توی مراحل احیا و مراقبت از نوزاد، یه مرحله ای هست به اسم خشک کردن!
یعنی چی؟
یعنی با یه حوله ی نرم و خشک، تن و بدن نوزاد رو با احتیاط خشک و تمیز می‌کنن...
موقعی که این مرحله رو به کارآموزای علوم پزشکی - حالا با هر رشته ای - آموزش می‌دن، تاکید می‌کنن تا جایی که می‌تونن دست کوچولوی تازه متولد شده رو کاری باهاش نداشته باشن، حتی شده فقط کف دستاشو بذارن همون جوری بمونه، خشکش نکنن...
چرا؟
برای اینکه بوی مادر روش بمونه، که وقتی نوزاد رو می‌ذارن روی سینه ی مادر - جوری که دستاش کنارِ سرشه و مقابل صورتش - بفهمه این بوی بهشتی که توی دستاش جامونده از کجاست؛ بفهمه این آدم همون عطریو داره که نه ماه باهاش زندگی کرده، که دلتنگی نکنه، که آروم بگیره، که نترسه...
جالبه نه؟
می‌خوام بگم حتی اون موجودِ کوچولوی تازه واردم با همه ی بی خبریش، با همه ی ادراک نداشته ش، می‌فهمه عشقو، می‌فهمه تعلقِ خاطر رو، می‌فهمه مفهوم ابدی و ازلی به نام مادر رو!

می‌خوام بگم فرقی نمی‌کنه کی باشی و صاحب چه مقامی باشی و چه سن و سالی داشته باشی، در هرحال بی نهایت خوشبختی اگه سایه ی مادر بالای سرته، آرامش دنیارو داری اگه هنوز عطر تن مادرت توی خونه‌ می‌پیچه...

زایمان طبیعی
رفلاکس
شیرخشک نان
پوشک مولفیکس

تصویر
۵ پاسخ

واقعا مادره خوبی داری مامان اریا😜خدا همه مادرارو حفظشون کنه سایشون مستدام ❤❤❤❤😘😘😘🌹🌹🌹

بسیار زیبا خدا همه مادرا رو حفظ کنه

🥺❤️‍🩹❤️‍🩹من مامانم نیست خوش بحال کسایی که مامان دارن خیلی حس خوبیه ایشالله خدا مادرتونو حفظ کنه

چقد قشنگ😍

🥺🥺بغضم گرفت

سوال های مرتبط

مامان هاکان👼🏻🩵 مامان هاکان👼🏻🩵 ۱ سالگی
این متن و تقدیم میکنم به همه مامانای گهواره 🩵

که از لحظه‌ای که مادر شدم، دیگه آدمِ قبل نیستم…
هیکلم تغییر کرده، خط‌ و چروک‌هام زیاد شده، موهام کم شده…
اما هر تار مو و هر خط روی پوستم، مهرِ یک روز مادریه.

منی که گاهی عصبی می‌شم، بی‌حوصله‌ام، خسته‌ام…
نه چون کم‌طاقتم،
نه چون عشق ندارم،
چون همه‌چیزم رو دادم تا یه دل کوچولو خوشحال باشه.

منی که حتی دستشویی و حموم هم نمی‌تونم برم بدون اینکه گوشم دنبال صدای گریه‌اش باشه…
منی که لبخندای خودم رو گذاشتم کنار،
که لبخند اون بمونه.

منی که رابطم با شوهرم کم شده…
نه از بی‌عشقی،
از زیادی عشق.
از اینکه همه‌ی انرژی‌م رو گذاشتم پای بزرگ کردن یه آدم کوچیک.

منی که مدام عذاب وجدان دارم…
نکنه کم بازی کردم؟
نکنه غذا کم بود؟
نکنه یادم رفت قطره‌اش رو بدم؟
وای نکنه امروز یه کم تند حرف زدم…
این دردها نشونه‌ی ضعف من نیست، نشونه‌ی مادری منه.

