه تا برگردم حتی اگ باباش باشه
ب قولی میگن اضطراب جدایی داره
از زمانی ک اینجوری شده دلم برا پسربرادرشوهرم هزارتیکه میشه ک مامان نداره
دوستای قدیمی تر میدونن ک همون موقع ک مامانش هم بود کلا میومد اینجا وقتیم رفت دو سه بار مریض شد بچه من تا صبح پیشش بودم تبشو چک میکردم ب زور داروش میدادم
امروز یه جوری شدم میگم گناه این بچه چیه خدایا باورتون نمیشه یه بچه باهوش سرزبون دار (جدا از فحشای ک میده😐) ببین از این بچه هایی ک هممون الان تلاش میکنیم داشته باشیم از ۷ ماهگی خودش با قاشق غذا میخورد خودش شبا میخابید یکی دوبار مامانش شیرش میداد
از این بچه هایی ک سر سه روز از پوشک گرفته شد فقط ب خاطر اینکه جیششو نگه میداشت از اون بچه های خوش خوراک
بمیرم برا این بچه یه روزایی خیلی عصبیم میکنه ها ولی چی بگم بچس نمیدونم چیکار کنم براش هیچ کاری از دستم برنمیاد 💔💔💔💔
مامان گندم 🩷 مامان گندم 🩷 ۱۴ ماهگی
مامانای عزیز الان ماها مادر شدیم شاید قبل اینک مادر بشیم خیلیا رو قضاوت کردیم نمی‌دونم لباس کثیف بچه شو یا شیر ندادن شو یا نمی‌دونم هزاران چیز دیگه ای ی مادر دیگ رو حالا ک مادرشدیم برای خودمون شاید خیلیاش پیش اومده تجربه کردیم درک کردیم بیایین برای کسایی ک در اینده مادر میشن بیشتر درک کنیم کمتر نظر بدیم چیه آخه این نظر دادن ک روان آدم و بهم میریزه من هنوزم سر اینک چرا ب بچم شیر ندادم باید جواب پس بدم مگه مادر خوب بودن فقط ب شیر دادن آخه ؟ یا چرا طبیعی زایمان نکردم خب دوس نداشتم ولی هیچوقت ب ی مادری ک طبیعی زایمان کرده حرفی نزدم نظرم برای خودم بوده ببینید من بدون اینک بترسم ک کی میخواد منو قضاوت کنه همیشه همه جا دوران بارداری گفتم من ب بچم شیرخشک میدم شاید دوماه کلا شیر خودمو بدم خوشم نمیاد از شیر دادن بماند هزاران حرف میزدن من بچم کلا سه چهار بار شیر مو‌خورد بعد برای زردی بستری شد کلا شیرخشک خورد شیرم کم بود زردیش زیاد بود شیرمم بعدش خشک شد اوایل بخاطر نظرات دیگران خیلی گریه میکردم اما الان میبینم خیلی حالم خوبه دخترم مستقل بعدشم کلا غذا بیشتر دوس داره تا شیر و اینک استراحت دارم ب همه کارام میرسم من آدمی نیستم از خودم بگذرم اگه ب خودم اهمیت ندم ب دخترمم نمیتونم برسم یکی هست اولویتش اینک شیر خودشو بده من دستای اون مادر عزیز و میبوسم ❤️بیایید یکمی باهم مهربون تر باشید