تجربه زایمان طبیعی 6️⃣👣

بعد دیگه شروع کرد به فشار دادن شکمم و درآوردن جفت که در حین اینکه میخواست جفت رو دربیاره گفت جفت فرعی داری و داره تیکه تیکه میشه 😥😢

هی دست میکرد توم و هی تیکه تیکه درش میاورد ، یعنی به خود خدا قسم که اگه بگم هرسری تا آرنجش رو میکرد داخل و درمیاورد اغراق نکردم ، دیگه از بس خونریزی کردم و هی دست کرد داخل و شکمم رو فشار داد داشتم میمردم از دردش ، از دردهای قبل زایمان هم بدتر بود 😓😭

دیگه تمام تلاشش رو کرد و دید منم دارم از درد و خستگی و تشنگی و ضعف میمیرم دلش به حالم سوخت و گفت تا جایی که تونستم تیکه های جفت رو درآوردم ولی احتمال موندن بقایا هست و فردا باید یه سونو بدی و مرخص بشی 🫤😑

بعد شروع کرد بخیه زدن ، وقتی کارش تموم شد و میخواست بره سرتا پاش خونی بود ،
بعد که کمکم کردن بلندشم همینجور مثل آب روون ازم خون میریخت 😥😭

گفتم من اینجوری خونی نمیتونم برم رو تخت باید خودمو بشورم و منو برد تو حمام و پاهام رو شست ولی همینجور خون میریخت و شستن فایده نداشت ، فقط اتاق زایمان و حمامش رو حسابی کثیف و خونی کردم 😁

تصویر
۲۱ پاسخ

درووود بر سزارین😭😭😭😭

اه طبيعي چيه بابا سزاربن شرف داره بخدااا

واااای چه وحشتناک!!! اونوقت من تصمیم دارم سز بشم، مادرشوهرم زنگ زده میگه به طبیعی هم فکر کن میگن خیلی برای بدن مادر فایده داره!!!! عمراااااا من خودم و بدم دست این ماما و دکترا که این کارا رو سرم بیارن والاااااااااا 😔😔😔

ادامه ی دردناکترش هم دارم مینویسم تا ظهر میزارم 🙃😢

وای چقدر سخت.از خوندنشم دردم گرفت😢😢😢

واقعا سزارین چشه ، یک ربع تو اتاق عملی ،۵ روز درد داری بعدش برمیگردی به زندگی عادی ،تازه اون ۵ روز در بخیه تو بدترین حالت ممکنه

سزارین بهترین 😗

ای خدا چقدر سختی کشیدی 😓 خیلی مراقب خودت باش از این بع بعد .

پس با این حساب ادم تو سزارین هیچ دردی نمیکشه

واییی چه ترسناک 🥺

🥲چقدر طبیعی بده، بعد همه از خوبیاش میگن،

عزیزم درخواستمو بقبول

واخ😐😐😐

حتما بقیه اش هم بزار

اینجوری ک میبینم پس انتخابم درست بوده سزارین بودم خیلی راضی بودم اگ طبیعی بودم‌میمردم بچه اولمه هم

من الان در حال رسیدن به بیمارستانم برا زایمان طبیعی ، تجربه شما رو خوندم ، پشیمون شدم ولی راه برگشتی ندارم