منی که هر شب با چشم‌های خسته و قلب خالی از انرژی،
بازم می‌رم بالا سرش و پتو رو می‌کشم روش…
چون حتی وقتی نابودم،
بازم عاشقم.

منی که تمام این سختی‌ها رو نمی‌ذارم کسی بفهمه،
چون یه مادر بودن یعنی قوی‌ترین شکلِ عاشق بودن.

همه اینا آسیبه…
همه‌اش خستگیه…
همه‌اش فرسودگیه…
اما لابه‌لای همین دردها،
یه عشق عمیق جریان داره…
عشقی که فقط یه مادر می‌فهمه.

من…
با همین تنِ خسته، با همین موهای ریخته، با همین حالِ پریشون،
عاشق‌ترین نسخه‌ی خودمم.
چون مادر شدم.
و این،
زیباترین تبدیلِ زندگی منه. 🕊️❤️
مامان هامین🧸 مامان هامین🧸 ۱۲ ماهگی
من دی ماهی ام ولی تیرماه یکبار دیگه متولد شدم،من با بدنیا اوردن تو دوباره متولد شدم این بار به عنوان یه مادر 👩🏻👶🏻🫀
تو به دنیا اومدی و من فهمیدم قراره تا ابد قلبم بیرون از بدنم بتپه،فهمیدم چجوری میشه زندگی یه آدم فقط و فقط وصله به خنده های یه نفر باشه،فهمیدم چجوری میشه شب تا صبح بیدار موند و صبح با دیدن لبخند های نصفه نیمه ی موجود کوچولو کل بی خوابیات یادت بره،فهمیدم چجوری میشه حتی تو خواب عمیق با غلت زدن یه ادم از خواب پرید
فهمیدم یه چیزایی هیچوقت از یاد ادم نمیرن مثه اولین باری که دیدمت من حتی صدای اولین گریه ی تو وقتی دکتر تو رو از شکمم دراورد هنوز توی گوشمه
اون بوی نی نی اون چشمایی که خواب خرگوشی میرفتن اون ناخنای کبودت و پوست نازکت که از روش میشد رگاتو دید،من همه ی اینا رو جوری یادمه که انگار همین دیروز بود🫠🥺

یکسال گذشت از تولدمون و هردومون باهم بزرگ شدیم تو قد کشیدی و من صبور تر شدم نمیدونی چه کیفی داره مامانه تو بودن تو آمین دعاهای منی پسرم💞💫
مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
نکته جالب درباره بارداری
دیروز یه پادکست گوش میدادم.
میگفت تو دوران بارداری بدن مادر و فرزند با هم ارتباط پیوستا ای داره. طوری که حالات جسمی و روحی مادر روی فریند اثر میذاره (تا اینجا رو همه میدونستیم)
ولی ایک ارتباط اینطوری نیست که مثلا اگه مادر غمگین بود جنین هم غمگین بشه یا اگه مادر عصبانی بود جنین هم عصبانی بشه‌. یا اگه مادر یه درد جسمی داشت همون درد رو بچه حس کنه. این ارتباط به این صورته که در اون لحظه جنین در حال تشکیل یا تکامل هر عصوی باشه این عضو دچار نوعی اختلال میشه‌. حالا تو هر مرحله ای که هست همون مرحله مختل میشه‌
برای خودم بنظرم درست بود. چون رشد پسرم از همون اوایل جلوتر از هفته اش بود. حتی تاریخ زایمان دو هفته جلوتر افتاده بود ولی از ماه هفت به بعد من به شدت استرس داشتم و اغلب در حال گریه بودم. از اون ماه به بعد وزن گیریش دچار اختلال شد و برای سونو که رفتیم رشد دستگاه گوارشش از سنش دو یا سه هفته عقب افتاد‌. و طوری که اوایل و اواسط بارداری داشت پیش میرفت پیش بینی میشد حدو ۳ونیم حتی ۴ کیلو با دنیا بیاد ولی با وزن ۳و ۹۰ کرم به دنیا اومد.
نمیگم که خودتو سرزنش کنین. خودمم سعی میکنم شرایط خودمو درک کنم و خودمو سرزنش نکنم. مهم اینه که بچه ام الان یک سالشه و صحیح و سالمه‌. ولی اگه باردارین یا بارداری رو اطرافتون دارین به هر نحوی شده کمکش کنین آرامش دوران بارداریش رو داشته باشه.
مامان 🤎دایانم🧸 مامان 🤎دایانم🧸 ۱۳ ماهگی
امروز تولد دایان کوچولوی منه
پارسال همین موقع حاملگی پر ماجرای من تموم شد

