۷ پاسخ

دختر شما شیطون نیست دختر شما بچه ست
این شیطنت ننگیه که آدمای بی سواد رو بچگی بچه هامون گذاشتن من که از بس برا جلب رضایت اطرافیان بچمو دعوا و سرزنش کردم اعتماد به نفسش رو از دست داده قبلا خیلی از لحاظ روحی قوی تر بود

واااای پسره من اینطوره،طفلی رو اونقدری دعواش کردیم اعتماد بنفسش گرفته شده، تن صداشم خیلی بالاست،انگار با داد صحبت میکنه، همش تو دلم میگه عیب نداره بزرگ میشن،

ماهم میریم جشنی جایی بچه هام توهمون محیط میچرخن حق ندارن از درسالن برن بیرون اگرهم بخان برن میان ازم میپرسن یاهمراه کسی میرن نباید از چشم دورشن.بعد طرف ما زن ومرد قاطی جشن میگیرن همه باهمیم بچه هم مجبورنیست هی بره بیاد.

برعکس دختر من جایی برم کل بچه ها هم بیرون بازی کنن کنارمه،، مگر اینکه از یکی خوشش بیاد در حد چند دیقه باهاش بره بازی بعد برمیگرده پیشم

دختر منم همینه
با بچهای دیگه یه گله میشن میچرخن
چند بار خواستم بهش سخت بگیرم بگم ببین بقیه نشستن پیش مامانشون ولی دیدم‌ خب پس اون بچها که با دخترم جمع میشن چی؟بهرحال هر بچه یجوره

عزیزم ماشاا ب جونش
پسر منم همینه برا همین دوس ندارم جای برم و اینکه نگاهای اطرافیان خیلی بده
با مشاوره هم صحبت کردم گف بچس بچه باید تحرک داشته باشه بازی کنه انتظار نداشته باش مث آدم بزرگ یجا بشینه و اینکه بعضی بچها تحرکشون زیاده هورمون بدنشون اینجوریه بزرگتر بشن خوب میشن

از بچگی باید بهش یاد می‌دادی عادتش می‌دادی که کنار خودت بازی کنه الان دیگ اوج شیطونی دیگ نمیشه یا اینکه بگو بهش نگران میشی شاید درک کنخ