وااااای چقدر وحشتنااااک😱🤯
گوشت تنم ریخت از درآوردن جفتت دختر😭

چقد دردناک😢😢

چقدر سخت و درد ناک 🥲

خببب

ای بابا دلی واسمون نموند چی کشیدی

سوال های مرتبط

مامان روشنا خانوم💗✨ مامان روشنا خانوم💗✨ ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
دیگه بعد پنج دیگه اینا گفت پاشو بریم رو تخت زایمان رفتم استرس گرفتم تو راه باز هی زور میومد وایمیستادم می‌گفت واینستا الان میزایی دختر میگفتم دست خودم نیست
بیحسی زد پاره کرد گفت برای اینکه از چند جهت پاره نشی خودم پاره کردم جلوتر هیچی دیگه آقا خلاصه ما هی زور زدیم زور زدیم یهو خالی شدم یهو رفتم تو آسمون یهو انگار رفتم زیر آب تو استخر انقد سبک 😭😭😭😭
ولی ولی ولی ولی بعدش خیلی بد بود 🥲سر در آوردن جفت گفتم تیکه تیکه له شده بود یعنی مردم تا اینا کامل اومد بیرون اندازه خود زایمان برام سخت بود دست ماما کامل داخلم پرستار از بالا شکمم ماساژ دو دقیقه میچرخوند و ماساژ میداد دوتا دیگه کوچولو گفت در می‌آورد
به خدا من سر زایمان انگار اصلا جیغ و داد نکردم ولی سر در آوردن جفت انگار داشتم میمردم داد میزدم می‌گفتم بسههه توروخدا بسهههه جون بچت بسه ماماا بنده خدا می‌گفت فقط به خاطر جون خودت دارم اینکار میکنم اگه یه تیکه هم داخلت بمونه عفونت می‌کنه کورتاژ لازم میشی اذیت میشی خلاصه تا این در اومد من مردم و زنده شدم دیگه بخیه زد و تموم
مامان مهدی و ماهد✨ مامان مهدی و ماهد✨ ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۴
حدود ساعت ۱۱ وارد وان اب گرم شدم و ماما گفت موقع دردا کف لگن رو روی اب شناور کن ، چون باعث میشه جنین راحت تر بیاد پایین...بعد از گذاشت ۲۰ دقیقه حس زور زدن شروع شد ، و دردا خیلی خیلی شدید شده بود...که مامای همراهم ، ماما رو خبر کرد و با کمک همسدم من و از وان به تخت زایمان منتقل کردن ، ماما معاینه کرد و گفت که ۹ سانتم و حدود ده دقیقه تا ی ریع دیگه زایمان میکنم...ولی پنج دقیقه بعد عوامل اتاق زایمان رو صدا کرد که نی نی داره میاد😅منم دیگ از شدت درد همه ی اهل بیت رو صدا میزدم🥲بعد از گذشت حدودا ۳ دقیقه با تکنیک های زور زدنی که ماما میگفت ، نی نی به دنیا اومد و الحمدلله برش و بخیه نخوردم...
و بعد از ۲ دقیقه با چند تا سرفه جفت هم بیرون اومد...
و این بود زایمان حدودا ۲ ساعته ی من😅
و اما بعد از بیرون اومدن جفت😑
ماما گفت که جفت شروع کرده بوده به پیر شدن و احتمال داد که پرده های جفت داخل رحم مونده باشه😑 و شروع کرد با دست رحم رو خالی کردن و چک کردن اینکه بقایای جفت نمونده باشه داخل...و چه ضجه هایی که من از درد اینکار میزدم😑بعد از ۳ بار که اینکار رو کرد...متخصص زنان انکال رو صدا زد تا اون هم چک کنه🙄اکن هم سه باز اینکار رو انجام داد و مطمئن شدن وضعیت رحم نرماله و من رو ول کردن🥲
البته که اگر اینکار رو نمیکردن باید اتاق عمل میرفتم و کو تاژ میشدم😑
ولی خب خیلی وحشتناک بود🥲
ان‌شاالله کسی تجربه نکنه واقعا🌷
مامان برهان💙 مامان برهان💙 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳

بعد از اینکه بچه رو بیرون آوردن اومدن جفت رو بیرون بیارن و رحمم رو جا بندازن ولی جفت میخوان بیارن بیرون زیاد درد احساس نمیکنی حالت یه سوزش بهت دست میده که زود تموم میشه خلاصه که جفت مارو کشیدن بیرون و دست های مبارکشون رو تا آرنج کردن تو بدن ما تا اگه لخته خونی چیزی جا مونده در بیارن یکی پس از دیگری میومدن و هی دست می‌کردن خدا برای هیچ بنده ایی همچین چیزی نیاره خیلی خیلی عذاب کشیدم درد زایمان یکطرف درد رحم جا انداختن که هی فشار میدن به شکم و دست میکنن تو رحمم یکطرف خلاصه با هزار درد بدبختی که کشیدم پرستارا بهم گفتن که تموم شد میخواییم بخیه بزنیم منم خوشحال از اینکه دیگه قرار نیست کسی دستمالیم کنه و شکمم فشار بده ولی ای دل غافل که چه اتفاقات بدتری قراره سرم بیاد بخیه زدن رو شروع کردن نه بی حسی زدن نه چیزی قشنگ درد بخیه جیگرمو میسوزوند بچمو آوردن گذاشتن تو بغلم که مثلا دردشو تحمل کنم و یادم بره اما اینقدر دردناک بود که نمیتونستم حتی بچمو نگه دارم حتی از بچه خودمم بدم میومد میگفتم بخاطر این اینجوری شدم ببریدش نمیخوام ببینمش با هزار سختی بخیه زدن هم تموم شد اومدن دوباره سه چهار نفری افتادن رو شکمم هی فشار میدادن ببینن خونریزی دارم یا نه دیدن انگار خونش یکم زیاده رفتن به ماما گفتن اومد
مامان رامان مامان رامان ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
بعد بچه دنیا اومد من فکر کردم تموم شد نگو بازم ادامه داره هی پرستار شکمم و فشار داد گفتن زور بده باید جفت بیاد بیرون خلاصه کلی ام اونجا با فشار زور دادم جفت بیاد بیرون بعد که جفت اومد تقریبا پنج شیش بار دیگ ام معاینم کرد هی شکمم و فشار میدادن دست مینداختن داخلم میگفتن باید خونای تو رحم بیاد بیرون وای مردمو زنده شدم دیگ طاقت نداشتم واقعا بعد دیگ گفت میخوام بخیه بزنم بهت بعد گفت به همه ی دونه بی حسی میزنم به تو دوتا زدم 😂از بس کولی بازی دراورده بودم خلاصه پنج و نیم بود پسرم دنیا اومد یک ربع به شیش شروع کردن بخیه زدن تا شیش و نیم طول کشید فقط بخیه های روی پوستی چندبار سوزنو حس کردم همین بعد که بخیه زدن تموم شد به پرستاره گفتم تو نجاتم دادی هی می اومدن میگفتن چهار سانتی تو نمی اومدی معلوم نبود چی میشد خلاصه بخیه زدن تموم شد هر کدوم پرستارا دوباره می اومدن داخل اتاق ازشون عذرخواهی میکردم میگفتم تروخدا منو ببخشید دست خودم نبود اونام میگفتن عیب نداره تو فقط بزا 😂😂😂ما بخشیدیمت بعد یکی دیگه از پرستارا اومد گفت مامانت ی دونه خودش زایمان میکرد راحت تر بود تا تو زاییدی بعد یکی از پرستارا اومد گفت معنی اسم پسرت چیه گفتم آرام متین گفت خداکنه همین باشه به تو نره انقدر کولی هستی 😂از بس که جیغ ‌کشیده بودم فکر کنم پرستارام دعا میکردن فقط من زایمان کنم😂
مامان 🩷کوچولوی سوم🩷 مامان 🩷کوچولوی سوم🩷 روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم :زایمان طبیعی ۴۰ هفته و ۶ روز :
هرچقدر زور میزدم بدتر و سخت تر میشد مخصوصا لحظه زور زدن که وقتی درد شدید میشد باید زور میزدی تا بچه بیاد تا بچه به دنیا اومد حس راحتی پیدا کردم و همه اش از پرستاری که کمکم میکرد تشکر کردم خیلی خوشحال شد فقط موقع بیرون اومدن جفت دکتر داشت بند جفت رو میکشید درد کرد که پرستاره اشاره کرد که سرفه کن تا زود بیاد بیرون دوتا سرفه کردم کلا بیرون اومد موقع بخیه زدن گفت یکی بسه خودم گفتم میشه یکی دیگه هم بزنید😅گفت برا چی گفتم چند جا دکتر رفته بودم گفتن بخیه های زایمان قبلیت باز شده بود الان برام یکی بزن گفت باشه دوتا زد دیگه دوتا بخیه خوردم و اینکه دوتا بچه قبلیم رو روی شکمم نمیزاشتن ولی این تا به دنیا اومد گذاشتن رو شکمم خیلی گرم بود و حس خیلی قشنگی بود گریه میکرد و دیگه بخیه رو زدن و رفتن خانم خدمه اومد کمکم کرد اومدم پایین لباس و نوار گذاشتیم رفتیم یه اتاق تمیز اونجا یکم استراحت کردم که بچه رو اوردن اولش شیر نمیخورد کم کم بهتر شد و پرستار اومد و شکمم رو فشار داد دوبار کلی شکمم خالی شد همسرم کلی کیک و آبمیوه اورد یکم که خوردم دیگه حالم بهم خورد نتونستم غذاهای بیمارستان هم نمیشد خورد خلاصه شب شیر نداشتم و تا صبح بیدار بودم که خیلی سختم بود چون بغییر بیداری دلم و کمرمم درد میکرد تا ظهر مرخص شدم تنها توصیه به عزیزان که دارم اول اینکه سعی کنید در ماه اخر حالتی که توی دسشویی ایرانی میشینید خیلی بشینید چون من لحظه درد شدیدم هی راه میرفتم پرستاره گفت حالت دستشویی بشین تا زودتر زایمان کنی و سرش بیاد توی لگنت و واقعا توی درد شدیدم که همونطور نشستم هم دردم کمتر شد و هم حس مدفوع داشتم که همون بچه بود .
مامان شُوکُولاتْ🍫👒 مامان شُوکُولاتْ🍫👒 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 8️⃣👣