من فوبیای امپول داشتم در حدی که فشارم میفتاد میرفتم رو‌ به غش کردن😄
ولی توی حاملگی و زایمان من حتی متوجه نمیشدم کی امپول میزدم
فقط بخاطر عشق کوچولوی من

یه جوری قلبم رو پر از عشق کرد با اومدنش که واقعا توصیف کردنی نیست
و الان یک سال از روزی که یه کوچولوی نیم متری رو گذاشتن توی بغلم و گفتن بفرما از الان مسئولیتش با توئه، میگذره

یه خاطره ی خنده دار بگم (شایدم برای خودم فقط جالب باشه😄)
دایان رو وقتی از تو شکمم بیرون آوردن صورت ماهش رو گذاشتن روی صورتم
من خیلی حساسم روی دایان
اون موقع به جای احساساتی شدن به پرستار گفتم نهههه توروخدا نزارش رو صورتم.. صورت من براش آلودس😄

و در انتهای ماجرا؛
دایان من آرزوی مامان برای تو اول از همه تن سلامت.. دل شاد.. زندگی سرشار از موفقیت و‌ انسان های خوبه
مامان عاشقته و نفسش به نفست بنده روح و جان من🩵







پوشک شیرخشک زایمان تولد سزارین قطره آهن مولتی ویتامین
مامان بردیا💙 مامان بردیا💙 ۱۳ ماهگی
پسر کوچولوی یک‌ساله‌ی من… 🤍

امروز یک سال از روزی می‌گذره که برای اولین بار صدای گریه‌ات توی گوشم پیچید و دنیای من برای همیشه عوض شد. یک سال از لحظه‌ای که دست‌های کوچولوت رو گذاشتی توی دستم و بهم فهموندی عشق یعنی چی… عشق بی‌قید و شرط، بی‌انتها، عمیق‌تر از هر چیزی که تا قبل از تو می‌شناختم.🥲
پسرم…🧸
یک ساله که با خنده‌هات صبح‌هام روشن میشه، با بغلت خستگی‌هام فراموش میشه، و با نفس‌هات آرامش می‌گیرم. یک ساله که هر روز بزرگ‌تر میشی و من هر لحظه بیشتر عاشقت میشم. نگاه معصومت، اولین قدم‌هات، اولین کلمه‌هایی که با زبون شیرینت گفتی… همه‌شون برای من معجزه‌ان.😍
نمی‌دونی مادر بودنت چقدر منو قوی‌تر کرد. تو دلیل لبخندهای بی‌دلیل منی. دلیل دعاهای هر شبم. هر بار که خوابت می‌بره، می‌شینم و بهت نگاه می‌کنم و از خدا فقط یک چیز می‌خوام:
که همیشه سالم باشی، خوشحال باشی، و دلت هیچ‌وقت نشکنه.
جآن مادر..✨🌞
اگه یه روزی بزرگ شدی و این متن رو خوندی، بدون که مامانت از همون روز اول، با تمام وجودش عاشقت بود. بدون که هر نفسش برای تو بوده، هر دعاش برای تو، هر اشکش از شوقِ داشتن تو.
تولدت مبارک عزیزترینم…🎊
یک سال گذشت، اما عشق من به تو تازه شروع شده…
و تا آخرین نفس، مادرت بودن بزرگ‌ترین افتخار زندگی منه. 🤍👶🏻✨