سوال های مرتبط

مامان پویان🩵فرهان💚 مامان پویان🩵فرهان💚 ۷ سالگی
سلام میشه لطفا یه راهنمایی کنید و کار درست چیه؟ یه همسایه داریم پسرش یه سال و نیم از پسر من بزرگتره، مغازه شون و خونه مادربزرگ مادری این پسر بچه روبروی خونه ماست و خونه خودشون کوچه کناری خونه ماست، بعد اون به خاطر مغازه شون خب هر روز دم در مغاره شون و خونه مادربزرگشه،بعد اون دورش شلوغه و پسر دایی دختر دایی دختر خاله و پسرخاله و کلی هستن دورش، مادرشم همش تو کوچه ست و باهمه سلام و علیک، پسر منم 24ی لای در وایمیسته که اون پسره که اسمش امیر عباسه رو ببینه و هی پشت سر هم صداش میکنه که بیاد باهاش بازی کنه، البته فک کنم اینکه پسر من تنهاست بی تاثیر نیست و من و باباش هم کلی باهاش وقت میگذرونیم و بازی می‌کنیم ولی اصلا بیخیال اون پسره نمیشه و هی میره امیرعباس امیرعباس صداش میکنه، اونم گاهی میاد باهاش بازی میکنه وقتایی که دورش خلوت باشه و گاهی هم میگه نه نمیام و نمیدونم مامانم نمیذاره و این، بعد پسرم گریه میکنه که نمیاد باهام بازی کنه، هر چی هم میگم دیگه صداش نکن ولش کن وقتی نمیاد و نمی‌ذارن چرا هی صدا میکنی ولی این بچه من اصلا و ابدا حرفمونو گوش نمیده و یه ذره رفتارای اونا روش تاثیر نمیذاره و بی عاره، خیلی این موضوع اذیتم میکنه که اینقد این پسر من آویزون اونه و هیچی از جانب اون بچه و مادرش بهش برنمیخوره، باباش از سرکار میاد دنبالش اون ساعتا که بیا ببرمت پارک، ببرمت بیرون و یا پیش خودم، ولی بودن و موندن و منت کشی اون پسره رو ترجیح میده
مامان عشقام مامان عشقام ۶ سالگی
دیروز تو خانه بازی یه پسر بچه قدش کلی از بچه ی دوسال و یازده ماهم من بلندتر و تپلی به مامانش گفتم چندوقتشه گفت دوسال و پنج ماه انقدرم روان حرف میزد دختربزرگم بهش گفت میشه بری اونورمنم بشینم عین یه ادم بیست ساله موقع دعوا گفت برو بابا پس اونوقت من کجا بشینم بچه جون؟ اصلا هیچ جوره بهش نمیخورد دوسال و پنج ماهش باشه میخورد پنج سالش باشه بعد مامانش بیخیال یه وری نشسته بود سرش تو گوشی بود این بچهم این بستنیای الکی خانه بازیو تاحلقش میکرد تو دهنش تندتند از شکلاتای روی میز برمیداشت مامانش میگفت هرچی برداشت اخر حساب میکنم دوتاابمیوه برداشت خورد تو اون تایم یکی اخریرو نمیدونم چجوری خالی مرد رو لباسش مامانش یه لباس اضافه هم براش برنداشته بود کلا بیخیال و راحت بود بعد من میرم بیرون برای دختر شش سالمم بیرون میریم اب و لباس احیانابرمیدارم حتی تو کل خانه بازیدنبال بچم میوفتم یه بار همین پسره داشت ته یه تابلو که مثل سیخ بودو میکرد تو چشم کوچیکم که نزدیک سه سالشه شوهرم نمیذاره بیشتر از یه تعدادی تو روز بچها شیرینی جات و شکلات بخورن البته میخورنا اما مثلا نه مثل این پسر بچه تو یه ساعت بیست تا صبح تا شب درگیرم که با بچهام بازی کنم سرکله بزنم میوه پوست میکنم نمیخورن همش سرپا دنبالشونم غذای بیرون نمیگیرم مثلا مثل دیروز که میخواستیم بچهارو ببریم بیرون من اول غذامو میذارم بعد میام بیرون که اومدیم شامشون حاضر باشه بعد سه سالهم یازده کیلو قد نود شش ساله م ۱۶کیلو خواهرمم بیخیاله کلا اسباب بازیارو جمع کرده انداخته انبار میگه من پا ندارم هرروز جمع کنم ولی من دلم نمیاد میگم خریدیم تا بچه اندبازی کنن هرروز یه عالمه میریزن میپاشن من جمع میکنم اینکه میگن هرکسی تلاش کنه نتیجه تلاششو میبینه چرت به نظرم
مامان نرگس مامان نرگس ۶ سالگی
سلام..مامانا ممنون میشم راهنمایی کنید.. من شوهرم از اول هم موافق بچه نبود و با اصرار من بچه دار شدیم.تا وقتی نوزاد هم بود خوب بودن..ولی از ۴ سالگی تقریبا که دخترم دیگه فهمیده تر شد همش با شوهرم دعوا دارن و لجبازی میکنن.. کلا دخترم تازگیا مخصوصا دیگه اخلاقش کلا عوض شده و من دلیلش رو ۸۰ درصد شوهرم میدونم..شوهرم هرجور دوست داره باهاش حرف میزنه..بعد دخترم هم یاد گرفته همونجور باهاش حرف میزنه..حتی به شوهرم فحش هم میده.. قشنگ روشون بهم باز شده..به جز اون اصلا دیگه ادم حسابمون نمیکنه..حرفمون رو گوش نمیده..لجبازی میکنه... هم گاهی میزمنتش..هم کل کل میکنن باهم..خلاصه من تا حالا تو اطرافیان خودم ندیدم پدر با دخترش اینطوری کنه.. اصلااا صبور نیس.. مثلا دخترم کار اشتباهی میکنه مثلا میگم شکلات میخوره میگه بخور تا دندونت خراب شه.. اکثر کارهای منفیش رو اینطوری بهش تذکر میده.. جلو جمع همش بهش تذکر میده..خلاصه من دیگه دیوونه میشم تو خونه از دستشون..واقعا هم مربض شدم از دستشون..اعصابم رو خرد میکنن..فک کن تو خونه دو نفر مدام باهم کل کل کنن و دعوا کنن و بجنگن باهم..هرچی هم با شوهرم صحبت میکنم اصلا انگار نه انگار..جوری شده که دخترم از یکی دوتا مردهای فامیل که دخترم رو دوست دارن گدایی محبت میکنه.. هرچی به شوهرم میگم پس فردا خدایی نکرده باید بزنی تو سر خودت انگار نه انگار..به نظرتون چکار کنم؟؟ چندبار مشاوره هم رفتم ولی اثر نداشته..البته خودم هم گاهی دعوا میکنم با دخترم ولی شوهرم بدتر از منه..دلم میسوزه برای دختزم...از یه دختر خوب و اروم تبدیل شده به یه دختر حرف گوش نکن و عصبی و پرخاشگر
واکسن
پوشک
آنومالی