بعد یکساعت دکتر اومد ولی نیومد پیشم ، صداش رو می‌شنیدم که داشت با پرستار بخش صحبت میکرد و شرح حال بیمارا رو میگرفت و داشت بهشون میگفت فلانی که بقایا جفت داره رو بیارید معاینه ش کنم 😥😓

واااای خدااا وقتی شنیدم دنیا رو سرم خراب شد ، شوهرم پیام داده بود دکتر از اتاق عمل اومده ها چی گفت ؟
گفتم بدبخت شدم میخواد معاینه کنه 😫😢

صدام زدن و التماسش کردم خواهشا معاینه نکن ، گفت دختر دیروز که تا آرنجم داخلت بود ، الان یه معاینه کوچولو ،
گفتم نه تو رو خدا دیروز پاره بودم دهانه رحم باز بود فرق میکرد 😂😭

گفت برو بخواب کاریت ندارم ، ولی کاش نرفته بودم 😔

اسپکلوم آورد گذاشت و با یک وسیله قیچی مانندِ دراز که سرش مثل انبر بود رو کرد داخل و تلاش کرد تکه تکه جفت دربیاره 😥😩

من هی خودمو جمع میکردم درد داشتم و از یه طرفم نگران بخیه ها بودم که باز نشه 😰

هی میگفتم بسه ، نمیخواد ، ولم کن ، دارو بده ، اگه قراره شیرمم خشک بشه حاضرم فقط ولم کن برم 😫😭

بعدِ دوسه بار که اون وسیله رو کرد داخل رحم و درآورد گفت فایده نداره همکاری نمیکنی 😐

پاشو برو دیگه مسئولیتش با خودت 🫤
گفتم خب تهش چی میشه 🤨

گفت هیچی یا جذب میشه یا دفع 😐

باخودم گفتم مرض داشتی از اول اینو میگفتی و اینهمه زجرم نمیدادی 😡😤
هیچی دیگه با هر مکافاتی بود مرخصم کردن ، ولی من دیگه نتوستم اول خودم رو بخاطر اینکه براحتی راضی شدم معاینه م کنه ببخشم 😏

دوم هم اون دکتر رو که زجرم داد و آخرش هم این حرف زد رو ببخشم 😔

چون خیییییلی اذیت شدم تا بخیه ها جوش بخورن بعدش کلی دارو و پماد و ترمیم کننده استفاده کردم ولی فکرنکنم مثل اولش بشه 😭
مامان شاهان مامان شاهان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت اخر
بچه که بدنیا اومد نمیدونم دردا تموم شد یا من از بس خوشحال بودم دیگه هیچی نفهمیدم وقتی گذاشتنش رو شکمم واقعا حس بی نظری بود مامانا میفهمن چی میگم بعد از چن دقیقه بچه رو برداشتن تا لباسش کنن حالا موقع بیرون اومدن جفت بود باز گفتن زور بزن ولی من دیگه کاملا بیحال بودم دوباره اومدن رو شکمم تمام وزنشون رو رو ادم مینداختن و پشت سر هم فشار میدادن دیگه به التماس افتاده بودم خواهش میکردم تمومش کنن بالاخره جفت هم در اومد حالا بالاسرم میگفت وای این خیلی خون ریزی داره نکنه جفت مونده و اینا بعد فهمیدن یه گوشه از دیواره رحم پاره شده اون رو بخیه زدن یعنی ادم نباید بفهمه اینا چی میگن وگرنه تا مرز سکته میره دیگه بخیه زدن و گذاشتن رفتن
تمام بدنم شروع کرده بود به لرزیدن مامام هم موقع بخیه زدن ساعت سه و نیم ازم خداحافظی کرد و رفت خدا خیرش بده خیلی زحمت کشید تا ابد مدیونش میمونم
بعد از نیم ساعت دکتر اومد اونم چند تا بخیه زد و رفت از بس معاینه شدم تو این دوران از هرچی معاینه اس بدم میاد